نمایش ۹۱ تا ۱۲۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۹۱آب حیات [ بِ حَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگانی : آب حیات زیر سخنهای خوب اوست آب حیات را بخور و جاودان ممیر. ناصرخسرو. کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی. سعدی. سیاهی گر بدانی ...
۹۲آب حیوان [ بِ حَ یْ / حِ یْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگانی : خردیافته مرد یزدان پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست گشاده سخن مرد با رای و کام همی آب حیوانْش خواند بنام.فردوسی. چنین ...
۹۳آب خاکستر [ بِ کِ تَ ] (اِخ) نام رودی در حدود ایران و روس که به رود لائین پیوندد.
۹۴آب خضر [ بِ خِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگانی، و مجازاً علم لدنّی. (برهان): در کلک تو سرّ غیب مضمر در لفظ تو آب خضر مدغم. کمال الدین اصفهانی.
۹۵آب خفته [ بِ خُ تَ / تِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب راکد. || آب جاری که جریان آن از تراکم یا همواری مجری محسوس نباشد.
۹۶آب خوردن [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب) آشامیدن آب : هرچند خلنده ست چو همسایهٔ خرماست بر شاخ چو خرماش همی آب خورَد خار. ناصرخسرو.
- در یک آب ...
۹۷آب خوز(اِخ) رودی نزدیک قریهٔ امیرآباد در سرحد ایران و روس.
۹۸آب خون(اِ مرکب) آبخست است که جزیرهٔ میان دریا باشد. (برهان). شاهدی برای این کلمه پیدا نشد، ممکن است مصحف آبخو یا آبخوست باشد. || خونابه.
۹۹آب خیز(اِ مرکب) طوفان : آب خیز است این جهان کشتیت را بادبان این طاعت و دانش خله.ناصرخسرو. و دل در میان طوفان بلا و آبخیز محنت و عنا گرفتار شد. (تاج المآثر). اندر این آب خیز نوح توئی واندر این دامگه ...
۱۰۰آب دادن [ دَ ] (مص مرکب) آبیاری کردن. پسانیدن.
۱۰۱آب داغ [ بِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب جوشانیده. آب گرم کرده: یک استکان آب داغ.
۱۰۲آب در خصیه [ دَ خُ یَ / یِ ] (اِ مرکب)اُدره. قیل الماء. قیله.
۱۰۳آب درخت کافور [ بِ دِ رَ تِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ماءالکافور. (تحفه).
۱۰۴آب دز [ دِ ] (اِخ) رجوع به آبدیز شود.
۱۰۵آب دزد [ دُ ] (اِ مرکب) منفذی بدرون زمین که آب و نم از آن نفوذ کند، و گویند این زمین یا این کاریز آب دزد دارد.
۱۰۶آب دزدک [ دُ دَ ] (اِ مرکب) نی یا چوبی کاواک که در درون آن چوب دیگر تعبیه کنند و از دهان آن آب افکنند. و عربی آن مضخه و ذرّاقه و زرّاقه و سرّاقه است. و به فارسی ...
۱۰۷آب دزفول [ بِ دِ ] (اِخ) آبدیز.
۱۰۸آب دست [ بِ / بْ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبدست. آبی که بیشتر با دو ظرف موسوم به آفتابه لگن پیش از طعام و بعد از طعام برای شستن دست و دهان بکار است : حورعین را ببهشت آرزو آید ...
۱۰۹آب دندان [ بِ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) صفا و برق دندان : بیا و بوسه بده زآن دهان خندانت که در دلم زده آتش بس آب دندانت.نزاری.
۱۱۰آب دهان [ بِ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) بزاق. بصاق. خیو. تفو. خدو. - امثال:
آب دهان برای چیزی رفتن؛ خواهان و آرزومند آن بودن.
۱۱۱آب دوغ(اِ مرکب) ماستی با آب بسیار، گشاده کرده : کسی را کو تو بینی درد سرفه بفرمایش تو آب دوغ و خرفه.طیان.
- امثال:
بخیه به آب دوغ زدن؛ رنجی بیفائده بردن.
۱۱۲آب دوغی(ص نسبی) منسوب به آب دوغ. چون آب دوغ. || در اصطلاح بنایان گچی یا آهکی با آب بسیار، تنک و رقیق کرده و آن را دوغاب هم گویند.
۱۱۳آب دیده [ بِ دی دَ / دِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اشک : فرنگیس چون روی بهزاد دید شد از آب دیده رخش ناپدید.فردوسی. سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزریز بخواهدْت ریختن کاریز.کسائی. بدم چو بلبل و ...
۱۱۴آب راه(اِ مرکب) رهگذر آب. مجرای آب. نهر. جوی. آب راهه. راه آب. آوره. فرخور.
۱۱۵آب راهه [ هَ / هِ ] (اِ مرکب) هر جا که آب در آن گذرد از رود و جوی و مسیل و مانند آن. گذرگاه سیل. (فرهنگستان زمین شناسی): خاک خور، گو پس از این روح طبیعی تا ...
۱۱۶آب رخ [ بِ رُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اعتبار. جاه. آبرو: آب رخ زآب پشت بگریزد کآب پشت آب رویها ریزد.سنائی. در جستن نان آب رخ خویش مریزید در نار مسوزید روان از پی نان را.سنائی. خاقانیا ز نان طلبی آب ...
۱۱۷آب رز [ بِ رَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) در تداول شعرا، شراب. خمر: آب رز باید که باشد در صفا چون آب زر گر ز زَرّ مغربی ساغر نباشد گو مباش. ابن یمین.
۱۱۸آب رفت [ رُ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب) سنگی که در جریان آب بطول زمان ساییده و لغزان و مایل بگردی شده باشد. || ته نشین آب رودخانه ها. (فرهنگستان زمین شناسی).
۱۱۹آب رفتن [ رَ تَ ] (مص مرکب) کوتاه شدن جامهٔ نو پس از شسته شدن آن.
۱۲۰آب روده [ دَ / دِ ] (اِ مرکب) قراقر. قرقر شکم. (فرهنگ اسدی، خطی).