نمایش ۳۴۳٬۲۳۱ تا ۳۴۳٬۲۶۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۳۲۳۱راست ساز(نف مرکب) مستقیم کننده. راست کننده. از کجی برآرنده. استقامت دهنده. || (اِ مرکب) نوعی از فنون سازندگی و صفتی از صفات سازهای ذوالاوتار است. (آنندراج) (برهان). یکی از صفات سازهای ذوالاوتار و هم آهنگ. (ناظم ...
۳۴۳۲۳۲واگیردار(نف مرکب) مسری. ساری. مرضی که از بیمار به اطرافیان سرایت کند. مرضی بودار. رجوع به واگیر داشتن شود.
۳۴۳۲۳۳آرامجوی(نف مرکب) مصلح. صلاح اندیش. صلح طلب. آشتی خواه : یکی پهلوان داشتی نامجوی خردمند و بیدار و آرامجوی.فردوسی.
۳۴۳۲۳۴رای ساز(نف مرکب) مصلحت بین. مستشار. مصلحت اندیش. باتدبیر: ندید او همی مردم رای ساز رسیدش به تدبیرسازان نیاز. فردوسی.
۳۴۳۲۳۵سالدار(نف مرکب) معمر و سالدیده و پیر. (ناظم الاطباء). معمّر. پیر. (استینگاس). سالمند. مسن. رجوع به سال شود.
۳۴۳۲۳۶تازباز(نف مرکب) مغلم و غلام باره را گویند. (برهان) (آنندراج). تازباره. بچه باز و غلام باره. (فرهنگ نظام): شاعرکی تازباز و یافه درایم.سوزنی. بگرفتمش مهار و شدم بر فراز او چونانکه تازباز شود بر فراز تاز. روحی ولوالجی (از فرهنگ نظام). رجوع به تازباره ...
۳۴۳۲۳۷زورگوی(نف مرکب) مفتری و دروغگوی. (آنندراج). افتراکننده و بهتان نهنده و دروغگوی. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۲۳۸نادار(نف مرکب) مفلس. محتاج. (آنندراج). مفلس. مقروض. پریشانحال. گدا. بی نوا. تهیدست. فقیر. مسکین. آن که دارای مال و دولت نباشد. (ناظم الاطباء). فقیر. بی نوا. (فرهنگ نظام). ارزانی. ندار. مقابل دارا. || زمین دار و کشاورز فقیر ...
۳۴۳۲۳۹نادوستدار(نف مرکب) مقابل دوستدار. رجوع به دوستدار شود.
۳۴۳۲۴۰زودسوز(نف مرکب) مقابل دیرسوز در چوب و هیمه: چوب کاج زودسوز است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
۳۴۳۲۴۱دیرسوز(نف مرکب) مقابل زودسوز. که زود به آتش تباه نشود. آنکه آتش آن مدتی مدید ماند: هیزم طاغ دیرسوز است. چوب بیددیر سوز است. چوب سنجد دیرسوز است. (یادداشت مؤلف).
۳۴۳۲۴۲دیر میر(نف مرکب) مقابل زودمیر. گران جان. سخت جان. جان سخت. آنکه به سختی میرد. آنکه زود نمیرد. (یادداشت مؤلف).
۳۴۳۲۴۳ناکامیاب(نف مرکب) مقابل کامیاب. ناکام. ناکامروا. نابرخوردار. نامتمتع. بی نصیب. محروم. ناموفق. به کام نارسیده.
۳۴۳۲۴۴راست بین(نف مرکب) مقابل کژبین. مقابل کج بین. مقابل احول و دوبین و کاژولوچ : مر مرا آن ده که بستانی همان گاه چونی کور و گاهی راست بین. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۳۲۷).
|| که بدرستی بنگرد. ...
۳۴۳۲۴۵پاکباز(نف مرکب) مقامری که هرچه دارد بازد. آنکه هرچه دارد بازد: ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفئی پرکن بدان پیر دوالک باز ده.سنائی.
|| آنکه در بازی دَغل نکند. مراقب حریف : نقش فلک ...
۳۴۳۲۴۶ناودار(نف مرکب) ملاح. ناوبان. ناوخدا. کشتیبان. رجوع به ناو به معنی کشتی شود.
۳۴۳۲۴۷بیماری زا(نف مرکب) ممرض. (فرهنگستان ایران). مولد امراض. مرض آور. مرض انگیز. تولیدکنندهٔ مرض.
۳۴۳۲۴۸میهمان دار(نف مرکب) مهمان دار: مردمانی اند [ مردمان گرگان ] درشت صورت و جنگی و پاک جامه و بامروت و میهمان دار. (حدود العالم).
و رجوع به مهمان دار شود.
۳۴۳۲۴۹مودار(نف مرکب) مودارنده. که دارای موی باشد. که موی دارد. (یادداشت مؤلف). || چیزی که موی زاید داشته باشد و بدان سبب معیوب گردد. دیدهٔ مودار. (آنندراج): به رنگ دیدهٔ مودار احوالش بود درهم رقیب امروز معلوم ...
۳۴۳۲۵۰تاریخ دار(نف مرکب) مورخ. (آنندراج). دارندهٔ تاریخ. نگارندهٔ تاریخ. تاریخ نویس. کسی که تاریخ نویسد.
۳۴۳۲۵۱موشوی(نف مرکب) موشو. شویندهٔ مو. موشور.
۳۴۳۲۵۲موشو(نف مرکب) موشوینده. موشوی. موشور. رجوع به موشور شود.
۳۴۳۲۵۳میخ ساز(نف مرکب) میخ سازنده. که میخ را بسازد. که میخ درست کند. که ساختن میخ پیشه دارد. (از یادداشت مؤلف). || سازندهٔ قالب سکه.
۳۴۳۲۵۴میخ کوب(نف مرکب) میخ کوبنده. که میخ را بر جایی بکوبد. آن که میخ را به جایی بزند. || (اِ مرکب) آنچه بدان میخ کوبند. چکش. (یادداشت مؤلف). || تخماقی که میخهای چادر ...
۳۴۳۲۵۵میراث دار(نف مرکب) میراث دارنده. ارث بر. میراث خوار. وارث : شنیدم ز میراث دار محمد سخنهای چون انگبین محمد.ناصرخسرو.
و رجوع به میراث خوار شود.
۳۴۳۲۵۶میراث گیر(نف مرکب) میراث گیرنده. میراث ستان. ارث بر. وارث : میراث گیر کم خرد آید به جستجوی بس گفتگوی بر سر باغ و دکان شود. سعدی.
۳۴۳۲۵۷میناکار(نف مرکب) میناساز. (ناظم الاطباء). استادی که کار مینائی کرده باشد. (آنندراج). آنکه میناکاری کند. کسی که میناهای ملون را آب کرده بر ظرف طلا یا نقره کار کند و بدل رنگهای جواهر نماید. (انجمن آرا). رجوع به میناساز ...
۳۴۳۲۵۸میناساز(نف مرکب) میناسازنده. آنکه نقره و طلا را مینا میکند. (ناظم الاطباء). آنکه میناکاری میکند. (فرهنگ فارسی معین). میناکار. رجوع به میناکار شود.
۳۴۳۲۵۹باردار(نف مرکب) میوه دار. (دِمزن). باثمر. درخت میوه دار. (آنندراج). مثمر. مثمره. باروَر. رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۶۱ شود: و ایشان [یأجوج و مأجوج ] هر وقتی از آن کوهها بیرون آیند و مسلمانان را رنجه نمایند و فساد بسیار ...
۳۴۳۲۶۰ناراستگوی(نف مرکب) ناراستگو.