نمایش ۳۴۳٬۱۷۱ تا ۳۴۳٬۲۰۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۳۱۷۱زودآزار(نف مرکب) که علی الفور آزار و آسیب رساند: زودبیز و تند و زودآزار باشد هر شهی خواجه باری زودبیز و تند و زودآزار نیست. فرخی.
۳۴۳۱۷۲گول گیر(نف مرکب) که گول را گیرد. که نادان را گرفتار سازد. ابله فریب. که گول را گرفتار کند. || که گول پندارد. که نادان انگارد. که احمق تصور کند. || نادان فریب. که ساده ...
۳۴۳۱۷۳گونی باف(نف مرکب) که گونی بافد. کسی که گونی بافد. بافندهٔ گونی. رجوع به گونی شود.
۳۴۳۱۷۴گوی باز(نف مرکب) که گوی بازد. که با گوی بازی کند. شخصی که چوگان و گوی بازی کند. (از برهان قاطع). || بازیگری را گویند که چند عدد گوی الوان در دست گرفته یک یک را بر هوا ...
۳۴۳۱۷۵لیف گیر(نف مرکب) که لیف گیرد چون ماشین لیف گیری برای استخراج لیف های موز و مانند آن .
۳۴۳۱۷۶ریزبین(نف مرکب) که موجودات ریز را ببیند. || (اِ مرکب) میکروسکوپ . (یادداشت مؤلف) (فرهنگ فارسی معین). خردبین. (فرهنگ رازی).
۳۴۳۱۷۷موشگیر(نف مرکب) که موش را بگیرد. آن که موش را بگیرد. انسان یا حیوانی که موش را بگیرد. (از یادداشت مؤلف). || (اِ مرکب) تله. تله که موش را بگیرد. (یادداشت مؤلف). || ...
۳۴۳۱۷۸موی آر(نف مرکب) که موی آرد. که دارای موی شود. که موی بر خود برویاند. (یادداشت مؤلف). موی دار و پوشیده شده از موی دراز. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۷۹موی بین(نف مرکب) که موی را ببیند. که چشمی تیزبین داشته باشد و موی را ببیند و تشخیص دهد. (از یادداشت مؤلف). || باریک بین. تیزبین. (از یادداشت مؤلف): سنانش از موی باریکی سترده ز چشم موی بینان ...
۳۴۳۱۸۰ناپایا(نف مرکب) که نپاید. که پاینده نیست. گذرا. فانی. غیرثابت. که گذران است و دائمی نیست. مقابل پایا به معنی ابدی و ثابت و باقی.
۳۴۳۱۸۱یاقوت بار(نف مرکب) که یاقوت از آن می بارد: بیا ساقی آن آب یاقوت وار درافکن بدان جام یاقوت بار.نظامی.
|| اشک خونین بارنده. اشکبار: یاقوت بار کردی عشاق لاله رخ را از نوک کلک نرگس بر لوح ...
۳۴۳۱۸۲راه کوب(نف مرکب) کوبندهٔ راه. که راه را بکوبد. که راه را تسطیح کند. که راه را هموار سازد. || جاده کوب. جاده صاف کن، و آن بر ماشینهای خاص با وزن بسیار سنگین اطلاق میشود که در تسطیح ...
۳۴۳۱۸۳گوشتکوب(نف مرکب) کوبندهٔ گوشت. که گوشت کوبد. || (اِ مرکب) آلتی چوبین که بدان گوشت پخته شدهٔ با نخود را می کوبند. || ساطور قصابان. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۸۴زودمیر(نف مرکب) کوته زندگانی. زودگذر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زودمیرنده. (آنندراج). زودمیرنده. آنکه زود میرد. آنچه زود نابود شود. (فرهنگ فارسی معین): مار قانع بسی زید، تو بحرص گر نئی مور زودمیر مباش.سنائی. زودخیز است و خوش گریز حشر زودزای است و ...
۳۴۳۱۸۵کوس کوب(نف مرکب) کوس کوبنده. آنکه طبل زند: گه علمداران پیش تو علم بازکنند کوس کوبان تو از کوس برآرند آواز.فرخی.
۳۴۳۱۸۶کون لیس(نف مرکب) کون لیسنده. متملق سخت پست. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مدخل بعد شود.
۳۴۳۱۸۷کوه زای(نف مرکب) کوه زا. رجوع به کوه زا شود.
۳۴۳۱۸۸کوه زا(نف مرکب) کوه زاینده. (اصطلاح زمین شناسی) تولیدکنندهٔ کوه. جنبشها و حرکات و چین خوردگیهایی که در سطح زمین موجب پیدایش کوهها شود. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به کوه زایی شود.
۳۴۳۱۸۹کوه کاف(نف مرکب) کوه کافنده. شکافندهٔ کوه. (فرهنگ فارسی معین): بدان گونه زد نعره ای کوه کاف که سیمرغ لرزید در کوه قاف. اسدی (فرهنگ فارسی معین).
۳۴۳۱۹۰کیمیادار(نف مرکب) کیمیادارنده. آنکه کیمیا در اختیار دارد. (فرهنگ فارسی معین). || کنایه از آب دریا که موجب نفع جهان و جهانیان است. (فرهنگ فارسی معین): استاده رونده آسمان وار بر طلق روان کیمیادار. خاقانی (تحفة العراقین، از فرهنگ ...
۳۴۳۱۹۱کین دار(نف مرکب) کین دارنده. آنکه از دیگری حقد و عداوت در دل دارد. آنکه دشمنی و بغض به دل دارد: برِ بهمن آوردش از رزمگاه بدو کرد کین دار چندی نگاه.فردوسی. کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کین ...
۳۴۳۱۹۲کین گیر(نف مرکب) کین گیرنده. کین کش. انتقامجو. کینه جو. کینه توز:
۳۴۳۱۹۳پوست پوش(نف مرکب) گدای بینوا و عاشق. (آنندراج): پوست پوشش نافه در صحرای چین چشم آهو مردم صحرانشین.زلالی. بس که معنی ز لفظ دزدیدی پوست پوش از غم تو گشت کباب. نظام دست غیبی.
۳۴۳۱۹۴گوش آرا(نف مرکب) گوش آرای. رجوع به گوش آرای شود.
۳۴۳۱۹۵گوباز(نف مرکب) گوی باز. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۹۶دورگوی(نف مرکب) گوینده از دور. متکلم از فاصلهٔ بسیار. || (اِ مرکب) مؤلف این کلمه را بجای کلمهٔ رادیو برگزیده است.
۳۴۳۱۹۷باجگیر(نف مرکب) گیرندهٔ باج و خراج. باژبان. عشار. زباب. مکّاس. گمرکچی. ساعی. باجدار. (آنندراج). رجوع به قاموس کتاب مقدس ذیل باجگیر شود.
۳۴۳۱۹۸چیزو گیر(نف مرکب) گیرندهٔ چیزو. || گستاخ. تندمزاج. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۹۹دامانگیر(نف مرکب) گیرندهٔ دامان. گیرندهٔ دامن. دامنگیر. || ملتمس. متقاضی. دامنگیر. گیرندهٔ دامن. || به اقامت وادارنده: خاک آنجا دامانگیر است؛ حالتی و رخوتی پدید آورد که حرکت را دشوار سازد. عزم رحیل بدل به اقامت ...
۳۴۳۲۰۰کاموس گیر(نف مرکب) گیرندهٔ کاموس کشانی پادشاه سنجاب : کمندافکن آن گرد کاموس گیر که گاهی کمند افکند گاه تیر.فردوسی.
و رجوع به ولف و کاموس در همین لغت نامه شود.