نمایش ۳۴۳٬۱۴۱ تا ۳۴۳٬۱۷۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۳۱۴۱پیلباز(نف مرکب) که با پیل بازی کند. که با فیل لعب کند. || که فیل را به بازی درآورد. || که فیل بازد. بازندهٔ پیل.
۳۴۳۱۴۲بادخیز(نف مرکب) که باد در آنجا بسیار وزد. بسیارباد. مهب ریاح: منجیل و نواحی آن بادخیز است. || (اِ مرکب) محل وزش باد. - ببادخیز بودن؛ ببادی از جای رفتن : بازار ...
۳۴۳۱۴۳بامپوش(نف مرکب) که بام را پوشد. || (اِ مرکب) پوشش بام که سقف را پوشاند. سقف. (آنندراج).
۳۴۳۱۴۴موی پیرای(نف مرکب) که به پیرایش موی بپردازد. که موهای اضافی گیسو یا ریش بسترد و بپیراید. دلاک. سلمانی. موی استر. (از یادداشت مؤلف). مزین. (دهار). آرایشگر. پیرایشگر. و رجوع به موی استر شود.
۳۴۳۱۴۵گوش آزار(نف مرکب) که به گوش آزار رساند. آزارندهٔ گوش.
۳۴۳۱۴۶نیک بین(نف مرکب) که به نیکی های دیگران نظر کند و بدی ها را نادیده گیرد. مقابل عیب بین : نیک دل باش تا نیک بین باشی. (قابوسنامه). جز این علتش نیست کآن خودپسند حسد دیدهٔ نیک بینش بکند.سعدی. یقین بشنو از ...
۳۴۳۱۴۷بی کارپوی(نف مرکب) که بیکار راه رود. که بی شغل بسر برد. که به کار تن درندهد: نه دوروی باید نه پیکارجوی نه بی دوست از دل نه بی کارپوی. (گرشاسبنامه).
۳۴۳۱۴۸بیگاه خیز(نف مرکب) که بیگاه برخیزد. که بامداد زود برخیزد. که در دل شب از خواب برآید: بشب زنده داران بیگاه خیز بخاکی غریبان خونابه ریز.نظامی.
۳۴۳۱۴۹پولدار(نف مرکب) که پول دارد. غنی. توانگر. ثروتمند.
۳۴۳۱۵۰پولادپوش(نف مرکب) که پولاد پوشد. || که زره و جوشن یا برگستوان آهنین دارد: تو گفتی که دریا بجوش آمده ست برو موج پولادپوش آمده ست.فردوسی. ز پولادپوشان لشکرشکن تن کوه لرزنده بر خویشتن.فردوسی. آهنین رمحش چو آید ...
۳۴۳۱۵۱پولادسای(نف مرکب) که پولاد را ساید. بسیار سخت و محکم : روارو زنان تیر پولادسای در اندام شیران پولادخای.نظامی. چو شه دید کز سنگ پولادسای خراشیده میشد سم چارپای.نظامی.
۳۴۳۱۵۲پیش خیز(نف مرکب) که پیش خیزد. که از قبل خیزد. || (اِ مرکب) خدمتکار. چالاک. (غیاث). خادم و شاگرد و آنکه پیش از دیگران برخیزد: منم که جوش فغان بر لب خموش من است خروش ...
۳۴۳۱۵۳پیش گیر(نف مرکب) که پیش گیرد. که مانع آید. که پیش گیری کند. که جلوگیر آید. || (اِ مرکب) پیش بند. پیش دامن. || لنگ. فوطه. منشفه. لنگ که از کمر تا پایین بندند از ...
۳۴۳۱۵۴پیش میر(نف مرکب) که پیش میرد. که قبل از دیگری درگذرد و فوت کند: بسوزد دل مادر پیش میر که باشد جوان مرده و او مانده پیر.نظامی.
|| پیش مرگ : به هر کس مده بهر چون ...
۳۴۳۱۵۵پیل گیر(نف مرکب) که پیل گیرد. فیل گیر. پیل گیرنده. مظفر بر فیل. که با پیل برآید و بفرمان آردش : بکشتند فرجام کارش به تیر یکی آهنی کوه بد پیل گیر.فردوسی.
۳۴۳۱۵۶دیرتاز(نف مرکب) که تاخت ممتد و طولانی دارد. که تاخت و تاز او دراز کشد: بده پند و خاموش یکچند روزی یله کن بدین کرهٔ دیر تازش.ناصرخسرو.
۳۴۳۱۵۷کوه باش(نف مرکب) که جای در کوه دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): قوعلة؛ عقاب کوه باش. (منتهی الارب، یادداشت ایضاً).
۳۴۳۱۵۸چوب باز(نف مرکب) که چوب بازد. که با چوب بازی کند. || (اِ) جوزق. معرب گوزه، غلاف پنبه که هنوز پنبه از آن برنیاورده باشند و بفارسی گوزغه گویند. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۵۹دادگیر(نف مرکب) که داد مظلوم از ظالم ستاند. دادستان. منتقم : جهان دادخواه است و شه دادگیر ز داور نباشد جهان را گزیر.نظامی.
۳۴۳۱۶۰دیباپوش(نف مرکب) که دیبا پوشد. آنکه دیبا بر تن کند: سرایهاش همه پر ز سرو دیباپوش وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای.فرخی. دشت دیباپوش گردد ز اعتدال روزگار ز آن همی بر عدل ایزد وعدهٔ دیبا ...
۳۴۳۱۶۱دیرخیز(نف مرکب) که دیر از خواب برخیزد. مقابل زودخیز: اشیاخ اثاولة؛ پیران دیرخیز سست رو. (منتهی الارب). که دیر از جای خود بلند شود: دید هر کز خواب غفلت دیرخیزی کرد زود تیغ خون آلود بر بالین چو تیغ ...
۳۴۳۱۶۲دیرگیر(نف مرکب) که دیر مؤاخذه کند. اغماض کننده : در خطا دیرگیر و زودگذار در عطا سخت مهر و سست مهار.سنایی. در وی آهسته رو که تیزهش است دیرگیر است لیک زودکش است. نظامی (هفت پیکر ص ۳۵۸).
۳۴۳۱۶۳دیناربار(نف مرکب) که دینار از آن فرو بارد. به مجاز نثارکنندهٔ دینار: چه ابر با کف دیناربار تو و چه گرد چه بحر با دل پهناور تو و چه شمر.فرخی. اندر جهان سرای ندانیم کاندر آن آثار نیست از کف ...
۳۴۳۱۶۴راست باز(نف مرکب) که راست بازد. که در بازی غدر و تزویر و دورویی نکند. که جر نزند. که در قمار دغلی نکند. پاکباز. که دغا و دغل نکند در قمار. مقابل دغل باز: هو تقی الظرف؛ یعنی امین راست باز ...
۳۴۳۱۶۵رام گیر(نف مرکب) که رام گیرد. که رام کند. که ایل کند. که بزیر فرمان آرد. که مطیع کند. || دررونده. فرارکننده. دورشونده. (از اشتنگاس). || گریختن. (آنندراج). چنین است بمعنی مصدری! گریز و ...
۳۴۳۱۶۶راه بین(نف مرکب) که راه بیند. || رهشناس و مجرب که راه بازشناسد: بپرسید از زال زر موبدی ازین تیزهش راهبین بخردی.فردوسی. گرمرد راهبین شده ای عیب کس مکن از زاغ، چشم بین و ز طاووس پر نگر. سعدی.
۳۴۳۱۶۷ریزباف(نف مرکب) که ریز ببافد. که با تارهای باریک و فاصلهٔ بسیار کم ببافد. (از یادداشت مؤلف). || (ن مف مرکب) پارچه یا فرش ریزبافته شده. ریزبافت. رجوع به ریزبافت شود.
۳۴۳۱۶۸زودجوش(نف مرکب) که زود به جوش آید. مقابل دیرجوش: این سماور بسیار زودجوش است. دیگ آلومی نیوم زودجوش است. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا).
۳۴۳۱۶۹شال شور(نف مرکب) که شال شوید. کسی که عملش شال شویی باشد: اگر می نبافد چه داند کسی که او شالشور است یا شالباف. حکیم قاسم کرمانی (خارستان ص ۸).
۳۴۳۱۷۰شاه چین(نف مرکب) که شاه چیند. که شاه برگزیند و انتخاب کند. || منتخب. || (اِ مرکب) منتخب از ثمار. (یادداشت مؤلف). چین اول از میوه و جز آن. بار اول که معظم میوه یا ...