نمایش ۳۴۳٬۱۱۱ تا ۳۴۳٬۱۴۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۳۱۱۱باژگیر(نف مرکب) کسی که باج و خراج و مالیات میگیرد. باج گیر. (ناظم الاطباء). گمرک چی.
۳۴۳۱۱۲بانکدار(نف مرکب) کسی که بانک دارد و موجد و مؤسس و خداوند آن است و بکارهای بانکی می پردازد. (لغات مصوبهٔ فرهنگستان). بانکیه .
۳۴۳۱۱۳تیزتاز(نف مرکب) کسی که جلد می دود و تند تاخت می کند. (ناظم الاطباء). سریع السیر. تندرو: پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز.فردوسی. دگر موبدی گفت کای سرفراز دو اسب گرانمایهٔ تیزتاز.فردوسی. سوی جاهش سهم غیب تیزتاز چون ...
۳۴۳۱۱۴چاقوساز(نف مرکب) کسی که چاقوسازی داند و چاقوسازی کند. سازندهٔ چاقو.
۳۴۳۱۱۵خاکپاش(نف مرکب) کسی که خاک پاشد. کسی که خاک برافشاند. ج، خاکپاشان .
۳۴۳۱۱۶خاک لیس(نف مرکب) کسی که خاک را بلیسد. (از آنندراج): بگرداگرد تخت طاقدیسش دهان تاجداران خاک لیسش.نظامی.
۳۴۳۱۱۷عیال دار(نف مرکب) کسی که دارای زن و فرزند و اهل و عیال باشد. (ناظم الاطباء). عیالبار. عیالوار. معیل.
۳۴۳۱۱۸پاتوغدار(نف مرکب) کسی که در پاتوغ سمت پیشوائی و ریاست دارد و او به صفات شجاعت و عفت متصف است.
۳۴۳۱۱۹طاس بین(نف مرکب) کسی که در طاس فال بیند. (آنندراج): بر اطراف آن قصرهای متین نشستند چون مردم طاس بین. ملاحسین صبوحی.
۳۴۳۱۲۰قاب ساز(نف مرکب) کسی که شغلش ساختن قاب باشد.
۳۴۳۱۲۱فال بین(نف مرکب) کسی که فال میگیرد. طالع بین. رجوع به فال شود.
۳۴۳۱۲۲خودساز(نف مرکب) کسی که کلاه خود و مغفر سازد. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۲۳گیاه کار(نف مرکب) کسی که گیاه بکارد. زارع. فلاح.
۳۴۳۱۲۴سوگدار(نف مرکب) کسی که ماتم داشته باشد. (آنندراج). مصیبت زده و لباس ماتم پوشیده. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۲۵کارآموز(نف مرکب) کسی که مشغول آموختن کار است. این کلمه بجای «استاژیر» پذیرفته شده. (فرهنگستان). || دانشمند و هوشیار و زیرک و بافراست، و حاذق و مجرب و تجربه کرده. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۲۶سازدار(نف مرکب) کسی که نظم و ترتیب را بموقع رعایت میکند. (اشتینگاس). || کسی که لیاقت داشته باشد. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۲۷کامران(نف مرکب) کسی که هرچه بخواهد برایش مهیا شود و کسی که در عشرت است. (فرهنگ نظام). بهره مند و کامیاب در هر عزم و آرزویی. (ناظم الاطباء). سعادتمند پیروز و موفق. (ولف): که من بودم اندر جهان کامران مرا بود ...
۳۴۳۱۲۸جایگیر(نف مرکب) کسی و یا چیزی که جائی را متصرف باشد و ثابت در مکانی بود و برقرار شده و متوطن و مؤثر. (ناظم الاطباء). جای گیرنده. استوار. مَکین. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن). مُتَمَکِّن. (منتهی الارب). پذیرفته. مورد قبول : بدو ...
۳۴۳۱۲۹جادوخیز(نف مرکب) کسی یا چیزی که جادو را برانگیزد. جادوگر: آهوی تاتار را سازد اسیر چشم جادوخیز و عنبرموی تو.خاقانی.
رجوع به جادو شود.
۳۴۳۱۳۰خاک روب(نف مرکب) کَنّاس. (دهار) (آنندراج). آنکه خاک روبد: خاک روبی است بنده خاقانی کز قبول تو نامور گردد.خاقانی. شاهنشه دو کون محمد که هر صباح آید بخاک روب درش بر سر آفتاب. علی خراسانی (از آنندراج).
||
۳۴۳۱۳۱جان گیر(نف مرکب) کنایه از عزرائیل. (آنندراج). گیرندهٔ جان. قبض جان کننده. || مخفف جهانگیر. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۳۲بوریاپوش(نف مرکب) کنایه از غایت مفلسی و نکبتی که برای پوشیدن، غیر بوریا نداشته باشد. (آنندراج). کسی که از هر جهت بیچاره و بی نوا باشد. (ناظم الاطباء): هوس آتشین رخی دارد هر کجا رند و بوریاپوشی است. وحید (از آنندراج).
۳۴۳۱۳۳زودخیز(نف مرکب) کنایه از فرمانبردار و خدمتکار باشد. (برهان). خادم فرمانبردار چست و چالاک. (آنندراج) (از انجمن آرا). فرمانبردار و مطیع. (فرهنگ رشیدی). چالاک. (غیاث). فرمانبردار. خدمتکار. (فرهنگ فارسی معین). فرمانبردار و مطیع و خدمتکار. (ناظم الاطباء). به شتاب حرکت کننده. زودخیزنده. چست : ...
۳۴۳۱۳۴خونساز(نف مرکب) کنایه از قاتل و کشندهٔ بی تقریب و بی تقصیر. (آنندراج) (ناظم الاطباء): کسی خود جان نبرد از شیوهٔ آن چشم خونسازت دگر قصد که داری ای جهان کشته همه نازت. وحشی (از آنندراج).
|| ...
۳۴۳۱۳۵گوشچین(نف مرکب) کنایه از مردم خبیث و تنگ حوصله که هرچه بشنوند پیش هر کسی بازگویند. (آنندراج).
۳۴۳۱۳۶سوهانگیر(نف مرکب) کنایه از نرم و ملائم. (غیاث) (آنندراج): در دل سوهانگرم آه مرا تأثیر نیست چون دل پولاد او یک ذره سوهان گیر نیست. سیفی بخاری (از آنندراج).
۳۴۳۱۳۷چارچارگوی(نف مرکب) کنایه از هرزه و پوچ گوی. (آنندراج): ارباب سخن گرچه که پیرم دانند از طبع جوان من سخن می رانند خواهم که کنم فکر رباعی چندی گو شاعر چارچارگویم خوانند. قبول (از آنندراج).
۳۴۳۱۳۸روباه باز(نف مرکب) کنایه است از محیل و مکار. (آنندراج). حیله گر. نیرنگ باز. افسونگر. روبه باز: کی ز آه و اشک مظلومان دلش آید به رحم گرگ بالان دیده باشد ظالم و روباه باز. مخلص کاشی (از آنندراج).
و رجوع به ...
۳۴۳۱۳۹پیشتاب(نف مرکب) که از پیش تابد.
۳۴۳۱۴۰پیش پا(نف مرکب) که از قبل پاید و پاس دارد. که از پیش پاید. پیش پاینده.