نمایش ۳۴۳٬۰۸۱ تا ۳۴۳٬۱۱۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۳۰۸۱پایان بین(نف مرکب) عاقبت بین. عاقبت نگر. عاقبت اندیش : هر که پایان بین تر او مسعودتر.مولوی.
۳۴۳۰۸۲عودسوز(نف مرکب) عودسوزنده. کسی که عود میسوزاند. آنکه عود بر آتش مینهد تا بسوزد و بوی خوش دهد: نشستند خوبان بربطنواز یکی عودسوز و یکی عودساز.فردوسی. صندل و عود هر سویی برپای باد ازو عودسوز و صندل سای.نظامی. در طبق مجمر مجلس ...
۳۴۳۰۸۳عیارگیر(نف مرکب) عیارگیرنده. کسی که در ضرابخانه زر و سیم مسکوک را امتحان کرده و علامت بر آن میگذارد. (ناظم الاطباء). معیر. چاشنی گیر زر و سیم. || جواهریِ بامهارت. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۰۸۴عیدآرای(نف مرکب) عیدآراینده. آرایش دهندهٔ عید، و در بیت ذیل منظور عید رمضان است. آرایش دهندهٔ جشن روزه گشادن : به عیدآرای ابروی هلالی ندیدش کس که جان نسپرد حالی.نظامی.
۳۴۳۰۸۵عیدزای(نف مرکب) عیدزاینده. آنکه یا آنچه سبب جشن و عید شود. هرچه موجب پیروزی و فتح و شادی گردد: زآن عیدزای گوهر شمشیر آبدار شد آب بحر و آب شد از شرم گوهرش. خاقانی.
۳۴۳۰۸۶ناگاه گیر(نف مرکب) غافل گیر. (ناظم الاطباء). کسی که حملهٔ ناگهانی آرد و بی خبر و بی اطلاع کسی چیزی را بگیرد. (آنندراج).
۳۴۳۰۸۷غوزدار(نف مرکب) غوزی. آنکه غوز دارد. قوزدار. کوژپشت. رجوع به غوز، قوز، کوز و کوژ شود.
۳۴۳۰۸۸فال گیر(نف مرکب) فالچی. فال گو. زاجر. (یادداشت بخط مؤلف). شخصی که ادعای اخبار از مستقبلات کند به توسط احضار اموات و سؤال نمودن از ایشان، و این مطلب در شریعت موسوی ممنوع بود و مرتکب آن بایستی سنگسار شود. (قاموس ...
۳۴۳۰۸۹فالگو(نف مرکب) فالگوی. آنکه فال زند و تعبیر کند و سرانجام آن را بگوید. فالگیر. فال زن. فالکباز: همان نیز گفتار آن فالگو که گفت او بپیچد ز تخت تو رو.فردوسی. بسان فالگویانند مرغان بر درختان بر نهاده پیش خویش اندر پر از ...
۳۴۳۰۹۰فالگوی(نف مرکب) فالگیر. رجوع به فالگو شود.
۳۴۳۰۹۱ناپایدار(نف مرکب) فانی. هلاک شونده. (آنندراج). فانی. (ناظم الاطباء). بی دوام. گذران. ناپاینده. گذرنده. که دائمی و باقی و همیشگی نیست : اگر شهریاری و گر پیشکار تو ناپایداری و او [ جهان ] پایدار.فردوسی. به گیتی نمانده ست از او یادگار مگر این ...
۳۴۳۰۹۲جادار(نف مرکب) فراخ. وسیع. متسع.
۳۴۳۰۹۳قالی فروش(نف مرکب) فروشنده قالی.
۳۴۳۰۹۴فیزیک دان(نف مرکب) فیزیک داننده. کسی که از علم فیزیک آگاه باشد. عالم فیزیک. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به فیزیسین شود.
۳۴۳۰۹۵قالی شور(نف مرکب) قالی شوی. شویندهٔ قالی.
۳۴۳۰۹۶داستان گوی(نف مرکب) قصه پرداز. حکایت گوی. قصه گوی : چون برآن داستان غنود سرم داستان گوی دور شد ز برم.نظامی.
۳۴۳۰۹۷قوزدار(نف مرکب) قوزدارنده. کوژپشت. قوزی. رجوع به غوز و غوزدار شود.
۳۴۳۰۹۸زورباز(نف مرکب) قوی و توانا. (آنندراج). تنومند و قوی و قادر و زورآور. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۰۹۹کارجوی(نف مرکب) کارجو. آنکه شغل خواهد. بیکاری که کار طلبد. کار جوینده. جویای کار. || منهی : بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی کارجویش بره بر، بدید.فردوسی. بسی یاد کردند از آن کارجوی به سال چهارم پدید آمد ...
۳۴۳۱۰۰نان گیر(نف مرکب) کارگر که نان از تنور بیرون آرد. || (اِ مرکب) انبری که بوسیلهٔ آن نان را از دیوار تنور جدا کنند و بیرون آرند. نان چین.
۳۴۳۱۰۱جام باز(نف مرکب) کاسه گردان. || متقلب، حقه باز.
۳۴۳۱۰۲کافوربار(نف مرکب) کافور بارنده. کافوربیز. || کنایه از هر چیز بغایت سرد. (برهان). || کنایه از هر چیز بسیار خوشبوی باشد. (برهان): بخورانگیز شد عود قماری هوا میکرد خود کافورباری.نظامی.
|| برف ...
۳۴۳۱۰۳کافوربیز(نف مرکب) کافور بیزنده. کافوربار. - ابر کافوربیز؛ ابری که برف بارد.
۳۴۳۱۰۴کامپوز(نف مرکب) کامجوی. (یادداشت مؤلف). رجوع به پوزیدن در لغت نامه و چاه پور در برهان شود.
۳۴۳۱۰۵کامجوی(نف مرکب) کامران. (آنندراج). کامروا. کامیاب. بر مراد و آرزو رسیده. طالب آمال و امانی : اگر دادده باشی ای نامجوی شوی بر همه آرزو کامجوی.فردوسی. امیران کامران، دلیران کامجوی هزبران تیزچنگ، سواران کامکار.فرخی. شاد بادی بر هواها کامران و کامگار شاه ...
۳۴۳۱۰۶ماشین پا(نف مرکب) کسانی که در خیابان از اتومبیلها مراقبت می کنند تا کسی لوازم آنها را ندزدد و احیاناً گاهی آنها را می شویند و پاک می کنند و در برابر این کار حقی مختصر دریافت می دارند. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال ...
۳۴۳۱۰۷بیمارخیز(نف مرکب) کسی که از بیماری برخاسته باشد و اغلب که خیز در این ترکیب بمعنی خاستن است، یعنی کسی که خاستن او مثل بیماران بود و این در حالت نقاهت باشد. (بهار عجم) (آنندراج). بیمارناک. بیمارغنج : چون معالجت ...
۳۴۳۱۰۸خیک دوز(نف مرکب) کسی که از پوست حیوانات مشک می دوزد. (ناظم الاطباء).
۳۴۳۱۰۹دوربین(نف مرکب) کسی که از دور خوب می بیند. (ناظم الاطباء). دوربیننده. که قدرت دیدن دوردست را دارد. که اشیاء یا اشخاص دوردست را تواند دیدن. که دید چشم و نیروی بینائی قوی برای دیدن فاصلهٔ دور دارد: ...
۳۴۳۱۱۰تودار(نف مرکب) کسی که افکار خود را پوشیده دارد. که اسرار خود به کس نگوید. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رازدار. خلاف تنک حوصله و تنک دل : چهرهٔ او جوان و تودار بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۳).
...