نمایش ۱۵۱ تا ۱۸۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱۵۱آباد(اِخ) نام شهری کوچک بر ساحل یمین نهر ناری در بلوچستان. || نام قصبهٔ کوچکی در سند یعنی در شمال غربی هندوستان. || نام ناحیتی در ناحیهٔ سبلان کوه نزدیک ارجاق و پیشکین. (نزهةالقلوب).
۱۵۲آباد(ع اِ) جِ ابد. - ابدالآباد؛ همیشه.
۱۵۳آباد بوم(اِ مرکب) جای آباد: یکی شارسان کرد و آباد بوم برآورد بهر اسیران روم.فردوسی. ز توران و از هند و از چین و روم ز هر کشوری کان بد آباد بوم همی باژ بردند نزدیک شاه ...
۱۵۴آباد جای(اِ مرکب) آباد بوم. آبادی : بپرسید از آن سرشبان راه شاه کز ایدر کجا یابم آرامگاه چنین داد پاسخ که آباد جای نیابی مگر باشدت رهنمای.فردوسی.
۱۵۵آباد شدن [ شُ دَ ] (مص مرکب) عمران پذیرفتن.
۱۵۶آباد کردن [ کَ دَ ] (مص مرکب) عمارت. عمران : به گرد اندرش روستاها بساخت چو آباد کردش کهان را نشاخت.فردوسی. وز آن پس جهان یکسر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد.فردوسی. ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد ...
۱۵۷آبادان (ص مرکب) مسکون و مأهول. آهل. (زمخشری): و مزگت جامع این شهر [ هری ] آبادان تر مزگتها است بمردم از همه خراسان. (حدودالعالم).
|| معمور. معموره. عامر. عامره : و اندر وی قبیله های ...
۱۵۸آبادان(اِخ) بندری است در مصب شطالعرب موسوم بدماغهٔ گُسبه. درازای آن ۶۴ هزار گز و پهنای آن از ۳ تا ۲۰ هزار گز، حد شمالی و شرقی آن کارون و بهمشیر [ بهمن شیر ] و حد غربی شطالعرب و جنوبی ...
۱۵۹آبادانی(حامص مرکب) عمران. عمارت. (دستوراللغة): آن زمین را که دروست برکت و آبادانی و قاعده های استوار می نهد. (تاریخ بیهقی). متحیر گشت و گفت آنچه در دنیا برای آبادانی عالم بکار آید... در این آیت بیامده است. (کلیله و ...
۱۶۰آبادانی(اِخ) نام مردی بعرب که بعلم و پرهیزگاری معروف بوده است، منسوب بشهر آبادان.
۱۶۱آبادانیدن [ دَ ] (مص) آباد کردن. || ستودن. مدح کردن.
۱۶۲آبادکرد [ کَ / کِ ] (ن مف مرکب) بناکرده. معموره. آبادکرده. ساخته : این نهال نشانده را مشکن مکن آبادکرد خویش خراب.مسعودسعد.
۱۶۳آبادکوشک(اِخ) حسن آباد قاشق در سقز کردستان. (فرهنگستان).
۱۶۴آباده [ دَ ] (اِخ) سه محل است در فارس. یکی شهرستان آباده که مشتمل بر هفت بخش یا بلوک است. آبادهٔ اقلید، مرغاب، مرودشت، مایین، رامجرد، بیضاء و ایرج. دیگر مرکز آبادهٔ اقلید و آن شهرکی است در راه اصفهان ...
۱۶۵آبادهٔ اقلید [ دَ یِ اِ ] (اِخ) بخشی از شهرستان آباده است و آن را به مناسبت یکی از قرای آن که اقلید نام دارد آبادهٔ اقلید خوانند تا از آبادهٔ طشک ممتاز باشد. این بخش از طرف شمال و مشرق ...
۱۶۶آبادهٔ زرتشت [ دَ یِ زَ تُ ] (اِخ) نام یکی از چهار محلهٔ نیریز از شهرهای فارس.
۱۶۷آبادهٔ طشک [ دَ یِ طِ شَ ] (اِخ) بخشی از ولایات خمسهٔ فارس است، و آن را به مناسبت یکی از قرای آن که طشک نام دارد آبادهٔ طشک خوانده اند تا از آبادهٔ اقلید ممتاز باشد. این بخش از طرف ...
۱۶۸آبادی(حامص) (از پهلوی آواتی ، عمران. سعادت) عمارت. عمران. برابر ویرانی : آبادی میخانه ز ویرانی ماست جمعیت کفر از پریشانی ماست.خیام.
|| (اِ) جای آباد و جای معمور. آبادانی، از ده و شهر و امثال آن : ...
۱۶۹آبادیان(اِخ) امتان مه آباد را گویند و آن نخستین پیغمبری بوده است که بعجم مبعوث شد و کتاب او را دساتیر خوانند. (برهان).
۱۷۰آبادی‌کاغذ [ غَ ] (اِ مرکب) قسمی کاغذ ابریشمین.
۱۷۱آبار(اِ) اُسْرُب. سرب. || سرب سوخته. آنُک محرق. رصاص اسود. (قاموس). سرب سیاه. و طریقهٔ ساختن آن آن است که سرب را در تابه ای آهنین نهند و کاسه ای که بن آن سوراخ است بر روی تابه ...
۱۷۲آبار(اِ) دفتر حساب و دیوان حساب و آن را آواره و آوارجه نیز گویند و شاید کلمه صورتی از آمار و آماره است.
۱۷۳آبار(ع اِ) جِ بئر.
۱۷۴آبار(اِخ) نام قریه ای به واسط.
۱۷۵آبار اعراب [ رِ اَ ] (اِخ) نام شهرستانی به پنج فرسنگی اجفر میان اجفر و فید.
۱۷۶آبارالنحاس [ رُنْ نُ ] (اِ مرکب) نامی است که کیمیاگران قدیم به مغنیسیا داده اند.
۱۷۷آبازه [ زَ ] (اِخ) نام دیگر ابخاز و بنا به ضبط بعض لغویین در زبان ترکی ابخازی است.
۱۷۸آب‌استه [ ] ( ) و اندر نواحی وی [ قصبهٔ پریم در جبل قارن ] چشمه های آبست که بیک سال اندر، چندین بار بیشترین مردم این ناحیت بدانجا شوند، آب استه با نبید و رود و سرود و پای ...
۱۷۹آباط(ع اِ) جِ اِبط.
۱۸۰آبافت(اِ) آبفت.