نمایش ۱۲۱ تا ۱۵۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱۲۱آب مضاف [ بِ مُ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع بمضاف شود.
۱۲۲آب مطلق [ بِ مُ لَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع بمطلق شود.
۱۲۳آب معدنی [ بِ مَ دَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) چشمه ای که بطبع آمیخته به پاره ای املاح است مانند گوگرد و زیبق و ید و آهن و شبّ و زاج و در بعض بیماریها بدان استحمام کنند و یا ...
۱۲۴آب معلق [ بِ مُ عَ لْ لَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مجازاً، آسمان : سنگ در این خاک مطبَّق نشان خاک بر این آب معلق فشان.نظامی.
۱۲۵آب مقطر [ بِ مُ قَ طْ طَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب حاصل کرده از بخار. آبی که با قرع و انبیق تصفیه شده باشد.
۱۲۶آب نار [ بِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رجوع به آب انار شود.
۱۲۷آب نارنج [ بِ رَ / رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از فشردن نارنج حاصل کنند.
۱۲۸آب نبات [ بِ نَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) قسمی حلوا و شیرینی : چه شیوه میکند آب نبات با دل ما که بر طبقچهٔ شمشاد و کاسهٔ حلبی است. بسحاق اطعمه.
۱۲۹آب نشاط [ بِ نَ / نِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مذی. (زمخشری) (ربنجنی). || نطفه.
۱۳۰آب نمک [ بِ نَ مَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب آمیخته با نمک که در آن ماهی و پاره ای گوشتها و بعض حبوب و بُقول را از فساد و تباهی نگاه دارند، و آن را نمکاب نیز گویند.
۱۳۱آب نوشادری [ بِ دُ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب معدنی که در آن بطبع نوشادر باشد.
۱۳۲آب نی‌شکر [ بِ نَ / نِ شَ / شِ کَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عسل القصب. (تحفه).
۱۳۳آب هندوانه [ بِ هِ دِ نَ / نِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از فشردن مغز هندوانه حاصل کنند.
۱۳۴آب و آش [ بُ ] (اِ مرکب، از اتباع) خوردنی های پخته.
۱۳۵آب و جارو کردن [ بُ کَ دَ ] (مص مرکب) روفتن بجاروب با آب پاشیدن.
۱۳۶آب و رنگ [ بُ رَ ] (اِ مرکب، از اتباع) سپیدی و سرخی در چهره و رونق و جلا: خوش آب و رنگ. بد آب و رنگ : حواصل چون بود در آب چون رنگ همان رونق در او از آب و ...
۱۳۷آب و رنگی [ بُ رَ ] (ص نسبی) در اصطلاح نقاشان، نقشی بالوان. مقابل سیاه قلم.
۱۳۸آب و گل [ بُ گِ ] (اِ مرکب، از اتباع) خانه. بنا. زمین. - آب و گلی در جایی داشتن؛ خانه یا مزرعه ای را در آنجا دارا بودن. - از آب و گل درآمدن یا ...
۱۳۹آب و هوا [ بُ هَ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) کشور. اقلیم. || سقم یا صحت مربوط به آب و هوای ناحیتی.
۱۴۰آب یخ [ بِ یَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که در آن یخ افکنده و سرد کرده باشند.
۱۴۱آب‌آسیا(اِ مرکب) آسیا که بزورِ آب گردد.
۱۴۲آب‌آشنا [ شْ / شِ ] (ص مرکب) آنکه شناوری داند. آنکه معرفت بسباحت دارد. سباح. شناگر. (فرهنگ اسدی): کسی کاندر آب است و آب آشناست از آب ار چو آتش بترسد رواست. ابوشکور.
۱۴۳آب‌آهنج [ هَ ] (نف مرکب) آب آهنگ.
۱۴۴آب‌آهنگ [ هَ ] (نف مرکب) آدمی یا ستوری که آب از چاه و جز آن برکشد. آبکش. آب آهنج : کرده شیران حضرت تو مرا سرزده همچو گاو آب آهنگ.سنائی.
۱۴۵آب‌آورد [ وَ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب) آب آورده. خاشاک و جز آن که دریا یا رود و یا سیل با خود آرد و آن را عرب جفاء (صراح) و جفال و حمیل گویند.
۱۴۶آب‌آورده [ وَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب) آب آورد: دوش ازبرای مطبخش هیزم ز مژگان برده ام گفت از کجا آورده ای خاشاک آب آورده را. ؟
|| چشم آب آورده؛ چشمی که ...
۱۴۷آبا(از ع، اِ) در تداول فارسی، آباء: تا آدم و حوا که شدند اصل تناسل هستی ملک و شاه به اجداد و به آبا. مسعودسعد. ای خرابات جوی پرآفات پسر خر توئی و خر آبات.سنائی (حدیقه).
۱۴۸آباء(ع اِ) جِ اَب. پدران. - آباء علوی؛ افلاک و ستارگان. سبعهٔ سیاره. - آباء عنصری؛ آخشیجان. چارآخشیج. عناصر اربعه. بسائط. چهاراَرکان. امهات. اسطقسات. ارکان اربعه. کیان : مر جاه تو و قدر ترا از سر ...
۱۴۹آباتر [ تِ ] (اِخ) نام محلی است کنار راه رشت به آستارا میان کسما و تارگوراب بفاصلهٔ ۵۱۴۰۰ گز از رشت.
۱۵۰آباد(ص) (از پهلوی آپاتان، شاید مرکب از آو +پاته) عامر. عامره. معمور. معموره. مزروع. آبادان. مسکون. مقابل ویران و ویرانه و بائر و خراب و یباب : ز توران زمین تا بسقلاب و روم ندیدند یک مرز آباد و بوم.فردوسی. یکایک همه ...