نمایش ۶۱ تا ۹۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۶۱آبار(اِخ) نام قریه ای به واسط.
۶۲آبار اعراب [ رِ اَ ] (اِخ) نام شهرستانی به پنج فرسنگی اجفر میان اجفر و فید.
۶۳آبارالنحاس [ رُنْ نُ ] (اِ مرکب) نامی است که کیمیاگران قدیم به مغنیسیا داده اند.
۶۴آبازه [ زَ ] (اِخ) نام دیگر ابخاز و بنا به ضبط بعض لغویین در زبان ترکی ابخازی است.
۶۵آباط(ع اِ) جِ اِبط.
۶۶آبافت(اِ) آبفت.
۶۷آباقا(اِخ) رجوع به اَباقا شود.
۶۸آبال(ع اِ) جِ اِبِل.
۶۹آبان(اِخ) نام فرشتهٔ موکل بر آب و تدبیر امور و مصالحی که در ماه آبان و روز آبان واقع شود. || (اِ) ماه هشتم از سال شمسی مطابق برج عقرب و تشرین اول یعنی ماه دوم ...
۷۰آبانگان(اِ مرکب) نام روز آبان در ماه آبان است، و آن روز عید آن ماه باشد.
۷۱آبانگاه(اِخ) نام فرشتهٔ موکل بر آب. || (اِ مرکب) نام روز دهم فروردین ماه، و گویند اگر در این روز باران ببارد آبانگاه مردان است و مردان به آب درآیند و اگر نبارد آبانگاه زنان باشد و ...
۷۲آبانی(اِخ) تخلص میرزا نصراللََّه نام طهرانی از متأخرین شعرای ایران.
۷۳آبایان(اِخ) آبایانی. نام کوهی است که گویند ارتفاع آن چهل فرسنگ است.
۷۴آب ابرو [ بِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ترکیبی مایع که زنان ابروان بدو سیاه کنند.
۷۵آب استه [ ] ( ) و اندر نواحی وی [ قصبهٔ پریم در جبل قارن ] چشمه های آبست که بیک سال اندر، چندین بار بیشترین مردم این ناحیت بدانجا شوند، آب استه با نبید و رود و سرود و پای ...
۷۶آب افتاده [ اُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) میوهٔ نیم رَس. || متاعی در آب دریا یا رود تر شده و رنگ بگردانیده و زیان دیده.
۷۷آب الهی [ بِ اِ لا هی ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب محض و خالص از نباتی.
۷۸آب انار [ بِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از فشردن انار گیرند.
۷۹آب انبار [ اَمْ ] (اِ مرکب) خانه ای در زیر قسمتی از بنا حفر کرده ذخیره کردن آب را. || پارگین. (ربنجنی). || آبدان. آبگیر. تالاب. مصنع. بَرْخ.
۸۰آب انبار [ اَمْ ] (اِخ) نام محلی کنار راه کازرون ببوشهر میان راهدار و برازجان در ۱۱۰۹۱۰۰ گزی طهران.
۸۱آب انداختن [ اَ تَ ] (مص مرکب) میختن ستور. || پختگی آغازیدن میوه. || جدا شدن آب ماست و آش سرد و جز آن از دیگر اجزاء.
۸۲آب انداز [ اَ ] (اِ مرکب) توقفگاه ستور میان دو منزل، آسایش و رفع ماندگی را. || چوبی کاواک و میان تهی کرده که چوبی دیگر در میان آن فروبرند و بفشار آب در آن کنند ...
۸۳آب انگور [ بِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) شراب. باده : آب انگور بیارید که آبان ماهست آب انگور خزانی را خوردن گاهست. منوچهری. ای یارِ سرود و آب انگور نه یار منی بحق والطور.ناصرخسرو. زاهد گوید که جنت و حور خوش است ...
۸۴آب ایستاده [ بِ دَ ] (اِخ) نام دریاچه ای از افغانستان در جنوب غربی غزنین بفاصلهٔ ۸۰هزار گز. وسعت آن برحسب بسیاری و اندکیِ باران کم و بیش شود.
۸۵آب باران [ بِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ماءالمطر. (تحفه).
۸۶آب باران(اِخ) ناحیتی خوش آب و هوا از مضافات کابل : اگرچه جای خوش کابل آب باران است بهشت روی زمین خواجهٔ سه یاران است.؟
۸۷آب باریک(اِخ) نام محلی کنار راه همدان به کرمانشاه، میان روان و گندچین. و رجوع به گردنهٔ آب باریک شود. || نام کوهی در کرمان متصل بجبال بارز.
۸۸آب باز(نف مرکب) شناگر. سباح.
۸۹آب بازی(حامص مرکب) شناگری. سباحت.
۹۰آب بخش [ آبْ، بَ ] (نف مرکب) میرآب. قلاد. (مهذب الاسماء). آب یار. اویار. آنکه شغلش آب دادن بکشت بود.