نمایش ۳۹۱ تا ۴۲۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۹۱آب‌کلان [ کَ ] (اِخ) نام شعبه ای از رود گاماسب در نهاوند.
۳۹۲آبکم [ کَ ] (اِ) نوعی از مار.
۳۹۳آب‌کنار [ کِ ] (اِخ) نام ناحیه ای از طالش دولاب گیلان.
۳۹۴آبکند [ کَ ] (اِ مرکب) جایی که رود یا سیل و جز آن برده و گود کرده باشد بدرازا. جرف : دلش نگیرد از این کوه و دشت و بیشه و رود سرش نپیچد از این آبکند و ...
۳۹۵آبکوپیل(اِ مرکب) قسمی از مرغابی و آن در بحر خزر و خاصه مرداب انزلی بسیار باشد و نام دیگر آن پاریلاست .
۳۹۶آبکور (ص مرکب) نمک ناشناس. نانکور: نان کور و آب کورم خوانده ای.مولوی.
ناقهٔ صالح به صورت بُد شتر پی بریدندش ز جهل آن قومِ مُر ازبرای آب جو خصمش شدند آب کور و نان ثبور ایشان بدند.مولوی.
|| ...
۳۹۷آبکوه(اِخ) نام قریه ای است در اطراف مشهد رضا.
۳۹۸آبکوهه [ هَ / هِ ] (اِ مرکب) موج. کوهه. نرهٔ آب. آبخیز.
۳۹۹آبکی [ بَ ] (ص نسبی) در تداول عامه، رقیق. تنک. گشاده. || مایع و روان. مقابل جامد.
۴۰۰آبگار(اِخ) نام هشت تن از پادشاهان آذاسا، از ۱۳۲ ق. م. تا ۲۱۶ م. رجوع به عبقر شود.
۴۰۱آبگاه(اِ مرکب) ورد. مورد. (زمخشری). منهل. مصنعه. تالاب. استخر. آبخور. || مثانه. || تهیگاه. زیر اضلاع از دو سوی وحشی تن آدمی و دیگر جانوران. خاصره.
۴۰۲آب‌گذار [ گُ ] (اِ مرکب) معبر آب. آبگذر.
۴۰۳آبگذر [ گُ ذَ ] (اِ مرکب) معبر آب. آبگذار.
۴۰۴آبگرد [ گِ ] (اِ مرکب) گرداب : مگرد گرد آبگرد هیبتش که درکشد ترا بدم چو اژدها.ابوالفرج رونی.
۴۰۵آبگردان [ گَ ] (اِ مرکب) چم فلزین. ملعقهٔ کلان باندازهٔ باطیهٔ دسته دار که بدان از دیگ های بزرگ آب و جز آن برگیرند.
۴۰۶آب‌گردانی [ گَ ] (حامص مرکب) تغییر دادن آب و هوا از لحاظ صِحّی.
۴۰۷آب‌گردش [ گَ دِ ] (ص مرکب) تندرفتار: آب گردش مرکبی کز چابکی هنگام تک نعل سخت او ز خاک نرم می گردد غبار. ازرقی.
|| (اِ مرکب) نوبت آب در اصطلاح برزگران.
۴۰۸آب‌گرم [ بِ گَ ] (اِخ) نام محلی کنار راه قزوین و همدان میان قرخبلاق و نجف آباد، بفاصلهٔ ۲۳۶۵۰۰ گز از تهران. || نام رودی از روافد رود گرگان.
۴۰۹آبگز [ گَ ] (ن مف مرکب) آبخست. آبزُرُفْت. - آبگز شدن؛ تباه شدن قسمتی از میوه. - || ترنجیده شدن پوست تن آدمی بسبب آب، چنانکه کارگران حمّام را.
۴۱۰آب‌گمه [ گُ مَ / مِ ] (اِ مرکب) ماءالجمة. آبی است خاکستری رنگ و بدبوی و آن را از شکم نوعی ماهی گیرند که در بحر چین است، هر عضوی که بشکند مقدار دو مثقال از آن بخورند چنانکه ...
۴۱۱آبگه [ گَ هْ ] (اِ مرکب) آبگاه.
۴۱۲آبگوشت(اِ مرکب) طعامی که از گوشت غالباً با نخود و لوبیا پزند و آب آن را اشکنه یعنی ترید کنند: گر آبگوشت که من می پزم بخسته دهند خورد به روز سیم پاچه چون شکر رنجور. بسحاق اطعمه.
۴۱۳آبگوشت‌خوری [ خوَ / خُ ] (اِ مرکب) کاسهٔ خردتر از باطیه و بزرگتر از ماست خوری که عادةً در آن آبگوشت خورند.
۴۱۴آبگون (ص مرکب) برنگ آب. آبی. کبود. ازرق : ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون [ ابر ] چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا. فرخی. الا تا که روشن ستاره ست هر شب بر این آبگون روی چرخ ...
۴۱۵آبگیر(اِ مرکب) دریا. بحر: بیامد بدریا هم اندر شتاب ز هر سو درافکند زورق بر آب ز آگاهی نامدار اردشیر سپاه انجمن شد بر آن آبگیر.فردوسی. یکی آبگیر است از آن روی شهر کز آن آب کس را ندیدیم بهر که خورشید ...
۴۱۶آبگیرناک (ص مرکب) زمینی بسیار غدیر و آبگیر.
۴۱۷آبگیری(حامص مرکب) شغل آبگیر حمام. || لحیم کردن ظرفهای فلزین با قلعی یا بستن منافذ آن با موم مذاب. || پرآب کردن حوض و آب انبار و ظروف و اوانی.
۴۱۸آبگین(اِ مرکب) آینه. مرآت : همه سقف و دیوارها و زمین بپوشید بر تختهٔ آبگین. شمسی (یوسف و زلیخا).
۴۱۹آبگینه [ نَ / نِ ] (اِ مرکب) جسمی جامد غیر حاجب ماوراء که از ذوب سنگ آتش زنه (چخماق) با قلیا (ملح القلی) سازند. شیشه. زجاج. زُجاجه. اَسر:
۴۲۰آبگینه [ نَ ] (اِخ) رجوع به پل آبگینه شود.