نمایش ۳۶۱ تا ۳۹۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۶۱آبشن [ بِ شَ ] (اِ) در بعض فرهنگهاپیراهنی که بر داماد پوشند آمده است.
۳۶۲آبشن [ شَ ] (اِ) سعتر. آویشن.
۳۶۳آب‌شناس [ شِ ] (نف مرکب) آنکه غرقاب و تنک آب را از یکدیگر بازداند و راه نمای کشتی شود تا بر خاک ننشیند: بنزد آبشناس آن کس است طعمهٔ موج که زآب علم تو دارد گذر طمع ...
۳۶۴آبشنگ [ شَ ] (اِ مرکب) آبزن.
۳۶۵آبشوران(اِخ) نام رودی بکرمانشاه. || نام جزیره ای در مغرب بحر خزر.
۳۶۶آبشی(اِ مرکب) چاهی که در صحن سرای کَنند رفع حوائج کودکان و گرد آمدن فاضل آب را. چاهک.
۳۶۷آب‌شیب(اِ مرکب) رهگذر آب با شیب بسیار. و خود آن آب را نیز گویند.
۳۶۸آبشینه [ نَ ] (اِخ) نام محلی کنار راه ملایر بهمدان میان گنجیه و سنگستان بفاصلهٔ ۷۷ هزار گز از ملایر.
۳۶۹آب‌طلا [ طِ / طَ ] (اِ مرکب) آب زر. || آب اکلیل. و رجوع بکلمهٔ طلا شود.
۳۷۰آب‌طلاکاری [ طِ / طَ ] (حامص مرکب) تذهیب. || اندودن به اکلیل.
۳۷۱آب‌طلایی [ طِ / طَ ] (ص نسبی) مذهَّب. || به اکلیل اندوده.
۳۷۲آب‌غوره [ رَ / رِ ] (اِ مرکب) عصاره ای که از غورهٔ انگور گیرند. امعاسین (کلمهٔ یونانی): غنیمت دان ز آب غوره بغرایی چو میدانی که بیش از چند روزی غوره در بستان نمی ماند. بسحاق اطعمه.
۳۷۳آبفت [ بَ ] (اِ) جامهٔ ستبر و سفته و گنده. آبافت : تن همان خاک گران سیه است ارچه شاره وآبفت کنی کرته و شلوارش. ناصرخسرو.
۳۷۴آب‌فشان [ فَ / فِ ] (نف مرکب، اِ مرکب) سوراخهایی که آب گرم از آنها بیرون رانده می شود. (فرهنگستان زمین شناسی).
۳۷۵آبق [ بِ ] (ع ص) گریخته. گریزنده. - عبد آبق؛ بندهٔ گریخته یا گریزپا. ج، اُبَّق، اُبّاق.
۳۷۶آبق [ بَ ] (معرب، اِ) معرّب آبَک. زیبق. سیماب.
۳۷۷آبک [ بَ ] (اِ مرکب) جیوه. سیماب. آبَق. زیبق، باصطلاح کیمیاگران. (تحفه): مِسّ وجود من شود از می بسان زر گویی که می چو آبک از اجزای کیمیاست. خجسته.
۳۷۸آبک [ بَ ] (ع صوت) وَیْلَک. هلاک باد ترا.
۳۷۹آبک [ بَ ] (اِخ) نام جائی است.
۳۸۰آبک [ بَ / بِ / بُ ] (اِ) آبله. جدری.
۳۸۱آبک [ بُ ] (ص) هر چیز پرآب. (از برهان).
۳۸۲آبکار (ص مرکب) سقاء. آبکش : در تتق بارگهش گاه بار مائده کش عیسی و خضر آبکار.امیرخسرو. ابر را گفتم که چندین دور امساکت ببود گفت کزبهر رکاب شه بدم در انتظار کآن زمان کآید شه عالم بدارالملک خویش گوهر خود را ...
۳۸۳آبکاری(ص نسبی) منسوب به آبکار. || (حامص مرکب) شغل و عمل آبکار. || (اِ مرکب) دکان آبکار.
۳۸۴آبکامه [ مَ / مِ ] (اِ مرکب) نان خورشی و نوعی از گوارشن بوده است بطعم ترش، و آن را از نان خشک گندم یا جو که در آب خیسانده و مدتی برای تخمیر در آفتاب مینهاده ...
۳۸۵آبکانه [ نَ / نِ ] (ص، اِ) بچهٔ آدمی یا حیوان که سقط شود. جِهض. جهیض. مجهض. ملیص. زلیق. ملیط. مُملص. آفکانه. افکانه. فکانه. آپکانه. بچهٔ از بار رفته. - آبکانه کردن؛ سقط کردن.
۳۸۶آب‌کرده [ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) محلول: قند آب کرده. || مذاب: قلعی آب کرده.
۳۸۷آبکش [ کَ / کِ ] (نف مرکب، اِ مرکب) سقاء. کشندهٔ آب از چاه. مستخلف : بدین چاه در آب سرد است و خوش بفرمای تا من بُوَم آبکش.فردوسی. برهنه سر و پای و دوش آبکش پدر شادمان روز و ...
۳۸۸آبکشی [ کَ / کِ ] (حامص مرکب) شغل و عمل آبکش : دو ترکمان از خیل او بیامدند و مدتها بر آن قلعه آبکشی کردند. (راحةالصدور راوندی).
۳۸۹آبکشی کردن [ کَ / کِ کَ دَ ] (مص مرکب) سقائی. کشیدن آب از چاه و مانند آن. || شستن و تطهیر شرعی تن در حمّام. تطهیر جامه پس از شستن با صابون.
۳۹۰آب‌کشین [ کَ ] (اِ) دست برنجن. دست بند.