لغتنامه
نمایش ۳۴۳٬۰۵۱ تا ۳۴۳٬۰۸۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ۳۴۳۰۵۱ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن ابراهیم البغوی، مکنی به ابویعقوب. فقیه و محدث است. حاکم و محمدبن نجید والد عبدالملک و عبدالصمد از اهل بغ از وی روایت کرده اند. (از تاج العروس). |
| ۳۴۳۰۵۲ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن اسماعیل بن حمادبن زیدبن درهم ازدی بصری بغدادی، مکنی به ابومحمد. از حافظان حدیث بود و کتابی در این علم دارد که «السنن» نامیده می شود. ثقه و نیکوکار بود. در سال ۲۷۶ ... |
| ۳۴۳۰۵۳ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن عبدالحق مرینی، سلطان ناصرلدین اللََّه، مکنی به ابویعقوب. از پادشاهان دولت مرینی در مغرب اقصی بود. به سال ۶۸۵ هـ . ق. پس از وفات پدر مردم بدو بیعت کردند. ابتدا در جزیرةالخضراء بود. پس ... |
| ۳۴۳۰۵۴ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب بن محمدبن علی شیبانی دمشقی، مکنی به ابوالفتح و ملقب به جمال الدین و معروف به ابن المجاور. مورخ و عالم حدیث و کاتب بود. در سال ۶۰۱ هـ . ق. در دمشق به دنیا ... |
| ۳۴۳۰۵۵ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب کنانی، ملقب به حنونة. از عیسی بن حماد زغبة روایت کرده است. (از تاج العروس). |
| ۳۴۳۰۵۶ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یعقوب وائلی. از فقهای شیعه و از مردم نجف بود. کتاب «اصول الفقه» در دو جلد از آثار اوست. یوسف به سال ۱۳۴۰ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی). |
| ۳۴۳۰۵۷ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یوسف بن سلامةبن ابراهیم بن موسی هاشمی عباسی موصلی، ملقب به محیی الدین و مکنی به ابوالمحاسن و معروف به ابن زیلاق. شاعری نغزگوی و دانشمند و کاتب بود. در حملهٔ مغول به سال ۶۶۰ هـ . ... |
| ۳۴۳۰۵۸ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یوسف. پسر ابوعبداللََّه یوسف و یکی از ملوک بنی احمر است که در غرناطه حکمرانی داشته اند. چون پدرش به سال ۷۹۹ هـ . ق. درگذشت برادر کوچکش محمد به مسند حکمرانی نشست و وی را در قلعه ... |
| ۳۴۳۰۵۹ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابن یوسف حلبی محلی شافعی، ملقب به جمال الدین و معروف به کلارجی. دانشمند نجوم و در اصل از حلب بود. وی در المحلة مصر متولد شد. به یمن سفر کرد و به خدمت امام ... |
| ۳۴۳۰۶۰ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابوالحجاج. یکی از ملوک بنی احمر که در غرناطه حکمرانی داشته اند. در تاریخ ۷۳۳ هـ . ق. به حکومت رسید و بنای نیمه تمام و قصر معروف «الحمراء» را به اتمام رسانید. و امور عدلیه ... |
| ۳۴۳۰۶۱ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. یکی از ملوک بنی احمر که در غرناطه فرمانفرمایی داشته اند. در تاریخ ۷۹۴ هـ . ق. به جای محمد خامس بر تخت سلطنت نشست و پیمان صلح و مسالمت با پادشاه قستیله را محترم شمرد و ... |
| ۳۴۳۰۶۲ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) المستنجدباللََّه بن محمد (المقتفی)بن المستظهر. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مستنجدباللََّه شود. |
| ۳۴۳۰۶۳ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) المستنصر. پادشاه پنجم از ملوک موحدین که در مغرب حکمرانی داشتند، پسر و جانشین محمد الناصر بود. در تاریخ ۶۱۰ هـ . ق. در ۱۶سالگی جانشین پدر شد. طالب هوا و هوس بود. زمام امور کشور را به ... |
| ۳۴۳۰۶۴ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) یا امیر یوسف اصم استرابادی شاعر. عزیز مصر والانژادی است. از اشعار اوست: عطار که هست دلبر عشوه گران جان برد لبش از کف صاحب نظران هر کیسه که در دکان او حلقه زده چون دیدهٔ ماست ... |
| ۳۴۳۰۶۵ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) اندکانی. از مطربان به نام عهد سلطان بایسنقر (۷۹۹-۸۳۷ هـ . ق.) بود. سلطان ابراهیم بن شاهرخ از شیراز چند نوبت او را از برادر خود بایسنقر طلب کرد و او نپذیرفت و سرانجام ... |
| ۳۴۳۰۶۶ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) بدیعی دمشقی. او شاعر و ادیب بود. در دمشق به دنیا آمد و پرورش یافت و در حلب مسکن گزید و شهرت یافت. و در روم (ترکیه) درگذشت (سال ۱۰۷۳ هـ . ق.). از آثار اوست: ۱ |
| ۳۴۳۰۶۷ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) خطیب مدنی حنفی. دانشمندی از مردم مدینه بود. او راست: ۱- فتح الکریم المنجی بشرح رسالة الدلجی. ۲- الطریق السالک علی زبدة المناسک. تولد یوسف به سال ۱۰۵۲ هـ .ق. و مرگ او ... |
| ۳۴۳۰۶۸ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) خواجه یوسف خراسانی ابن خواجه رکن الدین. از اولاد شیخ ابوسعید بود. در کنعان نظم به پرورش یوسفان نکات طریقهٔ یعقوبی می پیمود. از اوست: دل زارم که جا در زلف آن نامهربان دارد گر از سودا پریشان ... |
| ۳۴۳۰۶۹ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) خوجة صاحب الطابع، مکنی به ابوالمحاسن. وزیر تونسی و از ممالیک بود. در خدمت امیر «حمودةبای» به مقامات عالی رسید و از راه تجارت ثروتی هنگفت به دست آورد و آن را بر امور خیریه صرف کرد. ... |
| ۳۴۳۰۷۰ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) سمعان السمعانی، سریانی الاصل مارونی لبنانی. مورخ و دانشمند لاهوتی از مردم حصرون لبنان بود. به سال ۱۰۹۸ هـ . ق. در طرابلس شام به دنیا آمد و در رومیة به تحصیل و زندگی ادامه داد و پس از رسیدن ... |
| ۳۴۳۰۷۱ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) سنان الدین اماسی، معروف به محشی بیضاوی. فاضل ترکی که تصنیفاتش به عربی است. وی در بغداد و ادرنه و آناطول به تدریس و حکمرانی پرداخت و در اسلامبول به سال ۹۸۶ هـ . ق. و در حدود ... |
| ۳۴۳۰۷۲ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) سنان الدین خلوتی اماسی. واعظ حنفی معروف به اماسی ترک مستعرب است. در مکه مسکن گزید و به شیخ الحرم شهرت یافت. و در اماسیه و به روایتی در مکه در حدود سال ۱۰۰۰ هـ ... |
| ۳۴۳۰۷۳ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) (شیخ یوسف) نام نخستین مؤسس دولت مستقل اسلامی در ناحیهٔ ملتان از هندوستان است. وی در تاریخ ۸۴۷ هـ . ق. به حکومت نایل گردید و یکی دو سال فرمانروایی کرد و آنگاه درگذشت. اخلاف وی ملقب به ... |
| ۳۴۳۰۷۴ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) ضیاءالدین پاشابن حاج محمدبن سیدعلی خالدی مقدسی، معروف به خالدی. صاحب کتاب «الهدیة الحمیدیة فی اللغة الکردیة» و آن فرهنگ کردی به عربی است. در بیت المقدس به سال ۱۲۵۵ هـ . ق. به دنیا ... |
| ۳۴۳۰۷۵ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) یوسف علی جلایر. از گویندگان بود. رباعی زیر از اوست: تا نقد فدا فدای جانانه کنیم جان در سر کار عشق مردانه کنیم تا شمع مراد برفروزیم شبی دریوزهٔ همتی ز پروانه کنیم. (از فرهنگ سخنوران) (از صبح ... |
| ۳۴۳۰۷۶ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) محمد یوسف بیگ دهلوی ابن شاه بیگ خان کابلی. از منصب داران اکبرشاه هندی و از شعرای قرن دهم بود. در کابل به دنیا آمد و در دهلی پرورش یافت و در محضر محمداشرف خان تلمذ ... |
| ۳۴۳۰۷۷ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) محمد یوسف گردیزی. از سادات کرام گردیز بود و ساغر دهانش به رحیق سخن لبریز. او راست: تیر مژگان صنم همچو خدنگ است اینجا می دهد کار چو با شاهد شنگ است اینجا. (از صبح گلشن ص ۶۱۷). |
| ۳۴۳۰۷۸ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) مولوی ابوالحامد محمد یوسف علی بن مولانا حاج مولی محمد یعقوب علی سندیلی. از شیوخ عثمانی النسب پدر در پدر در دربار امیر الهند و الاجاه محمدعلیخان بهادر در رفاه و آسایش می گذراندند. وی تا دوازده ... |
| ۳۴۳۰۷۹ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) میرزا جلال الدین اصفهانی. طبع پاکیزه اش یوسف کنعان سخندانی است. از اوست: از تبسم لب آن غنچه دهن گویا شد داغ دل چشم تو روشن که نمکدان واشد. (از صبح گلشن ص ۶۱۸) (از فرهنگ سخنوران). |
| ۳۴۳۰۸۰ | یوسف | [ سُ ] (اِخ) میرزا یوسف شیرازی، مصر فکرش یوسفستان مضامین عشقبازی. او راست: جان ز پهلوی تن از قیمت خود بیخبر است قطره در ابر چه داند که گهر خواهد شد. (از صبح گلشن ص ۶۱۸) (از فرهنگ سخنوران). |
