نمایش ۳۴۳٬۰۲۱ تا ۳۴۳٬۰۵۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۳۰۲۱شوخ گیر(نف مرکب) زدایندهٔ شوخ. پاک کننده و دورسازندهٔ آلودگی و ناپاکی. || فرومایه و دون. (ناظم الاطباء). || (اِ مرکب) ابزاری آهنین و دراز که نوک آن مانند چنگک [ است ] و بدان معدن را ...
۳۴۳۰۲۲تیمارسوز(نف مرکب) زدایندهٔ غم و اندوه. سوزانندهٔ تیمار و غم : مغنی بدان ساز تیمارسوز نشاط مرا یکزمان برفروز.نظامی.
۳۴۳۰۲۳خاکسای(نف مرکب) زمین سای. کسی که زمین را می ساید.
۳۴۳۰۲۴شیاردار(نف مرکب) زمینی که شیار دارد و یا هرچه دارای شیار باشد.
۳۴۳۰۲۵عودساز(نف مرکب) زنندهٔ عود. به صدا درآورندهٔ عود. رجوع به عود شود: نشستند خوبان بربطنواز یکی عودسوز و یکی عودساز.فردوسی.
۳۴۳۰۲۶ژاژخا(نف مرکب) ژاژخای. بیهوده گوی. بیهده گوی. ول گوی. هرزه درای. هرزه گوی. هرزه سرای. هرزه لای. لک درای. خام درای. کسی که سخن بی معنی و بی فایده گوید. یافه گو. یاوه سرای. یاوه گو. || مِهْذار. هَذر. پرگوی. ...
۳۴۳۰۲۷جادوئی ساز(نف مرکب) ساحر. جادوگر. کسی که جادو کند: نپوشد بر تو آن افسانه را راز که در راهی زنی شد جادوئی ساز.نظامی.
۳۴۳۰۲۸تارساز(نف مرکب) سازندهٔ تار.
۳۴۳۰۲۹دامساز(نف مرکب) سازندهٔ دام. صانع دام. سازندهٔ آلت گرفتار ساختن حیوان یا آلت شکار کردن او. || مجازاً حیله گر. اسباب چین. پاپوش دوز. فریبنده. مزوّر. گربز. گرفتارکننده. بمکر برآینده : برآراست گرسیوز دامساز سری پر ز کینه دلی ...
۳۴۳۰۳۰راه ساز(نف مرکب) سازندهٔ راه. بناکنندهٔ راه. که بکار کشیدن راه پردازد. که عمل او ساختن جاده و راه است. و رجوع به راهسازی شود.
۳۴۳۰۳۱رودساز(نف مرکب) سازندهٔ رود یعنی نوازندهٔ رود. (آنندراج) (انجمن آرا). سازنده. (جهانگیری) (برهان قاطع). مطرب. (برهان قاطع). رودنواز. رودسرای : بفرمود تا پیش او تاختند بر رودسازانش بنشاختند.فردوسی. پری کی بود رودساز و غزلخوان کمندافکن و اسب تاز و کمان ور.فرخی. می ...
۳۴۳۰۳۲چوبسای(نف مرکب) سایندهٔ چوب. که چوب ساید. || (اِ مرکب) سوهان. (مهذب الاسماء). سفن. مسفن. (ملخص اللغات حسن خطیب). (در اصطلاح نجاران) سوهانی خشن که درشت تر از سوهان های دیگرست و بدان ...
۳۴۳۰۳۳تیزجوش(نف مرکب) سخت جوشنده و شتابان. سخت دونده و ناآرام : نشستند بر تازی تیزجوش همه خاره خفتان و پولادپوش.نظامی. رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
۳۴۳۰۳۴راه یوز(نف مرکب) سخت جویندهٔ راه. (یادداشت مؤلف). راهجوی. رهجوی. رهیوز. (یادداشت مؤلف).
۳۴۳۰۳۵باریک گیر(نف مرکب) سخت گیر. کسی که در کارها بسیار خرده گیرد: مرد [ بوالحسن عراقی دبیر ] سخت بدخو بود و باریک گیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۹). و چنان گفتند که زنان او را دارو دادند که زن ...
۳۴۳۰۳۶خوب گوی(نف مرکب) سخن خوب گوینده. شیرین زبان. خوش مقال. خوش سخن. خوبگو: سپهبد چنین داد پاسخ بدوی که ای شاه نیک اختر خوبگوی.فردوسی. چنین گفت خودکامه بیژن بدوی که من ای فرستادهٔ خوبگوی.فردوسی. فرستاده یی را بنزدیک اوی سرافراز و بادانش ...
۳۴۳۰۳۷رازدار(نف مرکب) سرنگاهدار. (ناظم الاطباء). دارندهٔ راز کسی. حافظ سر. محرم راز. (آنندراج). پوشندهٔ سر. دارندهٔ سر: ابوبکر نیز همه شب خواب نداشت و با خود همی اندیشید که این بت پرستی که ما بدان اندریم و پدران ما ...
۳۴۳۰۳۸کافورپوش(نف مرکب) سفیدپوش : همایون یکی پیر با فر و هوش کلاه و سرش هر دو کافورپوش.نظامی.
۳۴۳۰۳۹آسان گیر(نف مرکب) سهل انگار. مداهن.
۳۴۳۰۴۰گاوباز(نف مرکب) سواری که با نیزه با گاو جنگ میکند. || کولی قره چی.
۳۴۳۰۴۱سودجو(نف مرکب) سودطلب. نفع جو. فایده خواه.
۳۴۳۰۴۲صوفی سوز(نف مرکب) سوزانندهٔ صوفی. از پا درافکنندهٔ صوفی. مست و بیخود کنندهٔ صوفی : شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم. حافظ.
۳۴۳۰۴۳هاروت سوز(نف مرکب) سوزندهٔ هاروت : بابل من گنجهٔ هاروت سوز زهرهٔ من خاطر انجم فروز. نظامی (مخزن الاسرار).
۳۴۳۰۴۴پی سوز(نف مرکب) سوزندهٔ پی (پیه). || (اِ مرکب) پیه سوز. چراغی که در آن چربی (پیه) و فتیله بکار برند. قسمی چراغ. جنسی از شمع که در آن پیه سوزند: عدوی تو پیوسته دلسوز باد چو ...
۳۴۳۰۴۵بارخیز(نف مرکب) شاخه هائی از گیاهان که ممکن است بر روی آنها میوه ای پیدا شود.
۳۴۳۰۴۶شاه جوی(نف مرکب) شاه جو. جویندهٔ شاه : همه کنده موی و همه خسته روی همه شاه گوی و همه شاه جوی.فردوسی. بگشتند از آن جایگه شاه جوی بریگ و بیابان نهادند روی.فردوسی. یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاه ...
۳۴۳۰۴۷گاوران(نف مرکب) شبان که گاوان به صحرا برد. چوپان گاو.
۳۴۳۰۴۸خاکبیز(نف مرکب) شخصی را گویند که خاک کوچه ها و بازارها را بجهت نفع خود جاروب کند و ببیزد. (برهان قاطع). بیزندهٔ خاک : دی طفلک خاک بیز غربال بدست میزد بدو دست روی خود را می خست. شیخ ابوسعید (از ...
۳۴۳۰۴۹بازدار(نف مرکب) شخصی را نیز گویند که مردم را از کاری و از چیزی بازدارد و منع کند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). بازدارنده. (ناظم الاطباء). رجوع به بازدارنده شود.
۳۴۳۰۵۰جام گیر(نف مرکب) شراب خوار. (بهار عجم از ارمغان آصفی). جام گیرنده. پیاله گیر. قدح گیر: تو شمشیرگیری و او جام گیر تو بر سر نشینی و او بر سریر.نظامی. چو کیخسرو از می شود جام گیر چرا جام خالی بود بر سریر.نظامی. این دو ...