نمایش ۳۴۲٬۹۹۱ تا ۳۴۳٬۰۲۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۲۹۹۱معافزه[ مُ فَ زَ ] (ع مص) همديگر بازی‌ کردن زن و شوی. (منتهی الارب). بازی کردن‌ زن و شوی با يکديگر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
۳۴۲۹۹۲معافسه[ مُ فَ سَ ] (ع مص) همديگر مروسيدن. (منتهی الارب). همديگر را مروسيدن. (ناظم الاطباء). چاره و معالجه‌ کردن و گويند؛ بات يعافس الأمور. (از اقرب‌ الموارد). || پای فانشستنگاه کسی زدن. (تاج المصادر بيهقی). پای بر سرين کسی‌ زدن. (منتهی الارب) (ناظم ...
۳۴۲۹۹۳معاف شدن[ مُ شُ دَ ] (مص مرکب) بخشوده شدن. مورد عفو واقع شدن.
۳۴۲۹۹۴معاف فرمودن[ مُ فَ دَ ] (مص مرکب) معاف‌کردن. (ناظم الاطباء). معاف داشتن. رجوع به معاف‌کردن شود.
۳۴۲۹۹۵معافقه[ مُ فَ قَ ] (ع مص) مروسيدن و فريب دادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). چاره و معالجه کردن و فريب دادن. عِفاق. (از اقرب الموارد). و رجوع به معافسه شود || فساد و تباهی انداختن گرگ در گوسپندان از آمد ...
۳۴۲۹۹۶معاف کردن[ مُ کَ دَ ] (مص مرکب) عفو کردن و بخشيدن. معاف فرمودن. (ناظم‌ الاطباء). معاف داشتن‌: بخت‌النصر گفته‌ بود که هيچ کس را معاف نخواهم کرد. (قصص‌الانبياء ص‌180). حضرت‌ ملک‌الملوک معاصی آن طايفه را معفو گرداند و از عتب و عتاب معاف کند. (منشآت‌ خاقانی چ ...
۳۴۲۹۹۷معاف گاه[ مُ ] (اِ مرکب) جای آزادی و جای مقدس و پناهگاه. (ناظم الاطباء).
۳۴۲۹۹۸معاف نامه[ مُ مَ / مِ ] (اِ مرکب) برات آزادی‌ و آزادنامه و سندی که داده می‌شود برای‌ معافی از باج و خراج. (ناظم الاطباء).
۳۴۲۹۹۹معافه[ مُ عافْ فَ ] (از ع، مص)۱ بازداشتن‌ از چيزی و فارسيان بدين معنی معاف بدون‌ هاء به تخفيف استعمال نمايند. (بهار عجم) (آنندراج). و رجوع به مُعاف شود.
۳۴۳۰۰۰معافی[ مُ ] (ع ص) عفوکننده. (غياث) (آنندراج). || عافيت‌بخش؛ يا شافی يا کافی يا معافی. (يادداشت به خط مرحوم‌ دهخدا). و رجوع معافی (اِخ) شود.
۳۴۳۰۰۱معافی[ مُ فا ] (ع ص) عافيت‌بخشيده‌شده و تندرست نگاهداشته از رنج و بلا. (ناظم‌ الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مصون‌: و اين ائمهٔ بزرگوار از اين چنين‌ تعصب که در نهادهای ما هست محفوظ و معافی‌اند. (اسرارالتوحيد چ صفا ص‌21). و رجوع ...
۳۴۳۰۰۲معافی[ مُ ] (حامص)۲ بخشيدگی و بخشش‌ و رهايی و آزادی و بخشش ماليات و باج و خراج. (ناظم الاطباء). معاف بودن. معافيت. و رجوع به معاف شود. - معافی مالياتی؛ بخشودگی از پرداخت‌ ماليات. معافيت مالياتی. - معافی نظام ...
۳۴۳۰۰۳معافی[ مُ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای‌ تعالی. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا).
۳۴۳۰۰۴معافی[ مُ فا ] (اِخ) رجوع به ابوالفرج‌بن‌ طرار شود.
۳۴۳۰۰۵معافی[ مُ فا ] (اِخ) رجوع به ابومحمد معافی‌بن سليمان جزری شود.
۳۴۳۰۰۶معافی[ مُ فا ] (اِخ) ابن اسماعيل‌بن‌ حسين‌بن ابی‌سنان‌۳ شيبانی موصلی شافعی‌ مکنی به ابی‌محمد و ملقب به جمال‌الدين‌ (متوفی به سال 631 هـ .ق) مفسر، عارف به‌ حديث و ادب. ولادت و وفات وی در موصل‌ اتفاق افتاد. او راست: «نهايهالبيان فی تفسير قرآن»، «انس‌المنقطعين ...
۳۴۳۰۰۷معافی[ مُ فا ] (اِخ) ابن عمران ازدی موصلی‌ مکنی به ابومسعود (متوفی به سال 185 هـ . ق.) شيخ جزيره در عصر خويش و يکی از ثقات و حافظان حديث بود. کتابهايی در سنن‌ و زهد و ادب و جز اينها تأليف کرده ...
۳۴۳۰۰۸معافیات[ مُ ] (از ع، اِ) املاکی که از پرداختن‌ ماليات معاف بودند. زمينهای مزروع و مستغلاتی که از آنها ماليات گرفته‌ نمی‌شد: در هنگام خروج آن حضرت و آغاز نشو و نمای اين دولت صوفيان مذکور به‌ معافيات و سيورغالات سرافرازی يافته‌اند. (عالم‌آرای عباسی). و ...
۳۴۳۰۰۹معافیت[ مُ فی یَ ] (از ع، مص جعلی، اِمص) معاف بودن. معافی. بخشودگی. و رجوع به معاف و معافی شود.
۳۴۳۰۱۰معافی نامه[ مُ مَ / مِ ] (اِ مرکب) معاف‌نامه. (ناظم الاطباء). رجوع به معاف‌نامه شود.
۳۴۳۰۱۱معاقب[ مُ قَ ] (ع ص) شکنجه‌شده و عقوبت‌کرده‌شده و عذاب‌کرده‌شده. (ناظم‌ الاطباء). آن که به سزای عمل بد خويش‌ رسيده. عقوبت شده. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا). || پيروی کرده و از پس‌ کسی در آمده. (ناظم الاطباء). کسی که‌ ديگری از ...
۳۴۳۰۱۲معاقب[ مُ قِ ] (ع ص) در پی کننده. (منتهی‌ الارب) (آنندراج). پيروی‌کننده و پس کسی‌ درآينده. (ناظم الاطباء). || عقوبت و عذاب‌ کننده. (غياث) (آنندراج). شکنجه‌کننده و عذاب‌کننده. (ناظم الاطباء). || آن که با ديگری کاری را با نوبت می‌کند. (ناظم‌ الاطباء).
۳۴۳۰۱۳معاقبت[ مُ قَ / قِ بَ ]۴ (از ع، اِمص) عذاب کردن يعنی زدن و بستن کسی را. (غياث). عقاب کردن. عقوبت کردن. سزای‌ عمل بد کسی را دادن. (از يادداشت به خط مرحوم دهخدا): همگنان در استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ...
۳۴۳۰۱۴معاقب داشتن[ مُ قَ تَ ] (مص مرکب) عقوبت کردن. مجازات کردن. سزای عمل بد کسی را دادن‌: تقصير اگر فتاد به خدمت‌ من بنده را مدار معاقب.مسعودسعد. و رجوع به معاقب شود.
۳۴۳۰۱۵معاقب شدن[ مُ قَ شُ دَ ] (مص مرکب) کيفر يافتن. عقوبت يافتن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). معاقب گرديدن.
۳۴۳۰۱۶معاقب کردن[ مُ قَ کَ دَ ] (مص مرکب) کيفر دادن. عقوبت کردن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). معاقب گردانيدن. مجازات‌ کردن.
۳۴۳۰۱۷معاقب گردانیدن[ مُ قَ گَ دَ ] (مص‌ مرکب) عقوبت کردن. کيفر دادن. مجازات‌ کردن‌: و ما را به کرد خويش مأخوذ و متهم و معاتب و معاقب گرداند. (سندبادنامه‌ ص‌79).و رجوع به معاقب شود.
۳۴۳۰۱۸معاقبه[ مُ قَ بَ ] (ع مص) عقاب. (تاج‌ المصادر بيهقی) (المصادر زوزنی). عقوبت‌ کردن. (ترجمان القرآن). شکنجه کردن کسی‌ را به سبب گناهی که کرده است. (از منتهی‌ الارب) (از ناظم الاطباء) ( از اقرب الموارد). شکنجه کردن. (آنندراج). || از پی ...
۳۴۳۰۱۹معاقبه[ مُ قِ بَ ] (ع ص) ابل معاقبه؛ شتر که‌ گاهی گياه شور و گاهی گياه شيرين چرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
۳۴۳۰۲۰معاقبه. [ مُ قَ بَ / قِ بِ ] (از ع، اِمص) عقاب. عقوبت کردن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معاقبت و معاقبه شود.