نمایش ۳۴۲٬۹۶۱ تا ۳۴۲٬۹۹۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۴۲۹۶۱معاضه[ مُ عاضْ ضَ ] (ع مص) يکديگر را به دندان گرفتن. (تاج المصادر بيهقی). همديگر را گزيدن. عِضاض. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || (اِمص) گزيدگی اسب. (ناظم‌ الاطباء).
۳۴۲۹۶۲معاضه[ مَ‌عْ عا ضَ ] (ع ص) ناقه‌ای که دنب‌ بردارد هنگام زاييدن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد).
۳۴۲۹۶۳معاضیل[ مَ ] (ع ص، اِ) جِ مُعَضِّل و مُعَضِّلَه. (منتهی الارب). جِ معضل. (ناظم الاطباء). و رجوع به معضل شود. || جِ مُعضِل و مُعضِلَه. (اقرب الموارد). رجوع به معضل و معضله شود.
۳۴۲۹۶۴معاطات. [ مُ ] (ع مص) چيزی به کسی‌ دادن. چيزی را دست به دست دادن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): از افراط و انهماک در معاطات کاسات راح از صباح تا رواح مرضی روی نمود. (جهانگشای جوينی). فی‌الجمله ارکان و سروران بر موافقت سلطان بر ...
۳۴۲۹۶۵معاطاه[ مُ ] (ع مص) ورزيدن کودک جهت‌ اهل خود و دادن ايشان را آنچه خواهند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ورزيدن. (آنندراج): عاطی‌الصبی اهله معاطاه؛ ورزيد و کسب کرد آن کودک جهت کسان خود و داد ايشان را آنچه خواستند. (ناظم الاطباء).
۳۴۲۹۶۶معاطب[ مَ طِ ] (ع اِ) جِ مَعطَب. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جِ‌ معطب به معنی جای هلاک. (آنندراج). رجوع‌ به معطب شود.
۳۴۲۹۶۷معاطس[ مَ طِ ] (ع اِ) جِ مَعطِس و مَعطَس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به معطس شود.
۳۴۲۹۶۸معاطش[ مَ طِ ] (ع اِ) جِ مَعطَش. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (اقرب‌ الموارد). رجوع به معطش شود. || زمينهای‌ بی‌آب. (منتهی الارب) (آنندراج).
۳۴۲۹۶۹معاطشه[ مُ طَ شَ ] (ع مص) نبرد کردن در تشنگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
۳۴۲۹۷۰معاطف[ مَ طِ ] (ع اِ) جِ مِعطَف. (ناظم‌ الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به معطف‌ شود. || جِ مَعطِف. گردنها. (از اقرب‌ الموارد) (از المنجد). و رجوع به معطف شود. {P(1) -رسم‌الخط فارسی از معاصره [ مُ صَ رَ ...
۳۴۲۹۷۱معاطفه[ مُ طَ فَ ] (ع مص) با هم مهربانی‌ نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
۳۴۲۹۷۲معاطل[ مَ طِ ] (ع اِ) معاطل‌المرأه؛ جايهای‌ پيرايهٔ زنان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جِ مَعطَل. (ناظم الاطباء). واحد آن مَعطَل است. (از اقرب الموارد).
۳۴۲۹۷۳معاطن[ مَ طِ ] (ع اِ) جِ مَعطِن. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جِ‌ معطن به معنی خوابگاه شتران و آغل‌ گوسپندان نزديک آب. (آنندراج). و رجوع به‌ معطن شود.
۳۴۲۹۷۴معاطی[ مَ ] (ع ص، اِ) جِ مِعطاء. (منتهی‌ الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و رجوع به معطاء و مادهٔ بعد شود.
۳۴۲۹۷۵معاطی[ مَ طی‌ی ] (ع ص، اِ) جِ مِعطاء. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم‌ الاطباء). جِ معطاء به معنی بسيار دهش‌ دهنده. (آنندراج). و رجوع به معطاء شود.
۳۴۲۹۷۶معاظله[ مُ ظَ لَ ] (ع مص) بر زبر يکديگر شدن از بهر گشنی. عِظال. (تاج المصادر بيهقی). به گشنی در پی يکديگر رفتن سگها و ملخها و جز آن. عظال. (از منتهی الارب) (ازآنندراج) (ناظم الاطباء). || تضمين‌ کردن در قافيه. (منتهی ...
۳۴۲۹۷۷معاظه[ مُ عاظْ ظَ ] (ع مص) همديگر را گزيدن. عِظاظ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || با هم سختی کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). با هم لجاجت‌ و ستيزه کردن. (از ذيل اقرب الموارد). || بر شدت جنگ افزودن ...
۳۴۲۹۷۸معاعاه[ مُ ] (ع مص)۱ زجر کردن گوسپند را به کلمهٔ «عا» و جز آن. (منتهی الارب). خواندن گوسپند را. (ناظم الاطباء). و رجوع‌ به معاواه شود.
۳۴۲۹۷۹معاف[ مُ ] (از ع، ص) بخشيده‌شده و معذور و آمرزيده‌شده و عفوکرده‌شده. (ناظم‌ الاطباء). در اصل معافی بود بر وزن منادی‌ صيغهٔ اسم مفعول از باب مفاعله که مصدرش‌ معافات است بر وزن مناجات مأخوذ از عفو پس در استعمال فارسيان الف از آخر ...
۳۴۲۹۸۰معافات. [ مُ ] (ع مص) عافيت دادن. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به‌ مادهٔ بعد شود.
۳۴۲۹۸۱معافاه[ مُ ] (ع مص) عافيت دادن. (المصادر زوزنی). نگاه داشتن خدای کسی را از رنج و بيماری و عافيت دادن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء): عافاه اللََّه من‌ المکروه مُعافاهً و عِفَاءً وَ عافِيهً، خدای او را از بيماريها و بلا دور ...
۳۴۲۹۸۲معاف خواستن[ مُ خوا / خا تَ ] (مص‌ مرکب) استعفا کردن. از عملی عذر برکناری‌ خواستن. بخشودگی خواستن‌: و از آن‌ شغل که به عهدهٔ من بود معاف خواستم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو). و رجوع به معاف‌ شود.
۳۴۲۹۸۳معاف داشتن[ مُ تَ ] (مص مرکب) عفو کردن. بخشودن. بخشيدن. معاف کردن‌: شير گفت از اين مدافعت چه فايده که البته ترا معاف نخواهم داشت. (کليله و دمنه). همه وقت عارفان را نظر است ديگران را نظری معاف دارند و دوم روا نباشد.سعدی. گر بکشد و ...
۳۴۲۹۸۴معافر[ مُ فِ ] (ع ص) مردم نرم‌رفتار. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء). || آن که با کاروانيان رود و فضلهٔ ايشان خورد. (منتهی‌ الارب) (ناظم الاطباء). آن که با کاروانيان‌ رود و از فضل ايشان چيزی بدو رسد: و لابد للمسافر من معونهالمعافر. ...
۳۴۲۹۸۵معافر[ مَ فِ ] (اِخ) شهری است يا موضعی‌ است به يمن. (منتهی الارب) (آنندراج). نام‌ شهری يا موضعی به يمن. (ناظم الاطباء). شهری است. (اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ بعد و معافری و معافريه شود.
۳۴۲۹۸۶معافر[ مَ فِ ] (اِخ) پدر قبيله‌ای از همدان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نام قبيله‌ای است در يمن و جامه‌های معافری منسوب بدان است. (از معجم البلدان). و رجوع به اعلام زرکلی چ 2 ج 8 ص‌168 و معافری و ...
۳۴۲۹۸۷معافری[ مَ فِ ] (ص نسبی) منسوب است‌ به معافر. (از انساب سمعانی). جامه‌ای است‌ منسوب به معافر و آن حيی از يمن باشد. {P(1) -ظ. «معاعاه» در منتهی الارب و به تبع آن‌در ناظم الاطباء غلط چاپی است ...
۳۴۲۹۸۸معافری[ مَ فِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن‌ ابی‌عبداللََّه‌بن ابی‌عيسی معافری اندلسی مکنی‌ به ابی‌عمر [ متوفی به سال 429 هـ . ق.) از مفسران و محدثان است. اصل وی از طلمنکه‌ (ناحيه‌ای در مرز اندلس شرقی) است اما در قرطبه سکنی گزيد و سپس به ...
۳۴۲۹۸۹معافری[ مَ فِ ] (اِخ) رجوع به عسامهبن‌ عمر شود.
۳۴۲۹۹۰معافریه[ مَ فِ ری یَ ] (ص نسبی) ثياب‌ معافريه؛ جامه‌های منسوب به معافر. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مَعافِر و معافری‌ شود.