نمایش ۳۰۱ تا ۳۳۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۰۱آب‌روده [ دَ / دِ ] (اِ مرکب) قراقر. قرقر شکم. (فرهنگ اسدی، خطی).
۳۰۲آب‌روغن [ رَ / رُو غَ ] (اِ مرکب) روغن گداخته به آب گرم آمیخته که چلو را دهند. || ثرید. ترید. زریقاء. اشکنه.
۳۰۳آبروفت(ن مف مرکب، اِ مرکب) آب رفت.
۳۰۴آبرومند [ بِ مَ ] (ص مرکب) عفیف. شریف.
۳۰۵آبرومندی [ بِ مَ ] (حامص مرکب) عفت. عفاف. شرف. شرافت.
۳۰۶آبرون(اِ) نوعی از ریاحین که پیوسته سبز بود و برگ آن نیفتد و پای دیوارها و جاهای سایه دار روید و آن را به عربی حی العالم گویند و در طب بکار است و در آذربایجان بسیار باشد. (از برهان). همیشه جوان. ...
۳۰۷آبروی [ بِ ] (اِ مرکب) آب روی. آبرو. حرمت. عزّت. شرف. اعتبار. ناموس. جاه. (ربنجنی). عِرض. ارج. قدر. (ربنجنی). شأن : درِ بی نیازی بشمشیر جوی بکشور بود شاه را آب روی.فردوسی. اگر راستی تان بود گفتگوی به نزدیک منْتان ...
۳۰۸آبریز(اِ مرکب) دَلو. دول : دوستی زآبریز چرخ بِبَر زآنکه آن گه تهی بود گه پر.سنائی.
|| مبرز. متوضا. مبال : شعر تو باید به آبریز درانداخت گر بود از مشک تر نبشته به ابریز.سوزنی. ببهانهٔ آبریز ...
۳۰۹آبریز(اِخ) نام محلی کنار راه خاش به چاه ملک میان سامسور و چاه ملک به مسافت ۱۹۲۶۰۰ گز از خاش.
۳۱۰آبریزان(اِ مرکب) رجوع به آبریزگان شود.
۳۱۱آبریزش [ زِ ] (اِمص مرکب) قطره قطره فروریختن آب از سقف و چشم و مانند آن.
۳۱۲آبریزگان(اِ مرکب) نام جشنی است باستانی بسیزدهم تیر یعنی روز تیر از ماه تیر. گویند در زمان فیروز جدّ نوشیروان چند سال در ایران قحط و خشکسالی بوده است و شاه و مردم در این روز بدعا باران ...
۳۱۳آبریزه [ زَ / زِ ] (اِ مرکب) علتی در چشم که پیوسته اشک از آن فروریزد. || مبال. مستراح. آبریز.
۳۱۴آبریس(اِ مرکب) (از: آب +ریس، ریشهٔ کلمهٔ ارز و رُز به معنی برنج) آشام. آشاب. آب چلو.
۳۱۵آبزان(اِخ) رجوع به ابصان شود.
۳۱۶آبزده [ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) آب برافشانده. مرشوش. مرشوشه : درِ سرای مغان رُفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی بشیخ و شاب زده. حافظ.
۳۱۷آبزرفت [ زُ رُ ] (ص مرکب، اِ مرکب) آبخست و آبگز از میوه ها: چون آب زرفت روی زشتش چندین عفن و ترش چرا شد؟طرطری.
۳۱۸آبزن [ زَ ] (اِ مرکب) حوض و خزانهٔ حمام، مرادف آبشنگ : و یجب ازالة ما مکث من الماء فی الابازین لئلایفسد فیضر. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی، در شرایط حمام).
|| ظرفی فلزین یا ...
۳۱۹آب‌زه [ زِهْ ] (اِ مرکب) آبی که از کنار چشمه یا رود و تالاب و امثال آن زِهَد یعنی ترابد و آن را زه آب نیز گویند. نزیز.
۳۲۰آبژ [ بِ ] (اِ) سرشک آتش. || نام گیاهی که آن را بومادران گویند. (شمس اللغات). و رجوع به آبید و آبیز شود.
۳۲۱آبس [ بِ ] (اِخ) در شرفنامه مسطور است که نام شهری است. (از فرهنگ شعوری). و ممکن است تصحیف ابسس (صورتی از افسس) باشد. رجوع به افسس شود.
۳۲۲آب‌ساب کردن [ کَ دَ ] (مص مرکب) مصحف آب سای کردن. در اصطلاح بنایان، املس و لغزان کردن کنار آجری با ساییدن آجری دیگر بر او که پیاپی به آب فروزنند.
۳۲۳آبسال(اِ مرکب) باغ. حدیقه : همی تابد ز چرخ سبز عیوق چو آتش بر صحیفه یْ آبسالی.ناصرخسرو.
۳۲۴آبسالان(اِ مرکب) جِ آبسال : همان شیپور با صد راه نالان بسان بلبل اندر آبسالان.(ویس و رامین).
۳۲۵آبست [ بِ ] (ص) مخفف آبستن : مریمان بی شوی آبست از مسیح خامشان بی لاف و گفتار فصیح.مولوی. مشتری شو تا بجنبد دست من لعل زاید معدن آبست من.مولوی. آنچه آبست است شب جز آن نزاد حیله ها و ...
۳۲۶آبست [ بَ ] (اِ) جزو درونی پوست ترنج و بادرنگ و امثال آن، که آن را گوشت پوست و پیه پوست نیز گویند. || (ص) زمین آماده شده برای زراعت، ظاهراً مخفف آب بسته.
۳۲۷آبستا [ بِ ] (اِخ) اَوِستا: و پارسیان از کتاب آبستا که زردشت آورده است. (مجمل التواریخ). چو اینجا معنی قرآن ندانم روم آنجا که آبستا بخوانم.خاقانی.
۳۲۸آبستان [ بِ ] (ص) آبستن : بهار تازه آبستان ببار است چو فردوس برین وقت است و هنگام. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری).
|| (اِ) در این بیت مولوی، آبستان جمع آبست است : درد ...
۳۲۹آبستن [ بِ تَ ] (ص) هر مادینه از انسان و حیوان که بچه در شکم دارد. حامل. حامله. آبست. بارور. باردار. حُبْلی ََ. (دهار). بارگرفته. حمل برداشته : پریچهره آبستن آمد ز مای پسر زاد از این نامور کدخدای.فردوسی. که ازبهر ...
۳۳۰آبستن شدن [ بِ تَ شُ دَ ] (مص مرکب) آبستن گشتن. آبستن گردیدن. آبستن آمدن. تمخض. حَبَل. (دهار). بار گرفتن. بار برداشتن. حامله گشتن. حمل برداشتن. بچه گرفتن. زه برداشتن. باربردار شدن ماده از نر. || زنده شدن و ...