نمایش ۲۷۱ تا ۳۰۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۸ مورد.
#مدخلمعنی
 
۲۷۱آبستنگاه [ بِ تَ ] (اِ مرکب) در بعض فرهنگها به معنی آبشتنگاه و خلوت خانه و طهارتخانه و خلاخانه نوشته اند و بیت قریع الدهر را چنانکه برای آبشتنگاه، برای این کلمه نیز شاهد آورده اند.
۲۷۲آبستن گردانیدن [ بِ تَ گَ دَ ] (مص مرکب) آبستن کردن.
۲۷۳آبستن گشتن [ بِ تَ گَ تَ ] (مص مرکب) آبستن شدن. رجوع به آبستن شدن شود: این بلایه بچگان را ز چه کس آمده زِه همه آبستن گشتند به یک شب کِهْ و مِهْ. منوچهری.
|| رشوه ...
۲۷۴آبستنی [ بِ تَ ] (حامص) حَبَل. (دهار). حمل. باروری. بار: ترا پنج ماهست از آبستنی از این نامور بچهٔ رستنی.فردوسی. زآبستنی تهی نشوی هرگز هرچند روزروز همی زایی.ناصرخسرو.
- امثال:
آبستنی نهان بود و زادن ...
۲۷۵آبسته [ بَ تَ / تِ ] (ص) آبست. زمین راست کرده برای زراعت.
۲۷۶آبسته [ بِ تَ / تِ ] (اِ) آبست. زهدان. رَحِم. || (ص) آبستن. || متملق و چاپلوس. خوشامدگوی. معانی مذکور در فرهنگها برای این کلمه آمده است و شاهدی برای هیچیک یافته نشد، ...
۲۷۷آبسر [ سَ ] (اِ مرکب) آبسَرد. لرزانک گونه که از آب گوشت یا آب کله پاچه کنند.
۲۷۸آب سرخ [ بِ سُ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) شراب. خمر: من و آب سرخ و سر سبز شاه جهان گو فروشو به آبِ سیاه.نظامی.
۲۷۹آبسرد [ بِ سَ ] (اِخ) نام محلی بر کنار راه خرّم آباد به بروجرد میان چغلوندی و بروجرد، و فاصلهٔ آن تا خرم آباد ۷۶۰۰ گز است.
۲۸۰آبسرد [ سَ ] (اِ مرکب) آبسر.
۲۸۱آب سردی [ بِ سَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب که پس از بول از مجری برآید. ودی. وذی. (زمخشری).
۲۸۲آب سفید [ بِ سَ / سِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نام علتی در چشم. رجوع به آب مروارید شود.
۲۸۳آبسکن [ بِ کُ ] (اِخ) شهرکی است بناحیت دیلمان، بر کران دریا، آبادان و جای بازرگانان همهٔ جهانست که بدریای خزران بازرگانی کنند و از آنجا کیمختهٔ پشمین و ماهی گوناگون خیزد. (حدودالعالم). رجوع به آبسکون شود.
۲۸۴آبسکند [ بِ کَ ] (اِخ) نام قریه ای نزدیک سردارآباد بکردستان.
۲۸۵آب سکندر [ بِ سِ کَ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب زندگی.
۲۸۶آبسکون [ بَ ] (اِخ) نام شهرکی بر ساحل طبرستان که میان او و جرجان سه روزه راه یعنی ۲۴ فرسنگ است، و آن را اَبسکون نیز گویند، و آن فرضه و بندری است برای توقف کشتیها. (یاقوت). و ...
۲۸۷آبسنج [ سَ ] (اِ مرکب) آبزن.
۲۸۸آبسنگ [ سَ ] (اِ مرکب) آبزن.
۲۸۹آبسوار [ سَ ] (اِ مرکب) حباب، و جمع آن آبسواران است : آب که آن خیمه ز باران کند دائرهٔ آبسواران کند.امیرخسرو.
و آن را گنبد آب و کوپله و آبله و به عربی فقاعه و ...
۲۹۰آب سیاه [ بِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب سیه. کوری تام یا ناقص که از ضمور و اطروفیایِ عصب باصره پدید آید: ز سهم خدنگت بروز سپید درآید بچشم خور آب سیاه. کمال الدین اسماعیل.
و چشم آب سیاه آورده را ...
۲۹۱آب سیاه(اِخ) نام دره ای در نزدیکی شهر قنوج در هندوستان.
۲۹۲آبش [ بِ ] (ع ص) آنکه پیرامون و پیشگاه خانهٔ کسی را بطعام و شراب آراید.
۲۹۳آبشار(اِ مرکب) (از: آب، ماء +شار، از شاریدن به معنی فروریختن، سکب) آب جوی و نهر بزرگ که از بلندی فروریزد. مصب. شَلّاله. || سنگ مشبک که بر دهانهٔ ناودانها نصب کنند.
۲۹۴آبش احمدلو [ بِ اَ مَ ] (اِخ) مرکز بلوک گرمادوز قرجه داغ به آذربایجان.
۲۹۵آب شبی [ بِ شَ بْ بی ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب معدنی که در آن شَبّ یا زاج باشد.
۲۹۶آبشت [ بَ / بِ ] (ص) نهفته. پنهان. || جاسوس.
۲۹۷آبشتگاه [ بَ / بِ ] (اِ مرکب) خلوتخانه. نهانجای. جای نهفتن. || آبخانه. مستراح.
۲۹۸آبشتگه [ بَ / بِ گَ هْ ] (اِ مرکب) آبشتگاه.
۲۹۹آبشتن [ بَ / بِ تَ ] (مص) نهفتن. پنهان کردن.
۳۰۰آبشتنگاه [ بَ / بِ تَ ] (اِ مرکب) نهفتن گاه. || مبرز. مستراح : نه همی بازشناسند عبیر از سرگین نه گلستان بشناسند ز آبشتنگاه. قریع الدهر (از فرهنگ اسدی، خطی).