نمایش ۲۷۱ تا ۳۰۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
#مدخلمعنی
 
۲۷۱آبدن [ دُ ] (اِخ) نام یکی از قضات بنی اسرائیل.
۲۷۲آبدندان [ دَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) قسمی نار که استخوان و هسته ندارد، و آن را رمان املیسی و رمان املیدی گویند. (از ربنجنی). || قسمی از امرود: میچکد آب حیات از میوهٔ اشعار من گوییا در ...
۲۷۳آبدنگ [ دَ ] (اِ مرکب) دنگی که بقوت آب حرکت کند و بدان شلتوک برنج کوبند و از نیشکر آب گیرند.
۲۷۴آبده [ بِ دَ ] (ع ص، اِ) چیستان. چربک. سخن غریب. مثل. حکایت. بردک. || آن داهیه که بماند یاد کردن آن همیشه. (ربنجنی). || جانور وحشی. || مرغ که ...
۲۷۵آبده [ دِهْ ] (اِ مرکب) چاه اصلی و نخستین یا مادرچاه کاریز.
۲۷۶آبدهان [ دَ ] (ص مرکب) آنکه سِر نگاه نتواند داشت: آبدهانی است که سخن نگاه نتواند داشت. (نفثةالمصدور، در صفت قلم).
۲۷۷آبدهانی [ دَ ] (حامص مرکب) صفت آبدهان. صفت آنکه راز نگاه ندارد.
۲۷۸آبدوات‌کن [ دَ کُ ] (اِ مرکب) کفچهٔ خرد و ظریف با دمی باریک و کشیده که بدان آب در دوات کنند و لیقه بدان آشورند. محراک. (ربنجنی). دویت آشور. دوات آشور.
۲۷۹آب‌دوغ(اِ مرکب) ماستی با آب بسیار، گشاده کرده : کسی را کو تو بینی درد سرفه بفرمایش تو آب دوغ و خرفه.طیان.
- امثال:
بخیه به آب دوغ زدن؛ رنجی بیفائده بردن.
۲۸۰آب‌دوغی(ص نسبی) منسوب به آب دوغ. چون آب دوغ. || در اصطلاح بنایان گچی یا آهکی با آب بسیار، تنک و رقیق کرده و آن را دوغاب هم گویند.
۲۸۱آبدیده [ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب) جامه یا متاعی دیگر که در آب افتاده و بدان زیان رسیده باشد.
۲۸۲آبدیز(اِخ) آب دزفول. یکی از روافد رود کارون و آن مهمترین آبراههٔ کارونست. این رود از مغرب بروجرد سرچشمه میگیرد، مرکب از دو شعبهٔ متمایز و دور از یکدیگر شمالی و جنوبی. آبهای ناحیهٔ بروجرد و علی آباد بشعبهٔ شمالی ریزد. شعبهٔ جنوبی ...
۲۸۳آبدین [ بِ ] (ع ص، اِ) جِ آبِد. - ابدالآبدین؛ همیشه. رجوع به اَبَد شود.
۲۸۴آبر [ بُ ] (اِخ) قریه ای از سیستان، و ابوالحسن محمدبن حسین بن ابراهیم بن عاصم آبری از ائمهٔ حدیث بدانجا منسوب است. (معجم البلدان).
۲۸۵آبر [ بِ ] (ع ص) آنکه تأبیر خرمابن کند. خرماگشن دهنده. (مهذب الاسماء). رجوع بتأبیر شود.
۲۸۶آبرام(اِخ) رجوع به ابراهیم شود.
۲۸۷آب‌راه(اِ مرکب) رهگذر آب. مجرای آب. نهر. جوی. آب راهه. راه آب. آوره. فرخور.
۲۸۸آبراهام(اِخ) رجوع به ابراهیم شود.
۲۸۹آب‌راهه [ هَ / هِ ] (اِ مرکب) هر جا که آب در آن گذرد از رود و جوی و مسیل و مانند آن. گذرگاه سیل. (فرهنگستان زمین شناسی): خاک خور، گو پس از این روح طبیعی تا ...
۲۹۰آب‌رفت [ رُ ] (ن مف مرکب، اِ مرکب) سنگی که در جریان آب بطول زمان ساییده و لغزان و مایل بگردی شده باشد. || ته نشین آب رودخانه ها. (فرهنگستان زمین شناسی).
۲۹۱آبرنگ [ رَ ] (اِخ) نام شهری از کشمیر برساحل نهر چالنگر در شمال سملان بفاصلهٔ ۲۸۸ هزار گز.
۲۹۲آبره [ رَ / رِ ] (اِ) اَبره. رویه. ظهاره. آوره.
۲۹۳آبرو [ رَ / رُو ] (اِ مرکب) راهی برای گذشتن آب باران و غیر آن. آب راهه. راه آب. || مسیل. (صراح).
۲۹۴آبرو(اِخ) تخلص شاه نجم الدین حاکم دهلی، متوفی به ۱۱۶۱ هـ . ق. || لقب حافظ ابرو.
۲۹۵آبرو [ بِ ] (اِ مرکب) آبروی. آب روی. جاه. اعتبار. شرف. عِرض. ارج. ناموس. قدر. (ربنجنی): شو این نامهٔ خسروی بازگو بدین جوی نزد مهان آبرو.فردوسی. آبرو میرود ای ابر خطاشوی ببار که بدیوان عمل نامه ...
۲۹۶آبروخواه [ بِ خوا / خا ] (نف مرکب) شریف. آنکه از زوال اعتبار و شرف خویش هراسد.
۲۹۷آبروخواهی [ بِ خوا / خا ] (حامص مرکب) سیرت و صفت آبروخواه.
۲۹۸آبرود(اِ مرکب) سنبل. || نیلوفر. || (اِخ) نام دهی به بردسیر کرمان.
۲۹۹آبرودار [ بِ ] (نف مرکب) صاحب آبرو. متعفف. بااعتبار. ارجمند و بامناعت.
۳۰۰آبروداری [ بِ ] (حامص مرکب) صفت و چگونگی آبرودار.