لغتنامه
نمایش ۳۴۳٬۲۹۱ تا ۳۴۳٬۳۱۶ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ۳۴۳۲۹۱ | جایدار | (نف مرکب) وسیع. جادار. فراخ. |
| ۳۴۳۲۹۲ | یادگیر | (نف مرکب) یادگیرنده. تعلیم گیرنده. آموزنده، مجازاً بااستعداد و باهوش و صاحب شعور و پرحافظه : جوانان بادانش و یادگیر سزد گر بگیرد کسی جای پیر.فردوسی. بدو گفت دانا شود مرد پیر که آموزشی باشد و یادگیر.فردوسی. منم پاک فرزند شاه اردشیر سرایندهٔ دانش ... |
| ۳۴۳۲۹۳ | کوهکان | (نف مرکب) یعنی کوهکن و کان به معنی کنده نیز آمده و به فتح کاف مرادف کن، لیکن از ضرورت شعر است. (آنندراج). کوهکن. کهکان. (فرهنگ فارسی معین): ز آرزوی کف راد تو ز کان گهر گهر برآمد بی کوه ... |
| ۳۴۳۲۹۴ | یوزدار | (نف مرکب) یوزبان. (ناظم الاطباء).
یوزبان. فهاد. (یادداشت مؤلف):
وز آن پس برفتند سیصد سوار پس بازداران همه یوزدار.فردوسی. و رجوع به یوزبان شود. |
| ۳۴۳۲۹۵ | یوزتاز | (نف مرکب) یوزتاخت. یوزتک.
یوزجست. یوزدو. که چون یوز تند بتازد.
کنایه از تیزپا و تنددو:
گورساق و شیرزهره، یوزتاز و غرم تک
پیل گام و کرگ سینه، رنگ تاز و گرگ پوی.
منوچهری. |
| ۳۴۳۲۹۶ | آییز | آییژ. (اِ) رجوع به آبید شود. |
| ۳۴۳۲۹۷ | لوئی | اول (اِخ) پادشاه باویر از سال ۱۸۲۵ تا سال ۱۸۴۸ م. |
| ۳۴۳۲۹۸ | لوس | اول (اِخ) سن. پاپ مسیحی از سال ۲۵۳ تا سال ۲۵۴ م. |
| ۳۴۳۲۹۹ | لوئی فیلیپ | اول (اِخ) فرزند فیلیپ اِگالیته و لوئیز دُبورُبن، مولد پاریس به سال ۱۷۷۳، پادشاه فرانسه از سال ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۸ م. وفات به سال ۱۸۵۰ در انگلستان. |
| ۳۴۳۳۰۰ | لوئی | اول (اِخ) لوئی اول. لو دبونر پسر شارلمانی و هیلدگارد، مولد شاسنوی (لو اِ-گارن) در ۷۷۸ م. امپراطور مشرق و پادشاه فرانسه از ۸۱۴ تا ۸۴۰ م. |
| ۳۴۳۳۰۱ | بار | بدین صورت شکلی از بئآر است در سمعانی. رجوع به بئآر شود. |
| ۳۴۳۳۰۲ | ه | خراسان بازگردید. وفات میرزا بابر در چاشتگاه روز سه شنبهٔ بیست و پنجم ربیع الآخر سنهٔ ستین و ثمانمائه در مشهد مقدسهٔ رضویه علی راقدها تحف الصلوة والتحیة روی نمود و از بدایت جهانبانی او تا آخر ایام زندگانی دو سال بود. در امر ... |
| ۳۴۳۳۰۳ | کاراق | در بعضی نسخ لغت فرس اسدی
آمده : کاراق میان تهی بود و ظاهراً
مصحف «کاواق» همریشه و معنی کاواک
باشد. (اسدی، لغت فرس چ اقبال
ص ۲۴۹). |
| ۳۴۳۳۰۴ | ثور | در مجمل التواریخ (ص ۲۵) او فرزند جمشید از پریچهره دختر زابلشاه دانسته شده است ولیکن در گرشاسب نامه این نام بصورت تور آمده است. |
| ۳۴۳۳۰۵ | شگاکم | دهستان از [ شَ کُ ] (اِخ) دهی است حومهٔ بخش مرکزی شهرستان لاهیجان. سکنهٔ آن ۱۵۱ تن. آب آن از نهر کیاجو و سفیدرود. محصول عمدهٔ آنجا برنج و ابریشم است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲). |
| ۳۴۳۳۰۶ | لوه | دوکووری [ لُ وِ رِ ] (اِخ) ژان باتیست. رمان نویس فرانسوی و کنوانسیونی از دستهٔ ژیرندن ها، مولد پاریس (۱۷۶۰-۱۷۹۷ م.). |
| ۳۴۳۳۰۷ | غایسین | رجوع به گایسین شود. |
| ۳۴۳۳۰۸ | لوهارنی | رجوع به ماللهند بیرونی ص ۱۶۲ شود. |
| ۳۴۳۳۰۹ | گات | غات. رجوع به غات شود. |
| ۳۴۳۳۱۰ | غال | قال. - به غال گذاشتن کسی را؛ با فریب او را ضامن دین خود کردن. - غال گذاشتن کسی را؛ کنایه از فریفتن او را. و رجوع به ترکیب غال گذاشتن در ردیف خود شود. |
| ۳۴۳۳۱۱ | چونا | کلمهٔ فعل به طور استفهام؛ یعنی حال شما چگونه است؟ (ناظم الاطباء). |
| ۳۴۳۳۱۲ | آکیش | کیش. گویند آهنج بود یعنی باز
کردن و هنج نیز گویند (کذا). (فرهنگ اسدی،
خطی):
توشهٔ خویش زود از او بربای
پیش کآیدْت مرگ پای آکیش.
رودکی (از فرهنگ اسدی، خطی). چنگ در چیزی زده. درازکرده. (برهان). و رجوع به آگیشیدن شود. |
| ۳۴۳۳۱۳ | تامشاورت | گوید: [ ] (اِ) ابوالعباس النباتی نامی است بربری که در بجایه ، از اعمال افریقیه مستعمل است و به گیاهی اطلاق کنند که آن را «موو» (مئوم) نامند. این گیاه را عده ای از داروشناسان «اشبیلیه» بنام «بسبسه» نامیده اند. ... |
| ۳۴۳۳۱۴ | بو | مخفف بود و باشد و بوم و باشم. (برهان)
(انجمن آرا) (آنندراج):
دلی دارم که درمانش نمی بو
نصیحت میکرم سودش نمی بو
ببادش میدهم نش می برد باد
بر آذر می نهم دودش نمی بو.باباطاهر. امید و آرزو. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). ... |
| ۳۴۳۳۱۵ | زانما | مرکب از ز (مخفف از) +آن +ما از جانب ما. (ناظم الاطباء). |
| ۳۴۳۳۱۶ | بابک خرمدین | یا خرمی [ بَ کِ خُ ر رَ ] (اِخ) ابن الندیم در الفهرست آرد: واقدبن عمرو تمیمی که تاریخ بابک کرده است گوید: پدر بابک روغنگری از مردم مدائن بود وقتی جلای وطن کرده به ثغر آذربایجان شد و در روستای ... |
