لغتنامه
نمایش ۶۱ تا ۹۰ مورد از کل ۳۴۳٬۳۱۶ مورد.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ۶۱ | ابوقیطس | [ ] (اِ) (تحفهٔ حکیم مؤمن). مصحف ابوفسطون. |
| ۶۲ | ابوقسطس | [ ] (اِ) (مخزن الادویه). مصحف ابوفسطون. |
| ۶۳ | ادرافس | [ ] (اِ) آذریون است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به آذریون شود. |
| ۶۴ | ابلیو | [ ] (اِ) ابلیوا. رجوع به ایزون شود. |
| ۶۵ | درامروارید | [ ] (اِ) ارامروارید. قسمی مروارید. (یادداشت مرحوم دهخدا). |
| ۶۶ | دجونابا | [ ] (اِ) اسم سریانی غراب است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). |
| ۶۷ | دانک | [ ] (اِ) امین الدوله گوید تخمی است شبیه به تودری سرخ و از آن ریزه تر و گیاه او بقدر شبری و در کوههای طبرستان و نواحی آن یافت میشود. گرم و تر و جهت علل بلغمی و ... |
| ۶۸ | دانک | [ ] (اِ) بعربی کشتی را گویند که برادر جهاز باشد و بر آن بر دریا و آب سفر کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). اما این لغت و ضبط آن در کتب لغت عرب دیده نشد، در صورت ... |
| ۶۹ | ابریمون | [ ] (اِ) به رومی اسم ایرسا است. (تحفه). |
| ۷۰ | ابوتمرون | [ ] (اِ) به رومی اسم نغر است و آن طائری است خرد. (مخزن الادویه) (تحفهٔ حکیم مؤمن). |
| ۷۱ | ابرنی | [ ] (اِ) به رومی نام لوف الصغیر است. (تحفه). خبزالقرود. آذان الفیل. پیلغوش. پیلگوش. رجل العجل. و ظاهراً این کلمه مصحف آرم لاتینیه است. |
| ۷۲ | دراچه | [ ] (اِ) به لغت هندی شراب انگوری را نامند. |
| ۷۳ | اثرون | [ ] (اِ) به یونانی اسم بنفسج است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). |
| ۷۴ | اجلاجندن | [ ] (اِ) بهندی صندل ابیض است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به چَندن شود. |
| ۷۵ | ابیتون | [ ] (اِ) بیونانی راتینج است. رجوع به ابیشون شود. و البته یکی مصحف دیگری یا هردو مصحف کلمهٔ ثالثی باشند. |
| ۷۶ | ادفوس | [ ] (اِ) بیونانی عرعر است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). |
| ۷۷ | ابطریطاوس | [ ] (اِ) تب شطرالغب. |
| ۷۸ | اجغار | [ ] (اِ) تفسیرش آتش افروخته و آن روز شانزدهم است از چهارم ماههای مغان خوارزم و اندرو بشب آتش ها افروزند، بلند بر کردار سده، و گرد بر گرد او سیکی خورند وزین اجغار روزها را شمرند وقتهای ... |
| ۷۹ | احارکف | [ ] (اِ) ثنویه، بلغت صغد ایران بالا. (ابن الندیم). |
| ۸۰ | اجمر | [ ] (اِ) جانوری است دریائی که بماهی ماند و از غلبهٔ موجها در کنار افتد و در انتظار امواج بازماند و در جای خود هلاک شود. |
| ۸۱ | دبق | [ ] (اِ) جانوریست که از پوست آن پوستین سازند. |
| ۸۲ | درابی | [ ] (اِ) حرف مشرقی. (این لغت و معنی و لاتینی آن در یادداشتهای مرحوم دهخدا آمده است بدون شرحی). رجوع به حرف مشرقی شود. |
| ۸۳ | اخاد | [ ] (اِ) خاد. گوشت ربای. غلیواج. زغن. پند. بند. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). |
| ۸۴ | اخسینه | [ ] (اِ) خردل برّیست. (تحفهٔ حکیم مؤمن). |
| ۸۵ | دجونج | [ ] (اِ) خوک آبی. خوک بحری. خوک دریایی و خرس بحری نیز گفته اند. شیخ البحر. |
| ۸۶ | دبوط | [ ] (اِ) داروی پارسی است و بعضی اطباء او را بجای خیارشنبر استعمال کرده اند. (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان). |
| ۸۷ | داشوزن | [ ] (اِ) داش. خمدان. تون. اتون. تونق: الاتون، یستعار لما یطبخ فیه الآجر و یقال له بالفارسیة خُمدان و تونق و داشوزن. (المغرب مطرزی). کلمهٔ داش در فرهنگها آمده است اما داشوزن را ندیده ام. (یادداشت مؤلف). |
| ۸۸ | داکهه | [ ] (اِ) داک. اسم هندی عنب است. انگور. |
| ۸۹ | دانیمو | [ ] (اِ) در تذکرهٔ ضریر انطاکی است که کلمه یونانی باشد و آنرا بعربی غار و رند و بفارسی ما بهشتان نام می دهد و میگوید نزد یونانیان محترم بوده و از آن تاج میکرده اند، از اینرو ... |
| ۹۰ | ابانک | [ ] (اِ) در حدودالعالم این کلمه آمده است و آنرا در فرهنگها نیافتم و ظاهراً نوعی از چرم و پوست پیراسته باشد: و از این ناحیت [ سند ] پوست و چرم و ابانکها سرخ و نعلین و ... |
