نمایش ۱ تا ۲۱ مورد از کل ۲۱ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱هامون(اِ) دشت و صحرا و زمین هموار خالی از بلندی و پستی که به تازی قاع خوانند. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (برهان). قیعه. (دهار). ساد. ساده. صحرای بی درخت. قاع صفصف. براز. عراء. (یادداشت مؤلف): سپه بود بر کوه و هامون و ...
۲هامون(اِخ) نام دریاچه ای است در سیستان، کنار دریاچهٔ هامون سواران. این دو دریاچهٔ بوسیلهٔ باطلاقی به نام نیزار بهم متصل شده اند. این دریاچه ها در مواقع پرآبی لبریز شده، آب زائد آنها بطرف جنوب شرقی حرکت میکند و به دریاچهٔ ...
۳تهامون[ تَ ] (ع اِ) جِ تهام: و قوم تهامون؛گروه منسوب به تهامة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
۴دریاچهٔ هامون[ دَرْ چَ / چِ یِ ] (اِخ) در شمال شرقی سیستان واقع شده و قسمتی از آن درخاک افغانستان قرار دارد. آب آن از رودهای هیرمند و فراه رود و خاش و شوررود تأمین می شود. و رجوع به هامون در ردیف خود ...
۵کوهامون(اِ مرکب) کوه مسطح. (از ناظم الاطباء) (اشتینگاس). || نوعی بازی. رجوع به مادهٔ بعد شود.
۶هامون آباد(اِخ) ده کوچکی است از بخش حومهٔ شهرستان نائین، واقع در ۲۵ هزارگزی جنوب باختر نائین که دارای ۲۰ تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
۷هامون آباد مزیک[ مَ ] (اِخ) ده مخروبه ای است از بخش حومهٔ شهرستان نائین. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
۸هامون بر[ مومْ بُ ] (نف مرکب) گذاره کنندهٔ هامون. هامون برنده. هامون سپر. دشت و بیابان پیما. هامون گذار: نیزه ای اندر بنان اخترکن و جیحون مضا باره ای در زیر ران هامون بر و گردون سپر. سنائی.
۹هامون دز[ دِ ] (اِخ) یکی از قلاع اسماعیلیان بود که خورشاه به امر هولاکو خراب کرد. (یادداشت مؤلف).
۱۰هامون سپر[ سِ پَ ] (نف مرکب) دشت پیما. هامون بر. دشت و هامون گذار. بادیه پیما: یکی پیل چون کوه هامون سپر خمش کرد خرطوم گرد کمر. اسدی (گرشاسب نامه ص ۱۸۹).
۱۱هامون سواران[ سَ ] (اِخ) دریاچه ای است در سیستان مجاور دریاچهٔ هامون که بوسیلهٔ باطلاق نیزار به دریاچهٔ هامون متصل شده است. (مشخصات جغرافیای طبیعی ایران ترجمهٔ گل گلاب ص ۷۸). رجوع به هامون (دریاچهٔ...) شود.
۱۲هامون شدن[ شُ دَ ] (مص مرکب) هموار و مسطح و هم طراز شدن جائی. مثل کف هامون شدن. (یادداشت مؤلف). || پست گردیدن. گود شدن. مغاک گشتن. غموض. || خراب گردیدن. ویران شدن. با خاک یکسان شدن. ...
۱۳هامون قیامت[ نِ مَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) صحرای رستاخیز. صحرای قیامت. زمین محشر: همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوق زمره ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر.سنائی.
۱۴هامون کردن[ کَ دَ ] (مص مرکب) خراب و ویران ساختن. با خاک یکسان کردن. با زمین برابر یا درهم کوفتن بلندیها و پست کردن : چنین گفت اکنون بر و بوم ری بکوبند پیلان جنگی به پی همه مردم از شهر ...
۱۵هامون گذار[ گُ ] (نف مرکب) بادیه پیما. هامون بر. صحرانورد. هامون سپر. دشت پیما. بیابان گذر: هامون گذار و کوه فش دل بر تحمل کرده خوش تا روز هر شب بارکش هر روز تا شب خارکن. امیرمعزی.
۱۶هامون گردانیدن[ گَ دَ ] (مص مرکب) مسطح و هموار ساختن زمین. صاف کردن : ... و طرق یأجوج بلا از فرسنگها موانع و عوایق پاک و هامون گردانید. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان محمدبن ابراهیم).
|| خراب و ویران ...
۱۷هامون گردن[ گَ دَ ] (ص مرکب) پست گردن. کوتاه گردن. کسی که دارای گردن کوتاه است. اهنع. (منتهی الارب) (دستوراللغة ادیب نطنزی نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف، ذیل اهنع).
۱۸هامون گردیدن[ گَ دی دَ ] (مص مرکب) هامون گشتن.
۱۹هامون گشتن[ گَ تَ ] (مص مرکب) مسطح و صاف شدن. هامون شدن. || ویران گشتن. خراب شدن. هموار گردیدن. با خاک یکی شدن. با زمین یکسان شدن : کز او بتکده گشت هامون چو کف به آتش ...
۲۰هامون نورد[ نَ وَ ] (نف مرکب) دشت پیما. صحرانورد. هامون گذار. هامون بر. بیابان سپر. بادیه پیما. آنکه در دشت و بیابان سفر کند. (ناظم الاطباء): یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پی اش بازماندی چو ...
۲۱هامون نوشتن[ نَ وَ تَ ] (مص مرکب) طی کردن دشت و بیابان. بادیه پیمودن. هامون بریدن. به دشت و بیابان رفتن : ندانی که سعدی مکان از چه یافت نه هامون نوشت و نه دریا شکافت. سعدی (بوستان).