نمایش ۱ تا ۱۳ مورد از کل ۱۳ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱مهیا[ مُ هَ یْ یا ] (ع ص) آماده شده. ساخته شده. کار راست و نیکو کرده شده. شکرده شده. مهیأ [ مُ هَ ی یَ ءْ ] . آماده. حاضر و آماده. راست. ساخته. مستعد. برساخته. سیجیده. آراسته. مُعَدّ. حاضر. شکرده. (مجمل ...
۲درباغ مهیار[ دَ مَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان ماربین بخش سدهٔ شهرستان اصفهان، واقع در ۴هزارگزی جنوب خاوری سده و ۵هزارگزی راه شوسهٔ نجف آباد به اصفهان. آب آن از زاینده رود و راه آن فرعی است. ...
۳علی آباد مهیار[ عَ دِ مَ هْ ] (اِخ) دهی است کوچک از دهستان حومهٔ بخش حومهٔ شهرستان شهرضا واقع در ۲۴ هزارگزی شمال شهرضا و در کنار خاور راه شوسهٔ اصفهان به شهرضا. ناحیه ای است جلگه و دارای آب و هوای معتدل، ...
۴مهیاباد[ مَ هْ ] (اِخ) دهی است از دهستان القورات بخش حومهٔ شهرستان بیرجند، واقع در ۱۸هزارگزی شمال بیرجند کنار راه شوسهٔ مشهد. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. کلاته زیر و مزرعه کربلائی تاجر جزء این ده ...
۵مهیات[ مَ هَ ] (ع اِ) جِ مهاة. (منتهی الارب). رجوع به مهاة شود.
۶مهیاج[ مِ هْ ] (ع ص) شتر مادهٔ آرزومند و مشتاق وطن. || شتر که زود و نخست از شتران تشنه گردد. (منتهی الارب).
۷مهیار[ مَ هْ ] (اِ) نامی از نامهای مردان. ماهیار.
۸مهیار[ مَ هْ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش حومهٔ شهرستان شهرضا، واقع در ۲۰ هزارگزی شمال شهرضا. متصل به شوسهٔ اصفهان به شهرضا. دارای ۱۲۶۱ تن سکنه. آب آن از قنات است. کاروانسرای شاه عباسی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ...
۹مهیار[ مَ هْ ] (اِخ) ابن مرزویه، مکنی به ابوالحسن. کاتب فارسی دیلمی شاعر مشهور. متوفی در ۴۲۸ هـ . ق. معاصر سید رضی است و به عربی شعر می سروده است. دیوانی دارد. دربارهٔ او گفته اند که جامع فصاحت ...
۱۰مهیار دیلمی[ مَ هْ رِ دَ لِ ] (اِخ) مهیاربن مرزویه... رجوع به مهیاربن مرزویه شود.
۱۱مهیاع[ مِ هْ ] (ع ص) شتابنده به سوی بدی. (آنندراج). (چنین است در آنندراج. اما در منتهی الارب و اقرب الموارد مُنهاع است مرادف مُتَهَیِّع و لاجرم ضبط آنندراج غلط است).
۱۲مهیاف[ مِ هْ ] (ع ص) ناقهٔ زود تشنه شونده. (منتهی الارب). آن اشتر که زود تشنه شود. (مهذب الاسماء). || شتر درازگردن. || مردم سریع العطش یا سخت تشنه. (منتهی الارب).
۱۳مهیاوه[ مَ هْ وَ / وِ ] (اِ مرکب) مهیوه. ماهیابه. ماهیاوه. نانخورشی که بیشتر مردم لار از ماهی ریزه کوچک در آفتاب ترتیب دهند و خورند. (برهان).