نمایش ۱۵۱ تا ۱۸۰ مورد از کل ۱۸۳ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱۵۱صبای کاشانی[ صَ یِ ] (اِخ) رجوع به صبا شود.
۱۵۲صبایا[ صَ ] (ع اِ) جِ صبیة. رجوع به صبیة شود.
۱۵۳طرف صباحی[ طَ رَ فِ صَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به عرض وراب شود. (کشاف اصطلاحات الفنون).
۱۵۴عالم صباوت[ لَ مِ صَ وَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) سن طفولیت. (ناظم الاطباء).
۱۵۵عرق الصباغین[ عِ قُصْ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) فوت الصبغ است. و گویند اسم عروق الصفر. (تحفهٔ حکیم مؤمن). رجوع به عرق الزعفران شود.
۱۵۶عروق الصباغین[ عُ قُصْ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) زردچوبه. (ناظم الاطباء). عروق صفر. بقلةالخطاطیف. مامیران. (یادداشت مرحوم دهخدا). عروق. رجوع به عروق و ترکیب «عروق صفر» ذیل «عروق» شود.
۱۵۷عصبات[ عَ صَ ] (ع اِ) جِ عَصَبة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). پسران و خویشان که در شرع برای ایشان فریضه ای مقرر نباشد و در صورت تنهایی همه مال را وارث باشند. رجوع به عصبة شود: چون نوبت ...
۱۵۸عصبانی[ عَ صَ ] (ص نسبی) منسوب به عصب، با زیادت الف و نون برای تأکید، مثل ربانی و لحیانی و برانی و روحانی و جسمانی و صمدانی. (یادداشت مرحوم دهخدا). عصب دار. دارای عصب و پی : ...
۱۵۹عصبانیت[ عَ صَ نی یَ ] (از ع، مص جعلی، اِمص) حالت و کیفیت عصبانی. (فرهنگ فارسی معین). خشم.
۱۶۰عصفورالصباغ[ عُ رُصْ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) (الـ ...) صفراغون. (فهرست مخزن الادویة). رجوع به صفراغون شود.
۱۶۱علی الصباح[ عَ لَصْ صَ ] (ع ق مرکب) بامداد. صبحگاهان. بامدادان. هنگام بامداد: نشان بخت بلند است و طالع میمون علی الصباح نظر بر جمال روزافزون.سعدی. گفتم مگر بخواب بینم جمال دوست اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست. سعدی. به آب روشن می ...
۱۶۲عم صباحاً[ عِ صَ حَنْ ] (ع جملهٔ فعلیهٔ دعایی) یعنی صبح شما بخیر. (ناظم الاطباء). مخفف «اَنْعِمْ صَباحاً».
۱۶۳غاصبانه[ صِ نَ / نِ ] (ص نسبی، ق مرکب) همچون غاصب. مانند غاصبان. از رویِ غصب.
۱۶۴غصبانیة[ غَ نی یَ ] (ع اِمص) قهر و غلبه. اجبار و الزام. (دزی ج ۲ ص ۲۱۴).
۱۶۵قصبا[ قَ ] (ع اِ) نیستان. (دهار). رجوع به قصباء شود.
۱۶۶قصباء[ قَ ] (ع ص، اِ) جماعة قصب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): اجمة قصباء؛ کثیرةالقصب. (اقرب الموارد). || روئیدنگاه نی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کلک. (منتهی الارب). سیبویه گوید: قصباء واحد و جمع است ...
۱۶۷قصباة[ قَ صَ ] (ع اِ) یکی قَصَب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و الف آن زاید است. (اقرب الموارد).
۱۶۸قصبات[ قَ صَ ] (ع اِ) جِ قصبة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به قصبة شود.
۱۶۹قصبات[ قَ صَ ] (اِخ) شهری است به مغرب. (منتهی الارب). و در بلاد بربر واقع است. (معجم البلدان).
۱۷۰قصبات[ قَ صَ ] (اِخ) دهی است به یمامه. (منتهی الارب). این ده به روزگار مسیلمه در صلح خالد درنیامد. (معجم البلدان).
۱۷۱قصبانی[ قَ صَ ] (ص نسبی) نسبت است به بیع قصب. (لباب الانساب).
۱۷۲قصبانی[ قَ صَ ] (اِخ) فضل بن محمدبن علی بن فضل نحوی بصری، مکنی به ابوالقاسم. از پیشوایان علوم ادب عربی است و خطیب تبریزی و حریری صاحب مقامات از شاگردان اویند. او راست: ۱- الامانی. ...
۱۷۳قصبانی[ قَ صَ ] (اِخ) مذکوربن سلیمان محزمی، مکنی به ابونصر. از محدثان است. وی از خالدبن مخلد و زکری بن عدی روایت کند و از او محمدبن مخلد و دیگران روایت دارند. او در صفر ...
۱۷۴قلی الصباغین[ قَ یُصْ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) قلی است. (تحفهٔ حکیم مؤمن) (فهرست مخزن الادویة). رجوع به قلی شود.
۱۷۵کاریز صباح[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان دربقاضی شهرستان نیشابور بخش حومه واقع در ۱۹هزارگزی جنوب نیشابور جلگه و معتدل و سکنهٔ آن ۴۰۰ تن است. قنات دارد. محصول آن غلات و تریاک و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. ...
۱۷۶کف الصباغ[ کَ فْ فُصْ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) زنبق ازرق. (واژه نامهٔ گیاهی). و رجوع به زنبق شود.
۱۷۷لقمةالصباح[ لُ مَ تُصْ صَ ] (ع اِ مرکب) ناشتاشکن. ناهارشکن. زیرقلیانی. ناشتائی. صبحانه. نهارقلیان. دهان گیره. نهاری. دهن گیره. چاشنی بامداد. لهنه. (زمخشری).
۱۷۸مصبات[ مَ صَ‌بْ با ] (ع اِ) جِ مصبه. آبدستانها. (مهذب الاسماء). و رجوع به مصبه شود.
۱۷۹مصباح[ مِ ] (ع اِ) چراغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان‌القرآن‌ جرجانی ص‌89) (مهذب‌الاسماء) (از آنندراج) (غياث). سراج. لنتر. چراغ افروخته. ج، مصابيح. (دستور اللغه): چو روز بود مرا آفتاب من بودی‌ چو شب درآمد دايم تو بوديَم مصباح. مسعودسعد. زده خيمه‌ای ديدم اندر صحاری‌ درخشان چو ...
۱۸۰مصباح الروم[ مِ حُرْ رو ] (ع اِ مرکب) کهربا. (اختيارات بديعی) (تحفهٔ حکيم مؤمن). رجوع به کهربا شود.