نمایش ۱۲۱ تا ۱۵۰ مورد از کل ۱۸۳ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱۲۱صبار[ صِ ] (ع اِ) جِ صُبرَة. رجوع به صبرة شود.
۱۲۲صبار[ صِ ] (ع اِ) سربند شیشه و مانند آن. (منتهی الارب). سداد. (اقرب الموارد).
۱۲۳صبارا[ صُ ] (ع اِ) جنون سوداوی و در منتهی الارب آن را صُبارَه ضبط کرده است. مؤلف ذخیرهٔ خوارزمشاهی گوید: صبارا دیوانگی و آشفتگی به افراط راگویند که با سرسام نیز باشد که از صفرای محض تولد کند. (علامت) صبارا؛ از هفت ...
۱۲۴صبارة[ صُ رَ ] (ع اِ) سنگ و یا سنگ نرم. (اقرب الموارد).
۱۲۵صبارة[ صَ بارْ رَ ] (ع اِ) سختی سرمای زمستان. (منتهی الارب). سختی سرما. (اقرب الموارد).
۱۲۶صبارة[ صَ بْ با رَ ] (ع ص، اِ) زمین درشت بلند. (منتهی الارب). زمین غلیظ مشرف که در آن گیاه نباشد و گیاه نرویاند. (اقرب الموارد).
۱۲۷صبارة[ صَ رَ ] (ع مص) کفیل و پذرفتار شدن کسی را. (منتهی الارب). پایندانی. ضمانت. (دهار). کفالت. (اقرب الموارد). || انبار کردن گندم. (منتهی الارب).
۱۲۸صبارة[ صَ رَ ] (ع اِ) سنگریزها. (منتهی الارب). سنگ. (اقرب الموارد). || پاره ای از آهن یا سنگ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
۱۲۹صبارة[ صَ رَ ] (اِخ) ابن مالک. مکنی به ابوشریح. تابعی است.
۱۳۰صبارة[ صَ بْ با رَ ] (ع اِ) گیاهی است که آن را به لاتین الوس واریگاتا خوانند.
۱۳۱صبارح[ صُ رِ ] (اِخ) قریه ای است از قرای افریقا و جمعی بدان منسوبند. (سمعانی ص ۳۴۹ ورق الف).
۱۳۲صبارحی[ صُ رِ ] (ص نسبی) نسبتی است به صبارح. رجوع به صبارح شود.
۱۳۳صبارحی[ صُ رِ ] (اِخ) موسی بن معاویة الصبارحی مکنی به ابوجعفر افریقی. وی به روز دوشنبه پنجم ذی قعدهٔ سال ۲۲۴ هـ . ق. به سن شصت و چهار یا پنج سالگی درگذشت. (سمعانی ص ۳۴۹ ورق الف).
۱۳۴صباسرعت[ صَ سُ عَ ] (ص مرکب) در تندروی به مانند باد صبا. تندرو. بشتاب رو: صباسرعتی رعدبانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی.(بوستان).
رجوع به صبا و رجوع به صباصفت شود.
۱۳۵صباصب[ صُ صِ ] (ع ص) سطبر و درشت سخت. الغلیظ الشدید. (اقرب الموارد).
۱۳۶صباصفت[ صَ صِ فَ ] (ص مرکب) بمانند صبا. بکردار صبا. تند. باشتاب : صباصفت منازل میبرید و شمال شکل، مراحل قطع میکرد... (سندبادنامه ص ۱۴۳).
رجوع به صبا و رجوع به صباسرعت شود.
۱۳۷صباغ[ صِ ] (ع اِ) جِ صبغ. نانخورش. (منتهی الارب).
۱۳۸صباغ[ صِ ] (ع اِ) رنگ. (منتهی الارب).
۱۳۹صباغ[ صَ بْ با ] (ع ص) صیغهٔ مبالغت از صبغ. رنگرز. رنگ ساز. || دروغ گوی که سخن را رنگ میدهد و دگرگون می سازد و فی الحدیث: اکذب الناس الصباغون قیل یحتملهما. (منتهی ...
۱۴۰صباغ اثمار[ صَ بْ با غِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایت از ماه است.
۱۴۱صباغ الارض[ صَ بْ با غُلْ اَ ] (ع اِ مرکب) کنایت از آفتابست چرا که جمادات و نباتات و حیوانات را رنگ از تأثیر آفتاب میرسد. (غیاث اللغات).
۱۴۲صباغ تنگار[ صَ بْ با غِ تَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایت از ماه است که قمر باشد. (برهان قاطع).
۱۴۳صباغ جواهر[ صَ بْ با غِ جَ هِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایت از آفتاب عالمتاب است. (برهان قاطع).
۱۴۴صباغ فلک[ صَ بْ با غِ فَ لَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایت از ماه است. (غیاث اللغات).
۱۴۵صباغان[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان روضه چای بخش حومهٔ شهرستان ارومیه ۱۵۰۰۰گزی شمال باختری ارومیه، ۵۰۰گزی شمال راه ارابه رو ارومیه به موانا. دره، سردسیر سالم، سکنه ۱۱۰ تن. آب از روضه چای و محصول غلات، توتون، حبوبات و شغل اهالی ...
۱۴۶صباغة[ صِ غَ ] (ع اِمص) رنگرزی. (اقرب الموارد).
۱۴۷صباغی[ صَ بْ با ] (حامص) رنگرزی.
۱۴۸صبان[ صَ بْ با ] (ع ص) سازندهٔ صابون و فروشندهٔ آن. (اقرب الموارد).
۱۴۹صبان[ صَ بْ با ] (اِخ) محمدبن علی مکنی به ابوالعرفان. وی از علمای مصر است و او راست: منظومهٔ «الکافیة الشافیة» در علم عروض و قافیه، مطبوع حاشیة بر شرح اشمونی بر الفیهٔ ابن مالک، مطبوع. اتحاف اهل الاسلام ...
۱۵۰صباوت[ صِ وَ ] (ع اِمص) طفولیت. بچگی. کودکی.