نمایش ۳۱ تا ۶۰ مورد از کل ۱۸۳ مورد.
#مدخلمعنی
 
۳۱اصباح[ اَ ] (ع اِ) جِ صبح، بمعنی بامداد. (منتهی الارب) (آنندراج). بامدادها. (غیاث اللغات) (تاج العروس). قال اللََّه عزوجل: {/Bفََالِقُ اَلْإِصْبََاحِ ؛۱-۲۶:۹۶/} فراء گوید اگر اصباح و امساء (بفتح) بخوانیم جمع مساء و صبح است مانند ابکار و ...
۳۲اصبار[ اِ ] (ع مص) شکیبائی فرمودن کسی را و صابر گردانیدن او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شکیبا گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). صبر فرمودن کسی را: اَصْبَرَ فلاناً؛ امره بالصبر و جعله صابراً. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || ...
۳۳اصبار[ اَ ] (ع اِ) جِ صِبْر و صُبْر و صَبَر. (قطر المحیط). جِ صِبْر و صُبْر، کرانه و سطبری هر چیزی و طرف آن و ابر سپید. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اخذه باصباره؛ ای تاماً باجمعه، قال ...
۳۴اصباغ[ اَ ] (ع اِ) جِ صِبْغ و صِبَغ. (منتهی الارب) (دهار). جِ صِبْغ. رنگها. (آنندراج) (غیاث). جِ صِبْغ و صِباغ. (ناظم الاطباء). رنگها. نانخورشها. جِ صِبْغ و صِبَغ، بمعنی صِباغ. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به صِبْغ و صِباغ ...
۳۵اصباغ[ اِ ] (ع مص) اصباغ نعمت؛ تمام کردن و کامل گردانیدن نعمت را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسباغ نعمت بر کسی. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). رجوع به اسباغ شود. || غورهٔ خرمابن به پختن درآمدن. ...
۳۶اصبانیول[ اِ ] (اِخ) معرب اسپانیول. (تاج العروس ج ۷ ص ۳۸۷ س ۲، در ش ب ل).
۳۷اصباهان[ اِ ] (اِ) نام مقامی است از جملهٔ دوازده مقام موسیقی، و آنرا اصفاهانک نیز خوانند. (برهان) (آنندراج).
۳۸اصباهان[ اِ ] (اِخ) معرب اسپاهان است، و آن شهریست مشهور در عراق و نام اصلی او این است. (برهان) (آنندراج). و صاحب منتهی الارب کلمهٔ اصبهان را بنقل از صاحب قاموس مشتق از اَصَّت الناقة آورده است که بمعنی سخت ...
۳۹ام صبار[ اُمْ مِ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) زمین سنگناک سوخته. (منتهی الارب). زمین سنگناک. (مؤید الفضلاء) (آنندراج). زمین. (از المرصع). سنگلاخ. (مهذب الاسماء). || بلا. (منتهی الارب) (آنندراج). داهیه. (المرصع).
۴۰انصباء[ اَ صِ ] (ع اِ) جِ نصیب. (منتهی الارب) (دهار) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). حظها و بهره ها و نصیبها. (آنندراج).
۴۱انصباب[ اِ صِ ] (ع مص) ریخته شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). ریخته شدن آب. (مصادر زوزنی). ریخته شدن آب و هرچه رقیق باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج). ریختن (لازم). (یادداشت مؤلف). || فرودآمدن. (یادداشت مؤلف). فرودآمدن ...
۴۲انصباح[ اِ صِ ] (ع مص) شکافته و روشن شدن. (تاج المصادر بیهقی).
۴۳انصباغ[ اِ صِ ] (ع مص) رنگین شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی) (غیاث اللغات) (آنندراج).
۴۴انصبان[ اِ صِ ] (ع مص) برگشتن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). انصراف. (از اقرب الموارد).
۴۵باد صبا[ دِ صَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) بادیست که از مابین شرق و شمال وزد و باد برین همین است. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). بادی که از مابین مشرق و شمال وزد. (ناظم الاطباء). باد صبا و شمال نافع است. (آنندراج: باد ...
۴۶باغ صبا[ غِ صَ ] (اِخ) نام باغی به شمال تهران و اکنون بسبب تقسیم شدن قسمتی از اراضی آن بصورت محلتی از تهران در آمده است و در آن قناتی بهمین نام جاریست. || از قنوات شهر تهران ...
۴۷بصباص[ بَ ] (ع اِ) شیر و آب اندک. || گیاه باقی بر چوب که به دم کلاکموش ماند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || بعیر بصباص؛ شتر لاغر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شتر ...
۴۸چارصباح[ صَ ] (اِ مرکب) چارروز. چارروزهٔ عمر. چندروزهٔ عمر؛ چارصباحی زنده بودن.
۴۹چهارصباح[ چَ / چِ صَ ] (اِ مرکب) چهارروز. چهاربامداد. چهارصباح عمر. چهارروز عمر. چهارروزهٔ عمر. چهارروزهٔ زندگانی. و از آن کوتاهی مدت اراده کنند. و یا کوتاه وانمود کردن مدت خواهند، هرچند که کوتاه نباشد. سپنج. رجوع به چارصباح شود.
۵۰حاصبانی(اِخ) (الحاج یوسف فرنسیس) وی در حاصبیا پرورش یافت و اسب شناس بود. وفات ۱۸۹۲ م. او راست: سراج اللیل فی سروج الخیل، محتوی قواعد اسب سواری و کیفیت ادارهٔ اسب و بیطرهٔ آن. چ بیروت ۱۸۸۱ م.
۵۱حسن صباح[ حَ سَ نِ صَ بْ با ] (اِخ) از داعیان فرقهٔ نزاریهٔ اسماعیلیان در الموت قزوین است. بعد از وفات المستنصر فاطمی میان دو فرزند او المصطفی الدین اللََّه مشهور به «نزار» و المستعلی باللََّه ابوالقاسم احمد که هر دو ...
۵۲حسین صباح[ حُ سَ نِ صَ ب ب ] (اِخ) ابن حسن صباح. به جرم قتل نفس به امر پدرش حسن صباح کشته شد. (از حبیب السیر).
۵۳حصباء[ حَ ] (ع اِ) سنگریزه. (مهذب الاسماء): عبدالقادر گیلانی را دیدند در حرم کعبه روی بر حصباء نهاده. (گلستان).
۵۴حصبات[ حَ صَ ] (ع اِ) سنگهای ریزه.
۵۵حصبار[ حُ ] (اِخ) نام موضعی است. (معجم البلدان).
۵۶خوش صباح[ خوَشْ / خُشْ صَ ] (ص مرکب) خوب رو. || کنایه از اسب عربی نیکوشمایل. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی).
۵۷دودالصباغین[ دُصْ صَ بْ با ] (ع اِ مرکب) دودالقرمز. قرمزدانه. (یادداشت مؤلف).
۵۸دیر صباعی[ دَ رِ صَ عی ی ] (اِخ) یا دیر تکریت، در مشرق تکریت و روبروی آن واقع است این دیر مشرف بر دجله است و نزهتگاه عیاشان است. (از معجم البلدان).
۵۹ذوصباح[ صُ ] (اِخ) نام موضعی. || نام ملکی از حمیر.
۶۰شیصبان[ شَ صَ ] (ع اِ) مورچهٔ نر. || سوراخ مورچه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِخ) قبیله ای از پریان. || نام دیوی. (منتهی ...