نمایش ۱ تا ۳۰ مورد از کل ۳۷ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱دوران(ع اِ) جِ دار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جِ دار به معنی سرای. (از آنندراج). رجوع به دار شود. || جِ دوار. (دهار). رجوع به دوار شود.
۲دوران(اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان زنجان. با ۲۱۴ تن سکنه. آب آن از رودخانه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
۳دوران(اِ) نی و نای. (ناظم الاطباء). دورای.
۴دوران[ دَ وَ ] (ع مص) گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). به معنی دور است. (از ناظم الاطباء). گرد گردیدن. دور زدن. چرخ زدن. چرخ خوردن. چرخیدن. (یادداشت مؤلف). گشتن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). گرد گشتن. ...
۵دوران[ دَ ] (از ع، اِمص، اِ) گردش. (ناظم الاطباء) (فرهنگ لغات مؤلف). گرد. گردی. چرخ. طوران. گردانی. چرخش. دوران به سکون و او در اصل به فتح «واو» است. (از نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز سال ۱ شمارهٔ ۴ ص ۱۶) ...
۶بستان بدوران[ بُ نِ... ] (اِخ) باغ معروفی به بغداد بود در قرن چهارم هـ . ق. رجوع به اخبارالراضی چ ۱۹۳۵ م. ص ۲۱۸ شود.
۷تازه بدوران رسیده[ زَ / زِ بِ دَ / دُو رَ / رِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) کسی که از درجهٔ پست بدرجهٔ بلند ترقی کرده و مغرور شده باشد. (فرهنگ نظام). آنکه مال و منزلتی نداشته و بنوی دارا ...
۸خاندوران خان[ دَ ] (اِخ) صمصام الدوله از امرای مهم عهد محمدشاه است. او از بزرگان دربار محمد شاه هندی بوده و در جنگ نادرشاه عملیاتی از طرف محمدشاه بعهدهٔ او محول شد. در سال ۱۱۵۱ هـ . ق. بمیان معرکه مقتول شد. ...
۹خدادوران[ خُ ] (اِ مرکب) کنایه از ملعونان و فاجران و بدکاران و ظالمان که از خدا دورند و نزدیکند بفسق. (از آنندراج): چند ازین دوران که هستند این خدادوران در او شاید ار دامن ز دوران درکشم هر صبحدم. خاقانی.
۱۰دائرهٔ دوران [ ءِ رَ / رِ یِ دُو ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) فلک را گویند.
۱۱دوران خدای[ دَ / دُو خُ ] (ص مرکب، اِ مرکب) زناکار و روسپی باره. (ناظم الاطباء). فاسق و فاجر را گویند.
۱۲دوران دره بالا[ دَ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان آبسردهٔ بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد. دارای ۲۴۰ تن سکنه. آب آن از چشمه ها. راه آن اتومبیل رو می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
۱۳دوران دره پایین[ دَ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان آبسردهٔ بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد. دارای ۱۲۰ تن سکنه. آب آن از چشمه کهریزمله کبود. راه آن اتومبیل روست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
۱۴دوران زدن[ دَ / دُو زَ دَ ] (مص مرکب) چرخ زدن. گردیدن. چرخیدن. گردش کردن. دور زدن. گشتن : مردمان را کتخدایی در بدر افکنده است همچو پرگار از برای جفت دوران می زنند. اشرف (از آنندراج).
۱۵دوران سرون[ سَ ] (اِخ) پادشاه جادویان که باشت زرتشت پیغمبر معاصر بود و چون می دانست که این پیغمبر آیین وی را بر هم خواهد زد به خیال کشتن او بود. (ناظم الاطباء) (از برهان) (از آنندراج).
۱۶دوران کردن[ دَ / دَ وَ کَ دَ ] (مص مرکب) گردش کردن. چرخیدن. گردیدن. دور زدن. چرخ زدن. گرد گردیدن : چو دید گردون دوران شاه در میدان همی نیارد آن روز هیچ دوران کرد. مسعودسعد. تو آن شهی که فلک ...
۱۷دوران محله[ دَ مَ حَ لْ لَ ] (اِخ) دهی است از بخش رودسر شهرستان لاهیجان. دارای ۱۹۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ خشک لات و چشمه تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
۱۸دورانداختنی[ اَ تَ ] (ص لیاقت) هر چیز که سزاوار دورانداختن باشد. (ناظم الاطباء). راندنی. دور ساختنی. || به دور پرتاب کردنی. || فضله ای از هر چیزی. (ناظم الاطباء).
۱۹دورانداز[ اَ ] (نف مرکب) که دور اندازد. آنکه یا آنچه چیزی را به مسافت دور بیندازد چنانکه کمان تیر را. (از یادداشت مؤلف): نضیحة. (منتهی الارب). مطحر. طحور؛ کمان دورانداز. (منتهی الارب): تا نبیند دل دهنده راز را تا ...
۲۰دوراندر[ اَ دَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) عمیق. گود. ژرف. نَغَل. (لغت فرس اسدی نسخهٔ خطی کتابخانهٔ نخجوانی). || چاه عمیق. دورتک. دورفرود. || کوزهٔ فراخ. (آنندراج).
۲۱دوراندیش[ اَ ] (نف مرکب) مآل بین. نقیض عجول. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). عاقل و دوربین. (آنندراج). گربز. (لغت فرس اسدی). مطلع و با بصیرت و پیش بین. (ناظم الاطباء). پایان نگر. عاقبت اندیش. مآل اندیش. ...
۲۲دوراندیشگی[ اَ شَ / شِ ] (حامص مرکب) دوراندیشی. مآل اندیشی. عاقبت بینی. عاقبت اندیشی. تدبیر و پیش بینی پایان کار. (یادداشت مؤلف): چون رکن الدین از دوراندیشگی تقاعد می نمود. (تاریخ جهانگشای جوینی).
رجوع به ...
۲۳دوراندیشه[ اَ شَ / شِ ] (ص مرکب) که اندیشهٔ آیندهٔ دور را بکند. که تدبیر کند. دوراندیش. مآل اندیش. (یادداشت مؤلف): و بونصر در چنین کارها دوراندیشه تر جهان بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ...
۲۴دوراندیشی[ اَ ] (حامص مرکب) صفت و حالت دوراندیش. مآل اندیشی. بینش صحیح آینده. آینده نگری. عاقبت اندیشی. (یادداشت مؤلف). عاقبت اندیشی و بصیرت و دوربینی و اطلاع. || ملاحظهٔ عاقبت کار. (ناظم الاطباء). مآل اندیشی. ...
۲۵دورانسر بالا[ دَ سَ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاخیابان بخش مرکزی شهرستان آمل. دارای ۱۰۵ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ هراز. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
۲۶دورانسر پایین[ دَ سَ / رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالا خیابان بخش مرکزی شهرستان آمل. دارای ۳۱۵ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ هراز. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
۲۷دورانگاه[ دَ / دَ وَ ] (اِ مرکب) دورانگه. رجوع به دورانگه شود.
۲۸دورانگه[ دَ / دَ وَ گَ هْ ] (اِ مرکب) دوران گاه. جولانگاه. گردشگاه : ای باغ داد و بیضهٔ بغداد مرحبا دورانگه سپهر و سفرگاه انجمن.خاقانی.
۲۹دورانی[ دَ وَ ] (ص نسبی) منسوب به دوران. چرخش. - حرکت دورانی؛ جنبش چرخشی. حرکت بطور دایره؛ یعنی دهری و زمانی. (ناظم الاطباء) (آنندراج).
۳۰ذودوران[ دُ ] (اِخ) نام وادئی است در اثیل شمیفررا. || جایگاهی است بارض ملهم در یمامة.