نمایش ۱ تا ۲۱ مورد از کل ۲۱ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱حنان[ ] (اِخ) شهری است به اندلس، جایی با نعمت بسیار و آبادانی و تجارت و هوای معتدل. (حدود العالم).
۲حنان[ ] (اِخ) بدان که چون یوحنا به اجرای خدمت خود شروع نموده، حنا و قیافا هر دو رئیس الکهنه بودند و عادت آنزمان بر این قرار یافته بود که هر شخصی را بلقب و منصبی که دارد خطاب نمایند. اگرچه ...
۳حنان[ حِ نْ نا ] (ع اِ) حنا که بدان خضاب کنند. (ناظم الاطباء). حنا. (منتهی الارب) (آنندراج). حناء. (اقرب الموارد). رجوع به حنا و حناء شود.
۴حنان[ حَ نْ نا ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (غیاث): و در دعا آمده: یا حنان و یا منان. حنان کسی که میپذیرد و قبول میکند از کسی که اعراض کرده است از او و منان کسی که ...
۵حنان[ حَ نْ نا ] (ع ص) آرزوکنندهٔ چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). || رحمت کننده. (غیاث). بخشاینده. (منتهی الارب). ذوالرحمة. (اقرب الموارد) (آنندراج). مهربان. (مهذب الاسماء). || متوجه شوندهٔ بر سر تابندهٔ خود. (منتهی الارب) ...
۶حنان[ حَ ] (ع مص) بخشودن. (ترجمان عادل) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || (اِمص) بخشایش. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || رقت قلب. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج). ...
۷ابرق الحنان [ اَ رَ قُلْ حَ نْ نا ] (اِخ) آبی بنی فزاره را.
۸احنان [ اِ ] (ع مص) اِحنان قوس؛ ببانگ آوردن کمان. تُرنگانیدن کمان. || خطا کردن.
۹ارجحنان[ اِ جِ ] (ع مص) مائل گردیدن. گرائیدن. بچسبیدن. (زوزنی). || جنبیدن. || یکبار افتادن. || بلند و نمایان شدن سراب.
۱۰استحنان[ اِ تِ ] (ع مص) نیک طرب کردن.
۱۱اضمحنان[ اِ مِ ] (ع مص) اضمحلال. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). لغتی (لهجه ای) است در اضمحلال. (از ناظم الاطباء). رجوع به اضمحلال شود.
۱۲بحنانة[ بَ نَ ] (ع اِ) بحناء. (آنندراج) (منتهی الارب). آوند بزرگ که از برگ خرما و جز آن سازند. || پاره ای بزرگ از آتش، و منه الحدیث، اذا کان یوم القیمة تخرج بحنانة من جهنم فتلقط المنافقین ...
۱۳جحنان[ ] (اِخ) شهرکی از تبت که بقدیم از چین بود. (حدود العالم).
۱۴حنانة[ حَ نْ نا نَ ] (ع اِ، ص) مؤنث حنان. (معجم البلدان). رجوع به حنان شود. || کمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کمان بانگ آرنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). - ...
۱۵حنانک[ حَ نَ کَ ] (ع ، اِ فعل) و حنانیک، رحمت باد ترا پی درپی. || مهربانی کن بر من باربار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). حناناً بعد حنان و رحمةً بعد رحمة. (مهذب الاسماء).
۱۶حنانه[ حَ نْ نا نَ ] (اِخ) استن حنانه؛ نام ستونی است که از چوب بود و حضرت رسول پشت بدان تکیه داده خطبه میخواندند و چون منبر مقرر شد و بر منبر برآمدند و خطبه خواندند، از آن ...
۱۷حنانی[ حِ نْ نا نی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به حِنّان. حنافروش. (مهذب الاسماء).
۱۸حنانی[ ] (اِخ) (یعنی منعم) مردی که امر حراست فرقهٔ هجدهمین لاویان مغنی باوی بود. || بیننده ای که آسای ملک را بواسطه عدم اعتمادش بخدا توبیخ نموده بفرمودهٔ پادشاه وی را حبس کردند. (۲ تو ۱۶:۷
۱۹حنانیا[ ] (اِخ) (بمعنی کسی که خداوند او را دوست داشت) یکی از اشخاصی است که بواسطهٔ موعظهٔ حواریان به دین پاک مسیح گرویده، در زمانی که هر چیز در میان مسیحیان بالاشتراک شد او رفته ملک خود را فروخته، قدری ...
۲۰حنانیک[ حَ نَ کَ ] (ع، اِ فعل) حنانک. رجوع به حنانک شود.
۲۱عرب صحنانی[ عَ رَ بِ صَ ] (اِخ) از ایلات اطراف تهران است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۱۱۱).