نمایش ۱ تا ۲۷ مورد از کل ۲۷ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱حامی(اِخ) ابن شمعون مسعود. وی وکیل خاخامخانهٔ مصر بود. او راست: الاحکام الشرعیة فی الاحوال الشخصیة للاسرائلیین که در مطبعهٔ کوطین و روزنتال سال ۱۹۱۲ م. در دو جزو در یک مجلد بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).
۲حامی(اِخ) دهی از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند در سی هزارگزی شمال باختری خوسف. دره. معتدل. سکنه ۱۲۷ تن شیعی مذهب، فارسی زبان. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات، پنبه، لبنیات. کار اهالی کشت، قالیچه بافی، مال داری. راه ...
۳حامی(اِخ) یکی از سه قسمت نژاد سفیدپوست بشر است. در توراة آمده: بنی حام از حام پسر نوح بودند. درباب مساکن آنها بین محققین اختلاف است؛ بعضی وطن اصلی آنها را بابل یا جایی در آسیای غربی دانسته عقیده داشتند که ...
۴حامی(اِخ) یکی از شعرای عثمانی و از اهالی سالونیک. وی در دفترخانهٔ بعضی از وزراء سمت ریاست دفتر و منشی گری داشت و در تاریخ ۱۲۵۸ هـ . ق. درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
۵حامی(اِخ) یکی از متأخران شعرای عثمانی از اهالی دیاربکر. وی به منشی گری و ریاست دفتر بعض وزرا نایل شده در سنهٔ ۱۱۶۰ هـ . ق. در شهر «آمِد» مسقطالرأس خویش درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
۶حامی(ع ص، اِ) نعت فاعلی از حمایت. حمایت کننده بعنایت و کرم. نگاه دارنده بعنایت و کرم. دفاع کننده. زینهاردهنده. زنهاردار. پشتیبان. پشت و پناه. پشتوان. هوادار. طرفدار. وشکرده. مدافع. دفاع کننده از کسی. آنکه دفع کند از کسی. ج، حماة. (منتهی ...
۷تحامی[ تَ ] (ع مص) نگاهداری مردم خویشتن را از کسی و پرهیز کردن از وی. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). تحامی مردم کسی را؛ نگاه داشتن خود را از وی و اجتناب کردن و دوری جستن از ...
۸حامی الدولة[ مِدْ دَ لَ ] (اِخ) این لقب بر روی سکه های بعض پادشاهان غزنوی دیده شده است. (النقود العربیه از انستاس کرملی چ قاهره ۱۹۳۹ م. ص ۱۳۱).
۹حامی الظعینة[ مِظْ ظَ نَ ] (اِخ) لقب ربیعةبن مکدم است. (العقدالفرید). رجوع به ربیعة شود.
۱۰حامی پاشا(اِخ) مصطفی. یکی از اطبای معروف عثمانی. وی در مکتب فنون طبیهٔ شاهانه تحصیلات کامل کرد و به ترتیب مقرر و سیر مراتب معینه برتبهٔ «میرلوائی» نایل گردید، شخصی فعال و ساعی بود و سلسله ای از رسالات مفیده درباب حفظ ...
۱۱حامیة[ یَ ] (اِخ) (عین...) چشمه ایست در بحر مغرب که آفتاب در وقت غروب پندارند که در آنجا فرومیرود. (آنندراج).
۱۲حامیة[ یَ ] (اِخ) ابن رباب. صلت دهّان از وی روایت کند، و او از سلمان فارسی روایت دارد. رجوع به المصاحف سجستانی ص ۱۰۳ شود.
۱۳حامیة[ یَ ] (اِخ) ابن سبیع اسدی. واقدی در کتاب الرّدة به اسناد خود آورده است که پیغمبر او را بسال ۱۱ هجری برای اخذ مالیات قوم خود منصوب کرد. رجوع به الاصابة چ ۱۳۲۳ هـ . ق. ج ۱ ص ...
۱۴حامیة[ یَ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی مؤنث حامی. حمایت کننده. || مردی یا جمعی که حمایت مردم خود کنند. (منتهی الارب). مردی دلیر که قوم خود نگاه دارد. || دیگپایه.
۱۵حامیتان[ یَ ] (ع اِ) دو کرانهٔ سم از چپ و راست. (منتهی الارب). دو جانب سنب.
۱۶حامیم(اِخ) ابومحمدبن من اللََّه المحکمی. وی در اوائل قرن چهارم هجری به دعوی نبوت برخاست و کتابی به تقلید قرآن مجید نوشته مدعی وحی شد، خاله و همشیرهٔ او که از ساحرات و کاهنات بودند به وی گرویدند. این پیغمبر کاذب به ...
۱۷حامیم(ع اِ) ح، م. حاء میم. نام چند سوره از قرآن مجید است. رجوع به حم شود.
۱۸ذوات حامیم[ ذَ تُ ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) هفت سورت از قرآن که افتتاح آن به حم شود و آن هفت سوره را آل حامیم نیز نامند.
۱۹رحامیة[ رَ یَ ] (ع اِ) تبهای نرم. (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف).
۲۰زحامیک[ زَ ] (ع اِ) جِ زُحموک. کشوتا. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). رجوع به زجمول، زحموک، کشوتا، کشوت و اکشوت شود.
۲۱متحامی[ مُ تَ ] (ع ص) خویشتن را نگهدارنده و پرهیز نماینده. (آنندراج). هشیار و آگاه و ملتفت و متنبه و دوراندیش. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به تحامی شود.
۲۲محامی[ مُ ] (ع ص) حمایت کننده و نگاهدارنده و دفاع کننده. (از منتهی الارب). - وکیل دادگستری. (از المنجد).
۲۳محامید[ مُ ] (اِخ) دهی است از دهستان خیران بخش مرکزی شهرستان شوشتر با ۴۰۰ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
۲۴محامیر[ مَ ] (ع اِ) جِ مِحمَر، اسپ پالانی. (منتهی الارب). رجوع به محمر شود.
۲۵وحامی[ وَ ما ] (ع ص، اِ) جِ وَحمی ََ، به معنی زن آبستن نیک آزمند به خوردن چیزی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
۲۶یحامیر[ یَ ] (ع اِ) جِ یحمور. (ناظم الاطباء). جِ یحمور به معنی گورخر: و یؤکل من الوحشیة البقر و الکباش الجبلیة والحمر والغزلان و الیحامیر. (شرایع، کتاب الاطعمة و الاشربة). رجوع به یحمور شود.
۲۷یحامیم[ یَ ] (اِخ) کوههای پراکنده که از سمت خاور بر قاهره مشرف می باشند. (از معجم البلدان).