نمایش ۱ تا ۱۱ مورد از کل ۱۱ مورد.
#مدخلمعنی
 
۱جانان(اِ مرکب) مرکب از: جان و ان (علامت نسبت). معشوق. محبوب. خوب (حاشیهٔ برهان چ معین). روی زیبا، دلکش، نازنین. معشوق. محبوب. شاهد. (ناظم الاطباء). مؤلف آنندراج آرد: بمعنی جان. و الف و نون در آخر زائد است و همچنین ...
۲جانان(اِ) در اصطلاح علماء نجوم، برج طالع را گویند که برج اول زائجه است. مؤلف گاه شماری چنین آرد: «مثلاً در کتاب انتخاب روضةالمنجمین. (نسخهٔ موزهٔ بریطانی بنشان ۵۰۸،۲۳ddA) صریحاً گوید «و پارسیان درجهٔ طالع را جانان خوانند و درجهٔ ...
۳جانان(اِخ) نام طسوجی از نواحی اصفهان. در ترجمهٔ محاسن اصفهان چنین آمده: و برستاق دار بطسوج جانان در کوهستان دیهٔ اماثه کرمکی هست مانند خنفساء، جرمی کوچک تر از مگس که در شب تاریک رود مانند چراغی روشن از پشت او افروخته میگردد ...
۴جان بجانان سپردن[ بِ سِ پُ دَ ] (مص مرکب) جان سپردن. مردن. جان را بجان آفرین تسلیم کردن.
۵جانان دوست(ص مرکب، اِ مرکب) معشوقه دوست. دوست دار محبوب : من که جان دوستم نه جانان دوست با تو از عیبه برگشادم پوست.نظامی.
۶جانان طلب[ طَ لَ ] (نف مرکب) خواستار معشوق. طلب کنندهٔ دوست : عاشق ز نهیب جان نترسد. جانان طلب از جهان نترسد.نظامی.
۷جانانلو(اِخ) دهی است از دهستان منجوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز. در ۸ هزارگزی جنوب خداآفرین و ۲۵ هزارگزی شوسهٔ اهر گلیپر قرار دارد. محلی است کوهستانی و معتدل و مالاریائی و ۲۸۴ تن سکنه دارد. مذهب آنان ...
۸جانانه[ نَ / نِ ] (ص نسبی، ق مرکب) مرکب از جانان و «ه» پسوند نسبت و زائد. (حاشیهٔ برهان چ معین). منسوب بجانان. کنایه از معشوق و مطلوب باشد. (برهان). کنایه از این است که جان از اوست یا او ...
۹جوزجانان[ جَ ] (اِخ) رجوع به جوزجان شود.
۱۰چشمهٔ جانان[ چَ مَ یِ ] (اِخ) بقراری که مؤلف کتاب «محاسن اصفهان» نوشته است نام سرچشمه ای است که جوی «زرین رود» از آن جاریست: «... و برین عرصه (اصفهان) قریب هشتصد پاره دیه و مزرعه که بحقیقت هر دیهی ...
۱۱عبهر جانان[ عَ هَ رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) استعاره است از چشم معشوق. (ناظم الاطباء) (آنندراج).