بو

مخفف بود و باشد و بوم و باشم. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج): دلی دارم که درمانش نمی بو نصیحت میکرم سودش نمی بو ببادش میدهم نش می برد باد بر آذر می نهم دودش نمی بو.باباطاهر.
امید و آرزو. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). امید و طمع. کاشکی. شاید. (غیاث اللغات). امید. (رشیدی): دعای من بتو بو که مستجاب شود دعا کنم بتو بر بود که سگ گردی.سوزنی. پای نهم در عدم بو که بدست آورم همنفسی تا کند درد دلم را دوا.خاقانی. کژ باخته ام بو که نمانم یک دست هم ماندم و کژ باختنم سود نداشت.خاقانی. بپویم بو که درگنجم بکویت بجویم بو که دریابم جمالت.خاقانی. زآن همه شب یارب یارب کنم بو که شبی جلوهٔ آن شب کنم.نظامی. بو که بختت برکند زین کان عطا ای شه فیروزچنگ درگشا.مولوی. بو که آن گوهر بدست او بود جهد کن تا از تو او راضی شود.مولوی. بو که مصباحی فتد اندر میان مستقل گشته ز نور آسمان.مولوی. پیشتر آ تا بگویم قصه ای بو که یابی از بیانم حصه ای.مولوی. عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش جان منست لعل تو بو که بلب رسانمش. سعدی. کردیم بسی جام لبالب خالی تا بو که نهیم لب برآن لب حالی.سعدی. وآن همه پیرایه بسته جنت فردوس بو که قبولش کند بلال محمد. سعدی. بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی. حافظ. در خیال این همه لعبت بهوس می بازم بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد.حافظ. تا بو که دست در کمر او توان زدن در خون دل نشسته چو یاقوت احمرم. حافظ.

مرجع: دهخدا، علی‌اکبر: لغت‌نامهٔ دهخدا (نسخه دیجیتال، https://dehkhoda.ut.ac.ir ) براساس نسخه فیزیکی ۱۵ جلدی انتشار سال ۱۳۷۷.
موسسهٔ لغت‌نامهٔ دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی دانشگاه تهران، ۱۳۹۹.