معتضد

[ مُ تَ ضِ ] (ع ص) دادخواه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ياری‌گيرنده. (غياث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب {P(1) -در آنندراج به فک ادغام يعنی معتشش [ مُ‌تَ شِشْ ] آمده است. P}{P(2) .muiromA - P} &{$21119$}ديده. (يادداشت به خط مرحوم دهخدا): مباد نام تو از دفتر بقا مدروس‌ مباد عمر تو از علت فنا معتل.مسعودسعد. || نادرست. ناراست. دور از حقيقت‌: هر چند مامضی جرايم او به معاذير اجوف و بهتانهای معتل‌۱ مضاعف گشته است. (جهانگشای جوينی). || به اصطلاح‌ صرفيان فعلی يا اسمی که در آن حرف علت‌ باشد. (غياث) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). اسم يا فعلی که در آن از حروف عله يافت‌ شود به شرط آنکه از حروف اصلی اسم يا فعل باشد. اگر حرف عله در فاءالفعل باشد که‌ آن را معتل‌الفاء و معتل بفاء و مثال نامند مانند وعد، يسر، و اگر حرف عله در عين‌الفعل باشد آن را معتل‌العين و معتل بعين و اجوف و ذوالثلاثه نامند مانند قال، باع و اگر حرف عله‌ در لام‌الفعل واقع شود آن را معتل‌اللام و معتل‌بلام و ناقص و منقوص و ذوالاربعه نامند مانند دعا، رمی. و اگر حرف عله در فاءالفعل و لام‌الفعل واقع گردد آن را لفيف مفروق خوانند مانند وقی. و اگر حرف عله در فاءالفعل و عين‌الفعل باشد مانند يوم، ويح يا در عين‌الفعل‌ و لام‌الفعل واقع شود مانند طوی، آن را لفيف‌ مقرون خوانند واگر عين‌الفعل و لام‌الفعل از جنس کلمهٔ «حی» [ حَ‌ی‌ی ] باشد به اعتباری‌ آن را لفيف و به اعتباری ديگر مضاعف نامند. و اگر حرف عله در اسم و فعل «واو» باشد آن‌ را معتل واوی و اگر «ياء» باشد معتل‌يايی‌ گويند. (از کشاف اصطلاحات الفنون).

مرجع: دهخدا، علی‌اکبر: لغت‌نامهٔ دهخدا (نسخه دیجیتال، https://dehkhoda.ut.ac.ir ) براساس نسخه فیزیکی ۱۵ جلدی انتشار سال ۱۳۷۷.
موسسهٔ لغت‌نامهٔ دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی دانشگاه تهران، ۱۳۹۹.