هـ

(حرف) حرف سی ویکم است از حروف هجای فارسی و بیست وهفتم از حروف هجای عربی. نام آن «ها» و نشانهٔ آن در تحریر «هـ ، ه» است و به حساب جمل آن را به پنج دارند. و آن از حروف حلقی و ناریه و مرفوع و مصمته است و در علم نجوم و معما رمز و نشانهٔ زهره و رمز سنهٔ هجری و رمز برج سنبله است. «ه» بر دو قسم است: های مختفی، و های غیرمختفی. و های غیرمختفی آن است که تلفظ شود، مانند: چاه، راه، رهی. های مختفی آن است که تلفظ نشود و برای بیان حرکت (فتحه و گاه کسرهٔ) حرف ماقبل خود باشد، مانند: خانه. کاشانه. ابدالها: الف -های غیرمختفی گاهی برحسب لهجه های گوناگون به حرف دیگر بدل شود و گاه بدل از حرف دیگری آید و اینک مثال آنها و شواهدی برای برخی از آنها: ابدالها: غ گاه تبدیل به همزه شود، چون: هیچ MMM ایچ. هپیون MMM ابیون. هزاره MMM ازاره. هست MMM است. همباز MMM انباز. هنگامه MMM انگامه : چو گرسیوز از چاه او بازگشت منیژه ابا درد انباز گشت. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۱۰۹۱) علم با تو نگوید ایچ سخن زآنکه داند تویی نه مرد و نه زن خلق خود بهره مند و هیچ نیند همه را آزمودم ایچ نبیند.سنایی انگامه ای است گرم ز شکر عواطفت هر کوی و برزنی که من آنجا فرارسم. کمال اسماعیل غ گاه تبدیل به «ب» شود: شناه MMM شناب : در آن زمین که یکی روز رزم ساخته ای پلنگ و شیر به خون اندرون کنند شناه. قطران (از احوال و اشعار رودکی تألیف نفیسی ج ۲ ص ۷۵۹).
غ گاه تبدیل به «ت» شود: بارهنگ MMM بارتنگ. غ گاه تبدیل به «ج» شود: ماه MMM ماج. ناگاه MMM ناگاج : چو تو شاه ننشست بر تخت عاج فروغ از تو گیرد همه مهر و ماج. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۱۴۰۷) بی فکرت مداحی صدر تو همه عمر حاشا که زنم یک مژه را بر مژه ناکاج. حکیم سوزنی (از آنندراج).
غ گاه تبدیل به «چ» شود: خروه MMM خروچ : سگالندهٔ چرخ مانند قوچ تبر برده بر سر چو تاج خروچ. رودکی (احوال و اشعار رودکی تألیف نفیسی ص ۱۰۹۷) تو نزد همه کس چو ماکیانی اکنون تن خود را خروه کردی. رودکی (احوال و اشعار رودکی تألیف نفیسی ص ۱۱۹۵).
غ گاه تبدیل به «خ» شود: هاک MMM خاک. هجیر MMM خجیر. هژیر MMM خجیر. هستو MMM خستو. هستهٔ خرما MMM خستهٔ خرما. هلالوش MMM خلالوش هیری MMM خیری : گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی تا خلق جهان را بفکندی به خلالوش . رودکی (از لغت فرس ص ۲۱). بر فضل او گوا گذراند دل گرچه گوا نخواهند از خستو.فرخی هلالوش خوبان ز دین بی هشند تو بیهوش را در هلالوش کن. ناصرخسرو. اگر به فضل بگویم مرا مشابه نیست به صدق دعوی من آید آسمان خستو. منصور شیرازی (از آنندراج). به هستیش خستو شوی از نخست اگر خویشتن را شناسی درست. عبدالقادر نائینی (از آنندراج).
غ گاه تبدیل به «ز» شود، چون: باهو MMM بازو. خروه MMM خروز. ستیهش MMM ستیزش : به حیله چو روبه فریبنده بود به کینه چو شیر ستیهنده بود. رودکی (احوال و اشعار رودکی تألیف نفیسی ص ۱۱۶۷) آن رفت کتان خویش من رفتم و پردختم چون گرد بماندستم تنها من و این باهو. رودکی (از لغت فرس). شب از حملهٔ روز گردد ستوه شود پر زاغش چو پر خروه. عنصری. اندر ستیهش است به من این زن مینازدی به چادر و شلوارش. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۰۸)
غ گاه تبدیل به «س» شود، چون: آماه MMM آماس. آماهیدن MMM آماسیدن. آهن دار MMM آسوندار. اهمند MMM اسمند. براماهانیدن MMM براماسانیدن. پاهنگ MMM پاسنگ. پلاه MMM پلاس. خروه (مخفف آن خره) MMM خروس : سرد و تاریک شد ای پور سپیده دم دین خرهٔ عرش هم اکنون بکند بانگ نماز. ناصرخسرو.
غ گاه تبدیل به «غ» شود، چون: آهاردن MMM آغاردن. اسپرهم MMM اسپرغم. گیاه MMM گیاغ. مه MMM میغ. غ گاه تبدیل به «ک» شود، چون: ته MMM تک (قعر)غ گاه تبدیل به «ی» شود، چون: برناه MMM برنای. تاه MMM تای. فربه MMM فربی : اعدای شاه گیتی فربه شدند و لاغر از تن شدند لاغر وز غم شدند فربی. امیرمعزی (از آنندراج). اگر شگفت نماید ز کلک تو نه شگفت که لاغر است و تن فضل شد بدو فربی. امیرمعزی (دیوان ص ۷۲۸). خانهٔ تو سست و لاغر است ولیکن ملک و خزانه به توست محکم و فربی. امیرمعزی (دیوان ص ۷۳۳).
ب - های مختفی با حروف ذیل بدل شود و گاه بدل از آنها آید: غ تبدیل به «الف» شود، چون: بوزینه MMM بوزینا. خاره MMM خارا. گونه MMM گونا. یاوه MMM یاوا: حلوا نخورد چو جو بیابد خر دیبا نبود به کار بوزینا. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۷) او را مجوی و علم طلب زیرا بس کس که او فریضهٔ یاوا شد. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۴۰) گر تو سنگ خاره و مرمر بوی چون به صاحبدل رسی گوهر شوی.؟
غ تبدیل به «خ» شود، چون: بنده MMM بندخ : گر نه عشقت بدی ز لعب فلک بندخی یا فرسی داشتمی (؟). شرف شفروه (از آنندراج).
غ تبدیل به «د» شود، چون: زاغه MMM زاغد. شنبه MMM شنبد: به فال نیک به روز مبارک شنبد نبید گیر و مده روزگار خویش به بد. منوچهری (دیوان ص ۱۷۷). گاو لاغر به زاغذ اندر کرد تودهٔ زر به کاغذ اندر کرد. ؟ (از لغت فرس ص ۱۲۰).
غ تبدیل به «ک» شود، چون: جفته MMM جفتک. چنبره MMM چنبرک. چوبه MMM چوبک. غ تبدیل به «م» شود، چون: باسره MMM باسرم : پیوسته گشت زار امیدش ز آب کام سیراب باد تا که بود نام باسره. شمس فخری (از فرهنگ نظام).
|| برخی از کلمات عربی با ضمیر «ه» در فارسی متداول شده اند که روی هم رفته غالباً به جای قید در جمله به کار میروند، مانند: بنفسه، یعنی به تن خویش. فی ذاته. بذاته. برأسه. بعینه. || های زاید در وسط کلمه: خان آرزو در غیاث اللغات چنین آورده است: هائی که در وسط کلمهٔ زائد آید، چنانچه رستم و رستهم نام پسر زال بن سام و زردشت و زردهشت . (از فرهنگ نظام). در فرهنگ آنندراج آمده است: و زائده نیز آید، چون میان و همیان، یعنی کمر، و رستم و روستهم به اشباع و او نام پسر زال بن سام و زردشت و زردهشت و زرتهشت لقب حکیمی از بلخ... و بعضی این لغت را سریانی گفته اند و به هر تقدیر زرهدشت و زرهتشت به تقدیم هاء علی الدال و التاء قلب اوست و کنانه و کهنانه بالفتح کهنه و قدیم. فردوسی : ببوسید رستهم تخت ای شگفت جهان آفرین را ستایش گرفت.
کمال اسماعیل راست : به روزگار تو نو شد ز سر جهان کهن کنانه گر شود آن هم به روزگار تو باد.
بهرام پژدوی : یکی تازه کن قصهٔ زرتهشت به نظم دری و به خط درشت.
شیوای طوس : اگر شاه باشم وگر زردهشت نهالین ز خاک است و بالین ز خشت.
میرخسرو: تو باش نازک و سرمست عشق چند روی که نازکی است بهمیان و مستی اندر جام.
شیخ اوحدی گوید: نو نشود ماه عیش و روز نشاطت جز به می سالخوردهٔ کهنانه.
و حق این است که مثال صحیح زیادت «ها» همین لفظ است و سائر کلمات احتمال اصالت هم دارند. هر اسم جامد که در آخر او های ملفوظه و ماقبل ها الف باشد اگر آن اسم بدون الف نیز مستعمل است پس های مذکور اصلی است چون کاه و چاه و ماه و مانند آن که بدون الف هم آمده مگر لفظ داه بدال به معنی پرستار و کنیز که با وجود جواز به حذف مستعمل نشده و اگر بدون الف مستعمل نیست پس های مذکور زائده است چون دیباه و دوتاه و برناه و آشناه و شناه که گذشت، و حتی قبا که لفظ عربی است در آخر آن هایی زیاده کرده اند. میرمعزی راست : ز بهر جامهٔ خصمان و نیکخواهانت همی کنند شب و روز صنعت جولاه به دست قدرت بر کارگاه ظلمت نور یکی گلیم همی بافد و یکی دیباه.
خواجه جمال الدین سلمان راست : ترا همیشه تفاخر به گوهری اصلی است حسود را به کلاه گهرنگار و قباه زهی سپهر جهاندیده با همه پیری ترا متابع و محکوم دولت برناه ز زخم سیلی حکم تو روی کوه کبود ز بار منت جود تو پشت چرخ دوتاه.
و در لفظ گواه و گیاه و پادشاه و کلاه و سیاه می تواند که های زائده باشد و می تواند که اصلی باشد، زیرا که بدون الف و بدون «ها» هر دو آمده. حکیم ازرقی راست : زمرد و گیه سبز هر دو همرنگند ولیک این به نگین دان برند و آن به جوال.
کمال اسماعیل راست : ز صبح تیغ تو گردد به یک نفس رسوا اگرچه سازد خصمت شب سیا پرده.
شیخ شیراز راست : گوا کرد بر خود خدا و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول.
خواجهٔ شیراز راست : وام حافظ بگو که بازدهد کرده ای اعتراف و ما گوهیم. گاهی حرف «های» ملفوظ از آخر کلمه به منظور تخفیف یا ضرورت شعری لفظاً و خطاً حذف شود، مانند پادشا: پادشا بر کامهای دل که باشد پارسا پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۳). وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت یک چند با ثنا به در پادشا شدم. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۷۲).
سیا: ای برادر جز به زیر این ردا اندر نشد این همه بوی و مزهٔ بسیار با خاک سیا. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۴).
گوا: حجتی بپذیر برهانی ز من زیرا که نیست آن دبیرستان کلی را جز این جزوی گوا. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۴). اگر دیو بستد خراسان ز من گوای منی ای علیم قدیر. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۹۲).
گیا: گاو را گرچه گیا نیست چو لوزینهٔ تر بگوارد به همه حال ز لوزینه گیاش. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۲۱). چون بقای هر دو علت را نباشد جز غذا نیست باقی در حقیقت نی ستور و نی گیا. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۴).
«های» غیرملفوظ از آخر «که» و «چه» موصول در رسم الخط قدیم حذف میشد، مانند: آنک و آنچ و هرک و هرچ : گر دیانت نیست آنچ آموخت پیغمبر به خلق آنچه خصمان داشتندش جز دیانت چیست پس. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۰۶). نه هرچ آن تو ندانی آن نه علم است که داند حکمت یزدان سراسر. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۸۲).
و در غیر «که» و «چه» گاه خطاً حذف شود، چنانکه از کلمهٔ «نه» هنگامی که به «از» متصل شود به تخفیف حذف شود: برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۷۴).
صاحب غیاث نوشته است: باید دانست در کلمه ای که آخر آن «های» مختفی باشد، وقت اضافت و توصیف آن «ها» را به همزهٔ ملینه بدل کنند، چون: خوشهٔ انگور و بادهٔ صاف - انتهی. حقیقت امر این است که همزه در آخر و وسط کلمه های فارسی یافت نمی شود و به کار نمی رود و در این مورد چون آوردن کسرهٔ اضافه به آخر اینگونه کلمه ها متعذر است از این رو که «ها» غیرملفوظ است و نمی توان به آخر آن کسره پیوست و حرف ماقبل «ها» نیز تغییرناپذیر یا (مبنی بر فتح یا کسر است) بنابراین به قیاس کلمه هایی نظیر کلمه های مختوم به های غیرملفوظ، یعنی کلمه های مختوم به الف و واو ساکن ماقبل مضموم برای ظهور کسرهٔ اضافه «یا» یی پس از «ها» می آورند و در مثال مزبور خوشهٔ انگور، علامت بالای «ها» که در رسم الخط متداول است همزه نیست، بلکه یای کوچک است که در تلفظ نیز نمودار است. چون «هاء» در آخر کلمه باشد در شعر فتحهٔ حرف ماقبل آن را می توان ساکن خواند: این لاله رخان که اصلشان از چگل است یارب که سرشت پاکشان از چه گل است دل را ببرند و قصد جان نیز کنند این است بلا وگرنه زیشان چه گله ست. شیخ نجم الدین کبری.
محمد معین نوشته است: در کلماتی که مختوم به «های» غیرملفوظند، در شعر -آنگاه که ضرورت ایجاب کند -یکی از دو قاعدهٔ ذیل را مراعات کنند: الف- مؤلف غیاث این مورد را یکی از موارد فک اضافت یاد کرده، گوید: «مثال فک اضافت از های مختفی» مولوی فرماید: گر خدا خواهد که پرده یْ کس درد میلش اندر طعنهٔ نیکان برد.
فروزانفر نوشته است : هرگاه آخر مضاف های مختفی باشد، حذف کسرهٔ اضافه رواست، و حذف حرکت اضافه از آخر هدیه در این بیت مولوی بنابر همین قاعده صورت گرفته است : گفت ای هدیه حق و دفع حرج معنی الصبر مفتاح الفرج.
ب- به جای «ی» مکسور، «ی» ساکن تلفظ کنند. غالب فاضلان معاصر از جمله علامه دهخدا این وجه را ترجیح دهند: پذیره یْ فرامرز شد [ پادشاه کابل ] با سپاه بشد روشنائی ز خورشید و ماه. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۶ ص ۱۷۴۳). زندواف زندخوان چون عاشق هجرآزمای دوش بر گلبن همی تا روز ناله یْ زار کرد. فرخی (دیوان ص ۴۲۹). جمله بدین داوری بر در عنقا شدند کوست خلیفه یْ طیور، داور مالک رقاب. خاقانی (دیوان ص ۴۴). دمدمه یْ این نای از دمهای اوست های و هوی روح از هیهای اوست. مولوی (مثنوی چ ۱۳۰۷ دفتر ۱ ص ۱۷۵). گر تو علامه یْ زمانی در جهان نک فنای این جهان در این زمان. مولوی (ایضاً دفتر ۱ ص ۱۷۵). پیش چشمت داشتی شیشه یْ کبود زآن سبب عالم کبودت مینمود. مولوی (ایضاً دفتر ۱ ص ۸۲).
بهمنیار نوشته است : در شعر گاهی کسره ی «یاء» بعد از «هاء» ملین به طور صریح تلفظ نمی شود، لیکن یاء را باید رسم کرد، مانند: عقده ی سخت است بر کیسه ی تهی. (اضافه تألیف معین ج ۱ ص ۲۴). در فرهنگ نظام آمده است: در زبان فارسی آخر اسماء عموماً ساکن است، مثل دل و جان و بدن و باران و میان و همانها گاهی در تکلم با کسر آخر تلفظ میشوند و با هاء نوشته می شوند که نشان آن کسره است، مثل دله جانه و بدنه و بارانه و میانه. و نیز بیان متحرک بودن آخر لفظ تا اشتباه به لفظ دیگر نشود، مثل جامه و خامه و بنده و گفته تا اشتباه به جام و خام و بند و گفت نشود. محمدبن خلف تبریزی در دیباچهٔ برهان آورده: هاء ملفوظ خواه ماقبل آن مفتوح و خواه مضموم و خواه ساکن باشد که در جمع به حال خود میماند، همچو «رهها» و «اندهها» و «گرهها» و در تصغیر مفتوح گردد، همچو «رهک» و «گرهک» و «اندهک» و در اضافت مکسور شود، همچو «ره من» و «انده من» و «زره من». برخی از لغویان و دستورنویسان گویند: های مختفی یا غیرملفوظ در جمع به «ها» از آخر کلمه حذف شود، چون نامها و جامها. ولی گروهی بر آنند که حذف «ها» هنگامی رواست که به جمع کلمهٔ دیگری مشتبه نشود، مثلاً «نامها» و «جامها» هم ممکن است جمع «نامه» و «جامه» و هم جمع «نام» و «جام» باشد از این رو به عقیدهٔ این دسته حذف «ها» در کلماتی، مانند: تشنه و گرسنه که به جمع کلمهٔ دیگری اشتباه نمیشوند رواست و در غیر این کلمات جایز نیست، اما متأخران بطور کلی های مختفی را در جمع به «ها» حذف نمی کنند و کلیهٔ کلمات را در جمع بدینسان با «ها» آرند: تشنه ها، نامه ها و غیره. های عطف -در غیاث اللغات آمده است: های عاطفه که موصله نیز نامند، چنانچه خورده رفت، و کشیده برد، و از طعام فراغت یافته سوار خواهم شد و بعضی این ها را های تعقیبیه نیز نامند. در فرهنگ آنندراج آمده است: «و افادهٔ معنی عطف هم کند، چنانکه گوئی زید طعام پخته خورد و خوردن متفرع است بر پختن و طعام پخته رخصت گرفت که در اینجا همین قدر مدعا میشود که بعد آن کار این کارکرد و در این صورت اسناد هر دو فعل به یک فاعل میباشد، چنانکه در مثال اول فاعل پختن هم زید است و فاعل خوردن هم اوست. در مثال ثانی فاعل پختن و رخصت گرفتن نیز یکی است. در فرهنگ نظام چنین آمده است: هائی که حرف عطف است، مانند زید غذای خود را پخته خورد و کار خود را کرده رفت که به معنی پخت و خورد و کرد و رفت است. در اتصال به یای حاصل مصدر- در اتصال به «ی» حاصل مصدر «ها» به اصل خود بازگردد، یعنی به جای آن کاف فارسی آید. بیگانه، بیگانگی. پسرخوانده، پسرخواندگی. دوساله، دوسالگی : پس از نه سالگی مکتب رها کرد حساب جنگ شیر و اژدها کرد چو بر ده سالگی افکند بنیاد سر سی سالگان میداد بر باد. نظامی.
دیرآمده، دیرآمدگی. نجیب زاده، نجیب زادگی. دیوانه، دیوانگی : مرو پیش او جز به بیگانگی مگردان زبان جز به دیوانگی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۶۷۶).
در اتصال به کاف تصغیر- در اتصال به کاف تصغیر به آخر کلمهٔ مختوم به «ها» ها تبدیل به «گ» شود: جوجه، جوجگک : آبی چو یکی جوجگک از خایه بجسته چون جوجگکان از تن او موی برسته. منوچهری (دیوان ص ۱۲۰).
دایه، دایگک. شانه، شانگک : شانگکی ز آبنوس، هدهد بر سر زده ست بر دو بناگوش کبک غالیهٔ تر زده ست. منوچهری (دیوان ص ۱۴۷).
سفره، سفرگک : نارماند به یکی سفرگک دیبا آستردیبه زرد اِبرهٔ آن حمرا. منوچهری (دیوان ص ۱۶۱).
ماسوره، ماسورگک : سر او بسته به پنهان ز درون عمدا سر ماسورگکی در سر او پیدا. منوچهری (دیوان ص ۱۶۱).
و در نسبت: باره، بارگی : ز خرگاه و از خیمهٔ بارگی بسازید پیران به یکبارگی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۷۰۳).
خانه، خانگی : بمالید پس خانگی رخ به خاک همی گفت کای داور داد پاک. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۸۶۱). بسی آفرین گفت بر خانگی بدو گفت بس کن ز بیگانگی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۸۶۴). یکی خلعت افکند بر خانگی فزون تر ز خویشی و بیگانگی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۸۶۸). در جمع -محمد معین نوشته است: در کلمات (اسماء و صفاتی که به جای اسماء نشینند)، مختوم به هاء غیرملفوظ به هنگام جمع به «ـان» های آنها به گاف (کاف فارسی) تبدیل شود: زنده، زندگان. بنده، بندگان. تشنه، تشنگان : و ما بندگان را اندر جهان پدیدار کرد [ خدای ] . (مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری هزارهٔ فردوسی ص ۱۳۴). و درود بر برگزیدگان و پاکان و دینداران باد. (مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری ایضاً ص ۱۳۴). و مأمون... یک روز با فرزانگان نشسته بود. (مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری ص ۱۳۵). و اندر نامهٔ پسر مقفع و حمزهٔ اصفهانی و مانندگان ایدون شنیدیم... (مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری ص ۱۴۰). پیش شاه جهان شما گویید سخن بندگان شاه جهان. فرخی (دیوان ص ۲۶۹). او را قریب چهل پسر بوده و فرزندزادگان بیشمار از ایشان منشعب گشته اند... اما آنچ از پسران و پسرزادگان او معروف و مشهورند... (جامع التواریخ رشیدالدین فضل اللََّه ج ۲ ص ۹۰). به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۴۳). چه غم از تابش خورشید قیامت دارد هرکه در سایهٔ مژگان تو در خواب رود؟ صائب (از جنگی خطی). خنک گرسنگان و تشنگان از برای طاعت و تقوی، زیرا سیری و خجستگی یابند. (انجیل معظم ص ۵۸). و شبانگاه آوردند پیش وی [ عیسی ] دیوانگان بسیار، و دیوها از ایشان بدر کرد بسخن خود و شفا داد... (انجیل معظم چ مسینا چ رم ۲ ۱۹۵۱ ص ۸۸). فرشتگان آسمان تبسم کنان در کنار کودک خواب و بیدار زمین خم گردیده با نفس مشک بیز خود عارض نازنین او را... نوازش میدادند. (هفت قصه جمالزاده ص ۷۶). و در میان همسایگان دیگر خود آنها را از همه پست تر و خوارتر میشمرده اند. (خاندان نوبختی عباس اقبال ص ط). یک عده از نوادگان ابوسهل بن نوبخت بواسطهٔ قبول مذهب جعفری از مدافعین جدی این آئین شده... (خاندان نوبختی عباس اقبال ص ۱). و زمزمهٔ جویبار و خندهٔ چمن و درخشیدن ماه و خورشید و ستارگان و سرود مرغان و گویندگان ایران جفت کرده، آنچه را از خوبی میهن به گفتن درنمی گنجد بیابند. (اندیشه محمد حجازی ص ۲).
تبصرهٔ ۱- باید دانست که در زبان تخاطب، در جمع این گونه کلمات به جای «ـان»، «ها» به کار برند: زنده، زنده ها. مرده، مرده ها. ستاره، ستاره ها. و از قدیم نیز گاه نویسندگان ما، این شیوه را به کار برده اند: و ایمان نیاورده ام به فرشته های خدا و کتابهای او... (تاریخ بیهقی ص ۱۳۵). تبصرهٔ ۲- جمع پله (پهلوی) پلکان و پله ها آید. (قاعده های جمع در زبان فارسی تألیف معین صص ۲۶-۲۸). های اصلی و وصلی - شمس قیس آورده است: شخصی از جملهٔ استادان شعرای عجم در تقسیم هاآت اصلی و وصلی گفته است که هاء اصلی، آن است که کلمه بی آن معنی خویش ندهد، و وصلی، آن است که کلمه را در اصل معنی احتیاج نباشد (و) این تقسیم راست مانند است اما در تفسیر آن نظری هست، زیرا که گفته است هاء شانه و بهانه اصلی است که اگر [ هاء ] ساقط گردانند شان و بهان ماند و هیچ معنی ندهد و همچنین هاء جامه و نامه اصلی است که اگر هاء بیندازند [ جام و نام ماند ] و آن معنی که از جامه و نامه مطلوب است ندهد و هاء کرانه و میانه و نشانه اصلی نیست از [ بهر آنک ] اگر هاء بیندازند کران و میان و نشان ماند و همان معنی اول بدهد و این غلط است از بهر آنکه بناء این کلمات بر فتح است و این هاآت در کل احوال از لفظ ساقطند و جز دلالت حرکت ماقبل در معنی کلمه هیچ مدخل ندارند. پس اختلال معانی این کلمات از تسکین حرف متحرک میخیزد نه از اسقاط هاء غیرملفوظ از کتابت به دلیل آنکه اگر مبتدئی که بر دقایق علم خط وقوف ندارد و ندانسته باشد که در خط فارسی هر کجا کلمهٔ مفتوح الآخر افتد هائی بدان الحاق باید کرد چون مثل این کلمات در قلم خواهد آورد البته بی هاء نویسد «و درست » خواند، زیرا که سبحانَ و انّ و کأنّ در قرآن دیده باشد و خوانده و در آن هیچ حرف زاید ندیده و آنچ گفته است که کران و میان و نشان همان معنی می دهد [ که کرانه و میانه و نشانه ] (هم) غلط است از بهر آنکه نشانه دیگر است و نشان دیگر همچنانکه دندانه دیگر است و دندان دیگر و زبانه دیگر است و زبان دیگر پس گوییم هاء اصلی آن است که در کل احوال ملفوظ باشد علی الخصوص در اضافت و جمع و تصغیر و نسبت چنانکه زره من و زرهها و زرهک [ و زرهی ] و هاء وصلی آن است که جز ضرورت قافیت را در لفظ نیاید و در تقطیع به حرفی محسوب نباشد و در اضافت به همزه ای ملینه بدل شود و در جمع از کتابت نیز ساقط شود و در تصغیر و نسبت به کاف اعجمی بدل شود، اما در شعر و تقطیع چنانکه : خسته دارم دیده در هجرت همیشه.
[ که ] هاء خسته و دیده از تقطیع ساقطند و هاء همیشه برای ضرورت وقف ملفوظ است و به حرفی محسوب و اما در اضافت چنانکه دایهٔ من و بندهٔ تو و در جمع چنانکه شانها و بهانها و در تصغیر چنانکه بندگک و دایگک و در نسبت چنانکه بندگی و دایگی، و چون شرح ماآت اصلی و وصلی بر نهج صواب معلوم شد، بدانکه هاآت وصلی دو نوع است: نوع اول آن است که در اواخر کلمات جز دلالت حرکت ماقبل هیچ فایده ندهد و آن را هاء سکت خوانند، یعنی هائی است که متکلم در وقف بر آن خاموش شود و این هاء در لغت عرب روشن در لفظ آید، چنانکه {/Bمََا أَغْنی ََ عَنِّی مََالِیَهْ `هَلَکَ عَنِّی سُلْطََانِیَهْ ۱-۷۶۹:۲۸-۲۹/}(قرآن ۶۹/۲۸ و ۲۹) و در پارسی هاآت زایده به هیچ وجه در لفظ نیارند مگر که قافیت باشد [ و ] به ضرورت شعر آن را به حرفی ساکن شمارند و پوشیده در لفظ آرند، چنانکه : ای شمع رخت را دل من پروانه وز عشق توام به خویشتن پروا، نه.
و مثال هاآت سکت در پارسی هاء شانه و بهانه و جامه و نامه و خامه و سرکه و سینه و سفره و خنده و گریه و امثال آن است و اگرچه بر این تفسیر جمله هاآت وصلی هاء سکت باشد، اما چون در این کلمات جز دلالت حرکت ماقبل هیچ فایدهٔ دیگر را متضمّن نیست آن را بدین نام خواندیم تا موافق لغت تازی باشد. نوع دوم آن است که جز حرکت ماقبل معنی خاص را مستلزم باشد زاید بر اصل آن کلمه و آن چهارگونه است: در علم قافیه ۱- هاء تخصیص. ۲- هاء صفت. ۳- هاء فاعل. ۴- هاء لیاقت و نسبت، و هیچیک از این هاآت نشاید که روی سازند و سنائی هاآت زایده را روی ساخته است، چنانکه می گوید: نیک نادان در اصل نیکو نه بد دانا ز نیک نادان به.
های «به» اصلی است و های «نه» زاید و هم او گفته [ است ] : هرکه بشنید بخ بخ او را به وآنکه نشنید خیره ما را چه.
و هم او گفته است [ و هر دو قافیت هائی زایده کرده ] : بر زبان صوت و حرف و ذوقی نه غافل از معنیش که از به چه.
و هم او گفته است : هر کجا ذکر او بود تو که ای جمله تسلیم [ کن ] بدو تو چه ای.
در این بیت [ خود ] آنچ ملفوظ است از قافیت کاف و جیم است و لفظ [ ای ] خود ردیف است و به تقلید او مهستی دبیر گفته است : با روی چو نوبهار و با خوی دیی با ما چو خمار و با دگر کس چو میی بخت بد ما همی کند سست پیی ورنه تو چنین سخت کمان نیز نه ای.
قافیت یائی است و روی در دی و می [ و پی ] درست [ است ] اما [ قافیت ] نی ای درست نیست و در قوافی هائی و آنگاه [ و خرگاه ] و درگاه بهم شاید [ و آگاه و ناگاه بهم شاید و یازده و دوازده و ده بهم شاید ] و سحرگاه و شبانگاه [ بهم نشاید ] و خرمن گاه و منزل گاه بهم نشاید و شاه و شاهانشاه بهم نشاید الا که یکی اسم باشد، و جمهور شعراء بگاه و بیگاه بهم جایز ندارند و اگر کسی روا دارد «جواز آن را» وجهی توان نهاد چه بیگاه و بگاه به معنی دیر و زود مستعمل است نه به معنی وقت و ناوقت به دلیل آنکه اگر کسی حاجتی به بزرگی رفع کند و در محل اجابت افتد او را نگویند که این [ سخن ] بگاه گفتی، بلکه گویند به وقت گفتی یا به هنگام گفتی و اگر گویند بگاه گفتی چنان فهم کند که زود گفتی و دیرتر از این می بایست گفت و اگر در آن تعویقی افکند و به اسعاف مقرون ندارد نگویند که این سخن بیگاه گفتی [ بل که ] گویند بی وقت گفتی یا بی هنگام گفتی و اگر گویند بیگاه گفتی چنان فهم کند که دیر گفتی و زودتر از این می بایست گفت. پس معلوم شد که بگاه و بیگاه به معنی زود و دیر است نه به معنی باوقت و بی وقت و چون اختلاف معنی آمد باید که اگر کسی هر دو بهم قافیت سازد خطا نباشد. و بعضی شعراء در آخر برنا و یکتا و دیبا و قبا حرف هاء درمی آرند و در قوافی هائی استعمال می کنند، چنانکه انوری گفته است : شعلهٔ صبح از آفتاب دورنگ درزد آتش به آسمان دو تاه.
و دیگری گفته است : ماه است بتم اگر نهد ماه کلاه سرو است اگر زیبد بر سرو قباه .
و دیگری گفته است : پیشم آمد بگاه در راهی نغزمردی شگرف برناهی . (از المعجم فی معاییر اشعار العجم صص ۱۸۳-۱۸۷).
|| های نسبت -شمس قیس آرد: هاء نسبت و لیاقت آن هائی است که در اواخر جموع اسمی معنی لیاقت و نسبت دهد، چنانکه: «شاهانه» و «زیرکانه» و «مردانه» و «زنانه ». (المعجم ص ۱۸۵). هدایت در فرهنگ انجمن آرا چنین آورده است: هاء مفید معنی نسبت است، چون: یکساله و یکروزه و دینه و فرزانه، یعنی منسوب به فرزان به معنی حکمت و از این مقوله است شبانه و مغانه و دیوانه و عروسانه که هاء این کلمات برای نسبت است . نجم الغنی در نهج الادب چنین آورده: های نسبت که در پهلوی الفاظ درآید و افادهٔ معنی نسبت کند، چون: جامه به معنی صراحی که هاء برای نسبت است به جام. حکیم منجیک ترمذی گفته : چو می ز جامه به جام اندرون فروریزی
هوای ساغر صهبا کند دل ابدال. بدرالدین جاجرمی راست : از جامهٔ شرابت یک نم هزار دریا وز خامهٔ خطابت یک خط هزار کشور.
و دیگری گفته است : خلق بر یاد خلق او خورده هرچه در جام کرده از جامه.
و باده که های نسبت افزوده بنابر لطافت او را منسوب به باد کرده اند، زیرا که خوردنش اکثر باد و غرور در سر می آرد، چنانکه گفته اند: باده را باد نام کرد استاد زآن که آبی بود لطیف چو باد.
ادیب صابر گفته : ز باد نام نهادند باده را یعنی چو باد صبح دمیدن گرفت باده بخواه. و در شرح اسکندرنامهٔ مؤلفهٔ گهلوی مذکور است: نوشه به واو مجهول و انوشه به زیادتی الف و به های نسبت منسوب است به نوش که به معنی شیرین است و زمانه منسوب زمان، همچنین بنده که وضع آن در اصل برای عبید و جواری بود زیرا که در بند آیند و به مرور ایام بر جمیع نوع انسان اطلاق یافته، لاله منسوب به لال به معنی سرخ یا آنکه ها زائده لاحق شده. اما نشان و «نشانه» از این عالم چنانکه بعضی گمان برده اند نیست، بلکه «ها» در این زائده است از عالم خان و خانه، چه «نشان تیر» و «نشانهٔ تیر» به یک معنی است و نظایر این بسیار و صاحب هفت قلزم و تحفة العجم گفته اند که های نسبت گاهی بعد یا و نون ملحق شود همچو پارینه و دیرینه و گنجینه و زرّینه و مانند آن و گاهی بعد لفظگین که حرف نسبت است همچو آبگینه و مانند آن - انتهی. پوشیده مباد که «گین» و «دین» گاهی برای نسبت و گاهی برای اتصاف چیزی به چیزی آیند، پس در امثلهٔ مذکوره با وجود قرار دادن کلمتین مذکورین را برای نسبت، لفظ ها را برای نسبت گفتن معنی ندارد و صواب آن است که در این امثله بر تقدیر بودن کلمتین برای نسبت این ها را های بیان فتحه گویند، مگر کلمهٔ «ین» زائد یا به معنی غیر نسبت قرار دهند. و همچنین لفظ «گین» را زاید یا به معنی غیر نسبت گیرند. پس ها بر این تقدیر برای نسبت میتواند شد، لیکن قائلش سوای مؤلف قوانین دستگیری دیگری به نظر نیامده و یا به قاعدهٔ تجرید معنی یکی گیرند و دیگر را بگذارند و حق این است که این در حقیقت «ها»ی زائده است، چنانکه صاحب غیاث گفته است. (نهج الادب صص ۲۷۲-۲۷۳). در فرهنگ نظام آمده است: علامت نسبت است مثل «دسته» در دستهٔ کارد و شمشیر و امثال آنها به معنی منسوب به دست که به دست گرفته میشود و مثل ساله و ماهه و امثال آنها در بچهٔ دوساله به معنی منسوب به دو سال . کسروی کلمات: دسته، گیره، قبضه، شوره و آدینه را در ذیل معنای «هرگونه نسبت» آورده و از آنها چنین یاد کرده است: از دسته مقصود دستهٔ شمشیر است که به معنی جای دست به کار میرود. گیره جای گرفتن هر چیزی ، قبضه هم که کلمهٔ عربی است به همان معنی به کار میرود، چنانکه میگویند: قبضهٔ شمشیر. گاهی نیز به جای دست و چنگ به کار میرود که ابزار قبض است. شوره چیزی است که از خاک شور بیرون می آورند. آدینه که به معنی روز آذین است. (کافنامه صص ۳۷-۳۸).
علامت نسبت است: بوشنجه (فوشنجه) منسوب به بوشنج : و گفتند که سبب لقب کردن طاهر بوشنجه را ذوالیمینین آن بود... (التفهیم ص ۴۸۹). نوشم قدح نبید فوشنجه هنگام صبوح و ساقیان رنجه. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۸۱). و باز سیستان عزیز فوشنجه را دادند. (تاریخ سیستان).
ابوالمظفر فوشنجه اینجا آمد، یعنی نبید فوشنج و عزیز اهل فوشنج و ابوالمظفر اهل فوشنج. پوشنجه: خوشا قدحی نبید پوشنجه، یعنی پوشنجی. غرچه منسوب به غرچ. نبرده : بیارید گفتا سیاه مرا نبرده قبا و کلاه مرا.
|| از های نسبت معانی ذیل نیز برمی آید: معنی «از» میدهد، مانند: خویشی دو جانبه، یعنی از دو جانب. دوستی یک جانبه، یعنی از یک جانب. || معنی «با» از آن مستفاد میشود، مانند: دوآتشه. دواسبه : در پیش اژدهای دمان در محاربت بر تار عنکبوت دواسبه رود سوار. سوزنی.
دوتنوره، دودستماله در «دودستماله رقصیدن». || به معنی «برای» آید، دوسره کرایه کردن (برای دوسر)، دونفره (برای دو نفر). || معنی «هر» از آن برآید: روزانه ده تومان مواجب دارد. سالانه هزارتومان درآمد دارد. ماهانه یک پیت نفت خرج آشپزخانهٔ ماست. || های تشبیه. های تشبیه که برخی آن را های تخصیص هم نامیده اند. شمس قیس آرد: هاء تخصیص آن هائی است که در اواخر بعضی اسماء نوعی را از جنسی ممتاز گرداند و آن را تخصیص النوع من الجنس خوانند، چنانکه: «دندانه» از «دندان» و «چشمه» از «چشم» و «زبانه» از «زبان» و «پایه» از «پای» و «گوشه» از «گوش» و «دسته» از «دست» و «ناخنه» از «ناخن» و «تنه» از «تن» و «پشته» از «پشت» و علی هذا «زرینه» و «سیمینه» و «چوبینه» و «آوازه» و «چهله» و «دهه» و «هفته» و «ترشه» و «تلخه» و «بنفشه» و «سبزه» و «سیاهه» و «سپیده» و «زرده» و «نشانه» و «کرانه» و «میانه» و «آسمانه» که این [ همه ] هاآت بواسطهٔ حرکت ماقبل خویش هر نوع را از جنس خویش فصل میکند. (المعجم فی معاییر اشعار العجم ص ۱۸۵). جمال الدین حسین اینجو مؤلف فرهنگ جهانگیری آورده است: هائی که چون نام چیزی بر چیزی دیگر مشابه آن چیز باشد بنهند در آخرش درآورند، مانند: «دندان»، «دندانه» و «دست»، «دسته» و «کوه»، «کوهه» و «گوش»، «گوشه» و «نشان»، «نشانه» و «زبان»، «زبانه» و امثال آن... (فرهنگ جهانگیری ص ۳۲). محمد حسین بن خلف تبریزی در دیباچهٔ برهان چنین آورده است: هاء مخفی بر چهار قسم است: اول هایی بود که چون نام چیزی را بر چیزی دیگر که مشابه آن چیز باشد بگذارند، در آخرش درآورند، همچو: «دهن» و «دهنه»، «دندان»، «دندانه» و «زبان»، «زبانه» و مانند آن. (برهان قاطع چ معین ص ل) مؤلف شمس اللغات چنین آورده است: هائی که برای نسبت و شباهت در آخر کلمات درآورند، چون: «دندان»، «دندانه» و «دست»، «دسته» و «کوه»، «کوهه» و «گوش»، «گوشه» و «نشان»، «نشانه» و «زبان»، «زبانه» و امثال آن. در غیاث اللغات آمده است: های تشبیه و آن در اواخر اسماء بعد الف و نون جمع آید، چون: دوستانه و حکیمانه و عاشقانه و ظریفانه و شاهانه و غریبانه و کریمانه و عاقلانه و دیوانه و دندانه، یعنی چیزی که مشابه به دندان باشد و زبانه به معنی شعله، زیرا که مشابهت به زبان است و گوشه مشابه به گوش، زیرا که گوش هر دو کنارهٔ روی است نه در وسط روی. هدایت در انجمن آرا آرد: و هائی که برای نسبت و شباهت در آخر کلمات درآرند، چون: «دندان»، «دندانه» و «دست»، «دسته» و «کوه»، «کوهه» و «گوش»، «گوشه» و «نشان»، «نشانه» و «زبان»، «زبانه» و امثال آن. در فرهنگ آنندراج آمده است: و در اواخر کلمات «دندان»، «دندانه» و «دست»، «دسته» و «گوش»، «گوشه» و «زبان»، «زبانه» و «کوه»، «کوهه» و «نشان»، «نشانه» و در «مغانه» و «عروسانه» و «دیوانه» و «مستانه» و «مردانه» و «زنانه» شاید که تمام کلمهٔ «انه» برای نسبت بود این قدر هست که اطلاق زنانه و مستانه بر شخص شبیه به زن و شبیه به مست در کلام محاوره دانان نیامده هرچند قیاس تجویز آن می کند، بلکه میگویند فلانی جامهٔ زنانه می پوشد و چشم مستانه یا رفتار مستانه دارد. ناظم الاطباء در فرهنگ نفیسی چنین آورده است: های نسبت و یا های تشبیه، مانند: «زنانه» منسوب به زنان و «دسته» منسوب به دست و یا مانند: دست، و «دندانه» مانند دندان و «گوشه» مانند: گوش و یا منسوب به گوش و «زبانه»، مانند: زبان. نجم الغنی صاحب نهج الادب نیز آرد: های تشبیه که در آخر اسم آمده افادهٔ معنی مانند دهد، چون: «گوشه» مشابه به گوش، زیرا که گوش بر دو کنارهٔ روست نه در وسط رو، و به قولی های «دندانه» نیز از این قبیل است، پس معنی دندانه چیزی است که مشابه به دندان باشد و «زبانه» به معنی شعله، زیرا که مشابه به زبان است. هدایت گفته : سوزی زند ز حرف زبانم زبانه ای از آتش دلم بود این خود نشانه ای.
و در جهانگیری آمده: «دهانه» چیزی را گویند که شبیه به دهان بود، مانند: دهانهٔ کوزه و دهانهٔ مشک و دهانهٔ آب. نظامی گفته : شد زمین کنده با دهانهٔ آب که کس آن گنج را ندیده به خواب.
و صاحب انجمن (انجمن آرا) گوید: که بر این قیاس باشد های «دهانه» و «گونه» و «دسته» و «زبانه» و اگرچه به سبب شدت اتصال جزء لفظ می نماید. (نهج الادب ص ۴۷۴). سیدمحمدعلی (داعی الاسلام) در فرهنگ نظام چنین آورده است: هاء بیان تشبیه و مانند بودن، مثل: «دندانه» یعنی چیزی مانند دندان و همچنین زبانه و دسته و گوشه و مانند آنها. کسروی در کافنامه چنین آورده است: «ریشه، دهانه، گردنه، گریوه، لبه، گوشه، زبانه، دندانه، دماغه، چشمه، انگشته، تنه، پشته، دسته، کفه، ساقه، پایه، رویه، دمبه، روده، برگه، آسمانه، پره، چنگه، لاله، کمره، شاخه، چادره، زمینه، تیغه و مانند های اینها که فراوان است. ریشه را از این جهت ریشه مینامند که همچون ریش است. همین حال را دارد مثالهای دیگر در همهٔ آنها مانندگی مقصود است. «گریوه» یا گردنه به یک معنی است، زیرا «گریو» در پهلوی به معنی گردن بوده و از اینجاست کلمهٔ «گریبان» که در اصل «گریوپان» بوده و به معنی نگاهدارندهٔ گردن. در فارسی کلمهٔ «گریو» به کار نمی رود و گریوه به معنی مجازی خود که جایگاه بیمناک یا گرفتاری باشد به کار میرود. ولی بسیاری از گردنه ها در اینجا و آنجا هنوز گریوه خوانده میشود، از جمله گردنهٔ کوچکی را که میانهٔ تبریز و سردرود است با این نام میخوانند. «دهانه» و «گردنه» و «زبانه» و «دماغه» در علم جغرافی نیز به کار میرود و معنی هر یکی روشن است. «چشمه» که مقصود از آن جای بیرون آمدن آب میباشد از روی مانندگی که به چشم دارد با این نام خوانده میشود، چنانکه در عربی نیز همین مانندگی را منظور گرفته چشم و چشمه هر دو را «عین» نامیده اند. «انگشته» ابزاری باشد که برزگران با آن خرمن به باد دهند و گویا همان باشد که در آذربایجان شانه میخوانند. «پشته» به معنی تپه به کار میرود که چون به پشت آدمی یا چهارپایان مانندگی دارد با این نام خوانده میشود. باید دانست که در زبانهای اروپائی در علم جغرافی کلمهٔ پلاتو به کار میرود و مقصود از آن بلندیهای بسیار بزرگی است که بر روی کرهٔ زمین است. از جمله بلندی که ایران، سرزمین ما بر روی آن نهاده، کسانی از مؤلفان به جای این کلمه در فارسی «فلات» می آورند که دانسته نیست آیا مقصود همان کلمهٔ پلاتو میباشد و اندک تغییری به آن داده اند و یا مقصود فلات کلمهٔ عربی است. به هر حال غلط بیجائی است، زیرا اگر مقصود «پلاتو» است تغییر برای چیست؟ و اگر مقصود کلمهٔ عربی است فلات در عربی به معنی بیابان بی آب و تهی را گویند و با معنایی که ما میخواهیم سخت ناسازگار است. اگر ترجمهٔ درستی برای پلاتو از فارسی بخواهیم همان کلمهٔ پشته است و بس که به معنی بلندی می آید چه بزرگ و چه کوچک این است که باید در کتابها نیز این کلمه را به کار برد. «دسته» در اینجا به معنی گروه است که گویا مقصود از آن مانندگی باشد. زیرا اگر میگوئیم «سپاه بر دو دسته شدند و دسته ای اینسو و دسته ای آنسو ایستادند». از این عبارت مانندگی بر می آید. ساق شاید عربی باشد، ولی «ساقه» شکل فارسی کلمه است و مقصود از آن ساقهٔ درخت است که به ساق آدمی مانندگی دارد، چنانکه مقصود از «تنه» هم تنهٔ درخت و مانند آن میباشد و اینکه کسانی این کلمه را در آدمی یا چهارپایان نیز به کار میبرند و مثلاً میگویند «فلانی تنهٔ خود را به روی من انداخت» بیجاست، بلکه باید در اینجا «تن» را به کار برد. «پایه»، مقصود از آن معنی بنیاد است که به پای مانندگی دارد، ولی پایه به معنی رتبه با این مقصود سازگار نیست و من نمیدانم برای چه رتبه را پایه نامیده اند. «کف» نیز حال ساق را دارد که شاید عربی باشد، ولی «کفه» شکل فارسی است و مقصود از آن کفهٔ ترازوست که به کف دست مانندگی دارد. «دمبه» یا دنبه، گوسفند است که آن را دم ندانسته «مانند دم» دانسته اند. «روده»، برخلاف این کلمه هاست که پس از پیوستن پسوند نام اندام آدمی شده. روده را در درازی و پیچ و خم به رود تشبیه کرده و با این نام خوانده اند. «برگه» به معنی ورق است که مانند برگ درخت میباشد. برگه به معنی نمونه نیز از این باب است، زیرا چون میخواستند نمونه ای از یک چیز نشان بدهند اندکی از آن به اندازهٔ برگ بریده نشان میدادند. «آسمانه»، سقف را میگویند که آسمان مانند است. «پره»، هر چیز پرمانند را گویند. «چنگه»، بیشتر در جانواران و مرغان به کار میرود و مقصود تشبیه به چنگ آدمی است. «لاله» را مانند لال دانسته اند و لال آن است که به عربی «لعل» گردانیده شده. «کمره»، جایی از کوه را گویند که به کمر مانندگی داشته باشد. در جای دیگری نیز به کار میرود. «شاخه» بی نیاز از گزارش است و به هر چیزی که از دیگری جدا میگردد میتوان گفت. «چادره» که به پوشاک رویی زنان گفته میشود، مقصود تشبیه آن پوشاک به چادر میباشد، زیرا بدانسان که از تاریخهای باستان برمی آید ایرانیان در زمانهای دیرین زنان را در خانه نگه داشته اجازهٔ بیرون آمدن نمی داده اند و چون زنی ناگزیر از سفر میشد او را بر گردونه نشانیده چادرمانندی به گرد آن میکشیده اند که کم کم آن چادر به حال پوشاک امروزی درآمده. شاید هم بشود کاف (هـ) را به معنی کوچکی گرفت، زیرا پوشاک بدانسان که در آغاز بوده چون چادر کوچکی میتوانش پنداشت. «زمینه»، به معناهای گوناگون به کار میرود و مقصود از آن تشبیه به زمین است «تیغه»، هر دیوار یا چیزی است که در نازکی مانند تیغ باشد... (کافنامه صص ۱۶-۲۰). در دستور زبان فارسی تألیف عبدالعظیم قریب، ملک الشعراء بهار، بدیع الزمان فروزانفر، جلال همائی و رشیدیاسمی آمده است: هاء نسبت و آن بر دو قسم است: ۱- به معنی شباهت باشد: گوشه. دهانه. تخته. زنانه. دسته : گوشه گرفتم ز خلق و فایده ای نیست گوشهٔ چشمت بلای گوشه نشین است. سعدی.
امثلهٔ شباهت: آسمانه (سقف خانه): تا همی آسمان توانی دید آسمان بین و آسمانه مبین.عمارهٔ مروزی. وز دژم روئی ابر پنداری کآسمان آسمانه ای است خدنگ. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۲۱۲).
برگه ابزرویه (روی بزمانند) بنه. پایه. (در تخت). پره. پنجه. تخمه. تنوره : درخورد تنوره و تنور باشد شاخی که در او برگ و بر نباشد. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۴۱).
تنه (در درخت). چادره. چاله (از کله چال) چله، خاکه (از کلمهٔ خاک). دسته. دمه. دماغه. دندانه (در کوشک). دهانه. دیواره. رگه. روده. ریشه. زبانه (در قفل). زمینه. زیره. ساقه. سره (در قلیان). شاخه. شوره. شیشه. صندوقه. کفه. کمانه. کمره. کونه (در پیاز و جز آن) کوهه. گردنه. (در کوه). گریوه : کسی بر گریوه ز سرما بمرد که از کاهلی جامه با خود نبرد.سعدی.
گله. گوشه. لاله. لبه (در کلاه). میانه (در قلیان و در فرش)، مه رویه (مانند ماه). ناخنه. نافه. ناوه. نرده. || های لیاقت یا فاعلی: نجم الغنی در نهج الادب آورده است: هاء لیاقت که در آخر اسم واقع گشته مفید معنی لایق باشد، چنانکه لفظ کاره در این مثال من کاره نیستم، و هر کاره و ناکاره به معنی لایق هر کار و لایق کار نیست و صاحب غیاث این نوع ها را برای افادهٔ معنی فاعلی دانسته و هو کماتری و در نژاده و در نبرده نیز احتمال افاده معنی لیاقت کند. خواجه نظامی راست: نژاده منم دیگران پا و دست نژاد کیان را که یارد شکست. چنین صید روز آن نبرده سوار نهانی همی کرد جنگ آشکار. و حق تحقیق آن است که برای نسبت است، یعنی صاحب نژاد و صاحب نبرد و جنگ. (نهج الادب ص ۴۷۴). دربارهٔ «های» آخر کلماتی، مانند: پیروزمندانه، چاکرانه، زنانه، ورد شبانه، عاشقانه، کودکانه، مردانه، می مغانه، نیازمندانه. و غیره اختلاف نظر است برخی «آنه» را پساوند مستقلی میدانند و بعضی بر آنند که اینگونه کلمات را نخست به «ان» جمع بندند و سپس «ه» تشبیه به آخر آنها افزایند. در غیاث اللغات آمده است: های فاعل، چنانکه هرکاره و ناکاره و گوینده و جوینده. || کثرت، شدت و مبالغه: آدمی خواره : چو آن آدمی خواره یابد خبر که هست آدمی خواره ای زو بتر. نظامی.
بچه خوره، بدکاره، بسیارخواره، بیکاره، جگرخواره، خونخواره : شد از رومیان رنگ یکبارگی که دیدند از آنگونه خونخوارگی.نظامی. کسی گفت حجاج خونخواره ای است دلش همچو سنگ سیه پاره ای است.نظامی. کرد خونخواره رفت و بر اثرش تیغ زد وز قفا برید سرش.نظامی.
رایگان خواره : بپیچم سر از رایگان خوارگان.
زنهارخواره. ستمکاره : سیاه و ستمکاره و سهمناک چو دودی که آید برون از مغاک. نظامی. چو نحس اوفتد دور سیارگان بود دور دور ستمکارگان.نظامی. گشادم در هر ستمکاره ای ندانم در مرگ را چاره ای.نظامی. وگرنه چنانی که رفتم ز دست ستمکاره شد با دو کشتی شکست.نظامی.
سوگنده خواره، غمخواره : به ناخفتگیهای غمخوارگان به درماندگیهای بیچارگان.نظامی.
موخوره، میخواره : نه دل میدهد گفتن این می بنوش که میخوارگان را برآرد ز هوش.نظامی.
|| هاء صفت: شمس قیس رازی آرد: و آن هائی است که در اواخر صیغ ماضی فایده اتصاف دهد بدان فعل، چنانکه: «آمده» و «رفته» و «نشسته» و «خفته» و «کرده» و «گفته» و نزدیک به همین معنی «یک روزه» و «یک ساله» و «زنده» و [ مرده ] و «کشته» و «افتاده». (المعجم فی معاییر اشعار العجم چ مدرس رضوی ص ۱۸۵). در غیاث اللغات آمده است: های مفعول و آن بعد صیغهٔ واحد ماضی مطلق آید و معنی شده از او مستفاد شود، چنانچه خریده و گزیده و چکیده و کشته و غیره. || های مدت و زمان و مقدار: محمدبن خلف تبریزی در دیباچهٔ برهان آورده است: «هائی که به جهت تشخیص و تعیین مدت در آخر سال و ماه و روز و شب درآورند، همچو: «یک ساله» و «دوماهه» و «سه روزه» و «چهارشبه». (برهان قاطع چ معین ص ل). مؤلف شمس اللغات چنین آورده است: «هائی» که برای تشخیص و تعیین مدت در آخر سال و ماه و روز و شب و ساعت بیاورند: چون یک ساله و یک ماهه و یک روزه و یک شبه و دوساعته اما ظاهر آن است که اینجا نیز برای نسبت است، یعنی چیزی در یک شبه و یک روزه و یک ماهه نسبت دارد و این دو قسم است: مغانه، یعنی چیزی که به مغان نسبت دارد و دیوانه، یعنی آنکه به دیوان نسبت دارد و عروسانه و شبانه. در غیاث اللغات آمده است: «های مقداریه» و آن برای تعیین مقدار در اواخر اسماء آید، چنانکه یک روزه و یک شبه و دوماهه و صدساله و ده مرده. هدایت در فرهنگ انجمن آرا چنین آورده است: «هائی» که برای تشخیص و تعیین مدت در آخر سال و ماه و روز و شب و ساعت بیاورند، چون: یک ساله و یک ماهه و یک روزه و یک شبه و دوساعته. ظاهر آن است که اینجا برای نسب

مرجع: دهخدا، علی‌اکبر: لغت‌نامهٔ دهخدا (نسخه دیجیتال، https://dehkhoda.ut.ac.ir ) براساس نسخه فیزیکی ۱۵ جلدی انتشار سال ۱۳۷۷.
موسسهٔ لغت‌نامهٔ دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی دانشگاه تهران، ۱۳۹۹.