آمیغ

(اِمص) آمیزش. خلطه. مخالطت. امتزاج. مزج. خلط. || بضاع. مباضعه. مباشرت. مجامعت. وقاع : چو آمیغ برنا شد آراسته دو خفته سه باشند برخاسته.عنصری. بسی گرد آمیغ خوبان مگرد که تن را کند سست و رخساره زرد. اسدی. چو برداشت دلدار از آمیغ جفت بباغ بهارش گل نوشکفت.اسدی.

مرجع: دهخدا، علی‌اکبر: لغت‌نامهٔ دهخدا (نسخه دیجیتال، https://dehkhoda.ut.ac.ir ) براساس نسخه فیزیکی ۱۵ جلدی انتشار سال ۱۳۷۷.
موسسهٔ لغت‌نامهٔ دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی دانشگاه تهران، ۱۳۹۹.