آبداری

(حامص مرکب) شغل آبدار: سوی آبداری رسید آبدار نکوهیده خواندار برشد بدار. شمسی (یوسف و زلیخا).
|| طراوت. تازگی. ریّ : بدین آبداری و این راستی زمان تا زمان آیدش کاستی.فردوسی.
|| (اِ مرکب) اسبی یا استری که بر آن اثاث آبدارخانه حمل کنند و نیز خود آن اثاث را آبداری گویند. || نمدی از جنس پست که در سفرها همراه دارند گستردن در منازل را.

مرجع: دهخدا، علی‌اکبر: لغت‌نامهٔ دهخدا (نسخه دیجیتال، http://dehkhoda.ut.ac.ir) براساس نسخه فیزیکی ۱۵ جلدی انتشار سال ۱۳۷۷.
موسسهٔ لغت‌نامهٔ دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی دانشگاه تهران، ۱۳۹۹.