چپ

[ چَ ] (ص، اِ) معروف است که نقیض راست باشد. (برهان). نقیض راست. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). مقابل راست. برابر راست. یسار که مقابل یمین (راست) باشد. اَیسَر ویُسری که مقابل راست (ایمن و یُمنی) باشد. سمت مقابل راست. طرف چپ. سوی چپ. جانب چپ. طرف دست چپ. میسره، که مقابل میمنه (طرف راست) باشد: بباغ اندر، آوردگاهی گرفت چپ و راست هرگونه راهی گرفت. فردوسی. نماند ایچ بر نیزه بند و سنان بچپ بازبردند هر دو عنان.فردوسی. چو از قلب شاپور لشکر براند چپ و راستش ویژگان را بخواند.فردوسی. اگرچه زینجا تا جای ما رهی است دراز ز راست وز چپ ما دشمنان و ما بمیان. فرخی. از چپ راه قلعهٔ مندیش پیدا آمد.(تاریخ بیهقی). از بهر گفتگوی ز کار جهان و خلق گفتند گونه گون و دویدند چپ و راست. ناصرخسرو مانده همیشه بگل اندر درخت باز دوان جانوران چپ و راست.ناصرخسرو. بسیار نظر کرد چپ و راست دلم چپ داد بتان را و دلم خواست ترا. نظامی عروضی. چو بهمن به زابلستان خواست شد چپ آوازه افکند و از راست شد. سعدی (بوستان). یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردید بر مشتری. سعدی (بوستان). خون روان شد همچو سیل از چپ و راست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست.مولوی. از آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست چنان رسد که امان از میان کران گیرد. حافظ.
- چپ بودن؛ ناراست بودن. (ناظم الاطباء). - چپ بودن خواب زن؛ کنایه است از خلاف شدن آنچه زن در خواب بیند. و در اصطلاح عامه چون خواهند به کسی گویند که آنچه تو می پنداری یا می اندیشی بر خلاف آن واقع خواهد شد، یا آنچه تو آرزو داری عکس آن بوقوع خواهد پیوست، گویند: خواب زن چپ است؛ یعنی پندار تو مطابق واقع نیست، یا آنچه روی دهد عکس مراد و مقصود تست. || بی اصول شدن ساز و گویندگی را نیز گویند. (برهان) (ناظم الاطباء). بیرون شدن خنیاگر از دستگاه و راه موسیقی. || (ص) دغاباز. (آنندراج). مخالف و ناسازگار. (آنندراج). ناموافق و ناهموار. (ناظم الاطباء). ضد. دشمن. بدخواه. شوم : با ظهوری نگشت راست فلک داد از دست طالع چپ ما. ظهوری (از آنندراج). برای آنکه شود کار دشمن ما راست چه راست است که در طالع چپ ما نیست. ظهوری (از آنندراج).
|| کج. معوج. کچ و چوله : قامتش راست بود سرو سهی بالا چپ راست را در چمن حسن چه نسبت با چپ دعوی راستی طبع مکن گو بر ما آنکه خرچنگ صفت آمده سرتاپا چپ. شفائی (از آنندراج).
|| آنکه با دست چپ بهتر از دست راست کار کند. کسی که کارهای دست راست را چون خط نوشتن، تیر انداختن، نخ در سوزن کردن، چوگان زدن و غیره با دست چپ انجام دهد. آن کس که بدست چپ بیشتر کار کند و بهتر از عهدهٔ انجام کار برآید. احدل. حدلاء. اعسر. چپه دست. چپ چپکی. چپ دست. چپ بودن. با دست چپ کار کردن. (ناظم الاطباء): بنات النعش گرد او همی گشت چو اندر دست مرد چپ فلاخن.منوچهری.
|| احول. لوچ. کلاژه. دوبین. کج بین. کلیک. چشم گشته. کره چشم. چشم کج. آنکه چشمش پیچیدگی دارد و مردمک چشمش راست نایستد. آنکه چشمش چپ است. - چپ بودن؛ احول بودن. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح سیاست) تندرو در سیاست. آن کس که با رژیم موجود کشورش یا با سیاست دولتش موافق نیست. مفرط در تجددطلبی. آنکه از وضع موجود ناراضی است و طرفدار تغییر و تحول است. دست چپی. چپی . رجوع به چپی و دست چپی شود. - از پهلوی چپ آفریده شدن؛ کنایه از مکر و حیله داشتن و فریبکار بودن : زن از پهلوی چپ گویند برخاست نیاید هرگز از چپ راستی راست.نظامی. زن از پهلوی چپ شد آفریده کس از چپ راستی هرگز ندیده. جامی.
رجوع به پهلو شود. - از دندهٔ چپ برخاستن؛ کنایه از بدخلق بودن و بدخلقی نمودن. بد آوردن. با مشکلات و موانع برخورد کردن. رجوع به دنده شود. - به چپ چپ، به چپ گرد؛ اصطلاحی است در تعلیمات سربازی و حرکات ورزش، که فرمانده یا معلم ورزش حرکت یا چرخیدن بسمت چپ را فرمان دهد. - به کوچهٔ علی چپ زدن؛ کنایه از تجاهل ورزیدن. اظهار بی خبری و بی اطلاعی در امری کردن. خود را به ناآشنایی و ناشناسی زدن. رجوع به کوچه شود. - پهلوی چپ؛ طرف چپ. یعنی آن طرفی که قلب در آن واقع شده. (ناظم الاطباء). - چپ از راست شناختن؛ بسن رشد و تمیز رسیدن. (امثال و حکم دهخدا): چون چپ خود ز راست بشناسد وآنچه خواهند خواست بشناسد. اوحدی (از امثال و حکم).
- چپ از راست ندانستن؛ طفل نابالغ بودن. عقل و تمیز نداشتن. جاهل و بی سواد بودن : چون عراقی که دست راست خود را از چپ نداند. (تاریخ بیهقی). بطفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست. سعدی (بوستان).
- چپ چپ نگاه کردن؛ چپ چپ در کسی نگریستن. کنایه است از بخشم نگریستن یا از روی نفرت و کین در کسی دیدن. - چشم چپش به کسی افتادن؛ کنایه از عداوت ورزیدن با کسی. بغض و کینه داشتن با کسی. و رجوع به چشم شود. - چپ لشکر؛ اصطلاحی در تعبیهٔ سپاه، میسرهٔ سپاه که مقابل میمنه (راست) است : ببین از چپ لشکر و دست راست که تا از میان بزرگان کجاست.فردوسی. چپ لشکرش را به گرشاسب داد ابر میمنه سام یل با قباد.فردوسی.
رجوع به چپ شود. - راه چپ کردن؛ کنایه از بی اعتنایی کردن : راه چپ کرد حریفانه بهار از چمنم غنچه ماندم من و هنگام شکفتن بگذشت. طالب آملی (از آنندراج).
رجوع به راه شود. - لقمهٔ چپ کردن؛ کنایه از تند و باعجله غذا خوردن. مقدار زیادی از غذا و طعام را بزودی و باشتاب بلعیدن. رجوع به لقمه شود. || دست چپ. دستی که در پهلوی چپ میباشد. (ناظم الاطباء): چو چپ راست کرد و خم آورد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست.فردوسی. تیرم همه بر نشانه شد راست هرچند کمان به چپ کشیدم.خاقانی. اول کسی که علم بر جامه کرد و انگشتری در دست چپ، جمشید بود، وی را پرسیدند که چرا زینت به چپ دادی و فضیلت راست راست. گفت: آنرا زینت راستی بس است». (گلستان سعدی).
رجوع به دست چپ شود.

مرجع: دهخدا، علی‌اکبر: لغت‌نامهٔ دهخدا (نسخه دیجیتال، https://dehkhoda.ut.ac.ir ) براساس نسخه فیزیکی ۱۵ جلدی انتشار سال ۱۳۷۷.
موسسهٔ لغت‌نامهٔ دهخدا و مرکز بین‌المللی آموزش زبان فارسی دانشگاه تهران، ۱۳۹۹.