Showing 241-270 of 343,318 items.
#WordDefinition
 
241آبریزه [ زَ / زِ ] (اِ مرکب) علتی در چشم که پیوسته اشک از آن فروریزد. || مبال. مستراح. آبریز.
242آبریس(اِ مرکب) (از: آب +ریس، ریشهٔ کلمهٔ ارز و رُز به معنی برنج) آشام. آشاب. آب چلو.
243آب زال [ بِ ] (اِخ) نام یکی از آبراهه های کشگان رود که در نزدیکی قلعهٔ قاسم بدان می پیوندد.
244آبزان(اِخ) رجوع به ابصان شود.
245آب زدن [ زَ دَ ] (مص مرکب) آب افشاندن و پاشیدن، بچیزی یا بجایی.
246آبزده [ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) آب برافشانده. مرشوش. مرشوشه : درِ سرای مغان رُفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی بشیخ و شاب زده. حافظ.
247آب زر [ بِ زَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) زر محلول که بدان نویسند و تذهیب کنند. معرّب آن زریاب و بتصحیف زرباب است : کسی گفت چگونه میبینی این دیبای مُعْلَم را بر این حیوان لایعلم؟ گفتم خطی ...
248آب زرتاب [ بِ زَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آبی که در آن زر تفته فروبرده سرد کنند و در طب بکار بوده است.
249آب زرد [ بِ زَ ] (اِخ) نام یکی از آبراهه های رود جراحی، و آن را آب زلال هم میخوانند.
250آب زرشک [ بِ زِ رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از تر نهادن و خیسانیدن زرشک حاصل کنند.
251آبزرفت [ زُ رُ ] (ص مرکب، اِ مرکب) آبخست و آبگز از میوه ها: چون آب زرفت روی زشتش چندین عفن و ترش چرا شد؟طرطری.
252آب زلال [ بِ زُ ] (اِخ) آب زرد. نام یکی از دو آبراههٔ رود جراحی.
253آبزن [ زَ ] (اِ مرکب) حوض و خزانهٔ حمام، مرادف آبشنگ : و یجب ازالة ما مکث من الماء فی الابازین لئلایفسد فیضر. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی، در شرایط حمام).
|| ظرفی فلزین یا ...
254آب زندگانی [ بِ زِ دَ / دِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب حیات. آب خضر. آب زندگی. آب بقاء. ماءالحیات : ابر آب زندگانی اوست من زنده شوم چون یکی قطره ز ابرش در دهان من چکید. ناصرخسرو. و آب ...
255آب زندگی [ بِ زِ دَ / دِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب حیات. آب خضر. آب زندگانی. آب بقا. ماءالحیات. چشمهٔ خضر. چشمهٔ زندگی : با که گویم در همه ده زنده کو سوی آب زندگی پوینده کو؟مولوی. ...
256آب زه [ زِهْ ] (اِ مرکب) آبی که از کنار چشمه یا رود و تالاب و امثال آن زِهَد یعنی ترابد و آن را زه آب نیز گویند. نزیز.
257آبژ [ بِ ] (اِ) سرشک آتش. || نام گیاهی که آن را بومادران گویند. (شمس اللغات). و رجوع به آبید و آبیز شود.
258آبس [ بِ ] (اِخ) در شرفنامه مسطور است که نام شهری است. (از فرهنگ شعوری). و ممکن است تصحیف ابسس (صورتی از افسس) باشد. رجوع به افسس شود.
259آب ساب کردن [ کَ دَ ] (مص مرکب) مصحف آب سای کردن. در اصطلاح بنایان، املس و لغزان کردن کنار آجری با ساییدن آجری دیگر بر او که پیاپی به آب فروزنند.
260آب سار [ بِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) در قزوین و قمشه و سمیرم فارس نام چشمه هائی است که بزعم عوام افشاندن آب آن در مزارعی که ملخ بدانجا فرود آمده باشد سبب آمدن مرغ سار که ملخ ...
261آبسال(اِ مرکب) باغ. حدیقه : همی تابد ز چرخ سبز عیوق چو آتش بر صحیفه یْ آبسالی.ناصرخسرو.
262آبسالان(اِ مرکب) جِ آبسال : همان شیپور با صد راه نالان بسان بلبل اندر آبسالان.(ویس و رامین).
263آب سبز [ بِ سَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نام بیماریی در چشم، بسیار شایع که از فشار درونی چشم پدید آید.
264آبست [ بِ ] (ص) مخفف آبستن : مریمان بی شوی آبست از مسیح خامشان بی لاف و گفتار فصیح.مولوی. مشتری شو تا بجنبد دست من لعل زاید معدن آبست من.مولوی. آنچه آبست است شب جز آن نزاد حیله ها و ...
265آبست [ بَ ] (اِ) جزو درونی پوست ترنج و بادرنگ و امثال آن، که آن را گوشت پوست و پیه پوست نیز گویند. || (ص) زمین آماده شده برای زراعت، ظاهراً مخفف آب بسته.
266آبستا [ بِ ] (اِخ) اَوِستا: و پارسیان از کتاب آبستا که زردشت آورده است. (مجمل التواریخ). چو اینجا معنی قرآن ندانم روم آنجا که آبستا بخوانم.خاقانی.
267آبستان [ بِ ] (ص) آبستن : بهار تازه آبستان ببار است چو فردوس برین وقت است و هنگام. سوزنی (از فرهنگ جهانگیری).
|| (اِ) در این بیت مولوی، آبستان جمع آبست است : درد ...
268آبستن [ بِ تَ ] (ص) هر مادینه از انسان و حیوان که بچه در شکم دارد. حامل. حامله. آبست. بارور. باردار. حُبْلی ََ. (دهار). بارگرفته. حمل برداشته : پریچهره آبستن آمد ز مای پسر زاد از این نامور کدخدای.فردوسی. که ازبهر ...
269آبستن شدن [ بِ تَ شُ دَ ] (مص مرکب) آبستن گشتن. آبستن گردیدن. آبستن آمدن. تمخض. حَبَل. (دهار). بار گرفتن. بار برداشتن. حامله گشتن. حمل برداشتن. بچه گرفتن. زه برداشتن. باربردار شدن ماده از نر. || زنده شدن و ...
270آبستن کردن [ بِ تَ کَ دَ ] (مص مرکب) احبال. (زوزنی). القاح.