Showing 151-180 of 343,316 items.
#WordDefinition
 
151یوقور[ یُ قُرْ ] (ترکی، ص) یوغور. یغور. گنده. بزرگ. گردن کلفت. زمخت. (یادداشت مؤلف). و رجوع به یغور شود.
152یوفی(اِخ) نام یکی از بلاد سودان. ابن بطوطه گوید: رود نیل از شهر کارنجو به سوی کابره فرومی رود... و از آنجا به یوفی و آن از بزرگترین بلاد سودان و سلطان آن از اعظم سلاطین آن کشور است و بدین شهر بجز ...
153یوفی[ ] (ص) بیهوده گو. (غیاث) (آنندراج): یک فقیه و یک شریف و صوفیی هریکی شوخی، فضولی، یوفیی.مولوی.
154یوف(ص) ظاهراً به معنی بیهوده و پوچ و هیچ است : بیاویزم آنگه به دامان صوف عقود سپیچم نخوانند یوف.نظام قاری. نی شکر و بادام قطایف یوف است بی قند و برنج زردیم موقوف است. بسحاق اطعمه.
155یوغیدن[ دَ ] (مص جعلی) یوغ نهادن بر گردن گاو و جفت کردن گاو. (ناظم الاطباء). چوب یوغ بر گردن گاو قلبه نهادن. (آنندراج). و رجوع به یوغ شود.
156یوغی[ غی ی ] (ص نسبی) منسوب است به یوغه که نام اجدادی است. (از الانساب سمعانی).
157یوغور[ یُ غُرْ ] (ترکی، ص) یغور. (یادداشت مؤلف). زمخت و ضخم و ناهموار. و رجوع به یغور شود.
158یوغ(اِخ) (اصطلاح نجوم) نام سعد بلع یکی از منازل قمر به لغت سغد و خوارزم. (از آثارالباقیه ص ۲۴۰).
159یوغ(اِ) یغ. آن چوبی بود که بر گردن گاو نهند یعنی بندوق. (لغت فرس اسدی). چوبی که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان) (از انجمن آرا). چوبی که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندی جو ...
160یوطا[ ] (یونانی، حرف، اِ) یُتا. نام یکی از حروف یونانی. (فهرست ابن الندیم).
161یوصی[ یَ وَصْ صی ی ] (ع اِ) مرغی است به عراق، بال آن درازتر از بال باشه، و هو اخبث صیداً أو هو الحر. (منتهی الارب) (آنندراج).
162یوشیدن[ دَ ] (مص) شنیدن و گوش دادن. (ناظم الاطباء). نیوشیدن و سماعت نمودن. (آنندراج). و ظاهراً دگرگون شدهٔ نیوشیدن باشد. (یادداشت لغت نامه). و رجوع به نیوشیدن شود.
163یوشن[ یَ / یُو شَ ] (اِ) آبشن. آفشن. اوشن. آویشن. زعتر. سعتر. صعتر. اوریغانس. (یادداشت مؤلف). || تعبیری در تداول خانگی خاصه زنان، در مقام طنز ناآراستگی گیسو و زلف: یوشن هایت را عقب بزن؛ یعنی گیسوی افشانده بر ...
164یوشع[ شَ ] (اِخ) ابن نون بن افراهم بن یوسف بن یعقوب. صاحب موسی و خلیفهٔ او که در حیاتش نوبت به وی منتقل گردید. (از منتهی الارب). یوشع بن نون وصی حضرت موسی(ع) ابن افراهم بن یوسف(ع). (از حبیب ...
165یوشع[ شَ ] (اِخ) گفته اند نام همان کسی است که به شباهت و شکل عیسی درآمد و به دار آویخته و کشته شد. (از کامل ابن اثیر چ جدید بیروت ص ۳۱۸).
166یوشع[ شَ ] (اِخ) نام پسر نوح پیغمبر. (ناظم الاطباء).
167یوشت فریان[ فِ ] (اِخ) یوشت نام مردی بود پاکدین از خاندان فریان. نام این خانواده در بخشهای اوستا یاد شده و از جمله در یسنا ۶۴ بند ۱۲ آمده است. داستان این مرد مفصل تر از همه جا در رسالهٔ مستقل ...
168یوشانلو[ یُ ] (اِخ) دهی است از دهستان لکستان بخش سلماس شهرستان خوی، واقع در ۵۰هزارگزی شمال خاوری سلماس، با ۵۰۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ زولا و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
169یوشان تپه[ یُ تَ پَ / تَ پْ پَ / پِ ] (اِخ) دوشان تپه. یوشن تپه. کوهچه ای در شمال شرقی تهران، با باغ و قصری زیبا که وقتی هم باغ وحش بوده است. (یادداشت مؤلف). رجوع به دوشان تپه و ...
170یوشان[ یُ وَ ] (اِ مرکب) در لهجهٔ همدانی به معنی شنه و پنجه و آلتی است که بدان خرمن را باد دهند (از: یو، جو +اوشان، افشان، و معنی ترکیب: جوافشان). (یادداشت مؤلف). هید.
171یوشاسب(اِ) گوشاسب. بوشاسب. در بعضی فرهنگها به معنی بوشاسب ضبط شده است. (یادداشت مؤلف). رجوع به بوشاسب شود.
172یوش(اِخ) دهی است از دهستان اوزرود بخش نور شهرستان آمل، واقع در ۷۰۰۰گزی باختر بلده و ۴۲۰۰۰گزی خاور شوسهٔ چالوس (حدود کندوان). آب آن از رودخانهٔ اوزرود و چشمه سارهای متعدد و راه آن مالرو است. زمستان اکثر سکنه جهت تأمین معاش ...
173یوش[ یَ / یُو ] (ص) تاریک و تیره. (ناظم الاطباء).
174یوش(اِ) تفحص و تجسس و جستجو. (ناظم الاطباء). تفحص و تجسس کردن و جستجو نمودن باشد. (آنندراج) (برهان). جستن و تفحص نمودن و پژوهش کردن است و آن را یوز نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری). و رجوع به یوز شود. || ...
175یوسیدن[ دَ ] (مص) لغتی است در یوزیدن به معنی جستن و از اینجاست بیوس یعنی نیکی جوی، و مفهوم آن غیر طمع است، هرچند مآل هر دو یکی خواهد بود. (آنندراج). و رجوع به یوزیدن شود.
176یوسی(اِخ) شیخ امام ابوعلی نورالدین حسن بن مسعود یوسی مراکشی. متوفای ۱۱۰۲ هـ . ق. دانشمندی محقق و پرهیزگاری باعمل بود و تألیفاتی پرارج دارد. از آن جمله است: ۱ -شرح قصیدة الدالیة. ۲
177یوسون(ترکی، اِ) عادت و رسم و طریقه و استعمال. (ناظم الاطباء): بعد از اقامت مراسم شادمانی... از حال یاساق و یوسون و عادت و رسوم برادر خویش سلطان سعید غازان خان تفحص فرمود. (جامع التواریخ رشیدی). و رسوم و یوسون و یاسای ...
178یوسه[ سَ / سِ ] (اِ) ارهٔ درودگری. (از برهان). ارهٔ درودگران باشد. (فرهنگ اوبهی) (از لغت فرس اسدی). اره را گویند. (فرهنگ جهانگیری) (آنندراج): به یوسه ببرند چوب سکند که تا پای خونی درآرد به بند.اسدی.
179یوسفیه[ سُ فی یَ / یِ ] (ص نسبی، اِ) از بهترین دنانیری است که در روزگار بنی امیه سکه زده شده است و چون یوسف بن عمر از ولاة عراق، در عهد یزیدبن عبدالملک آن را سکه زده بدین نام خوانده شده ...
180یوسفی[ سُ ] (اِخ) ترکش دوز. مردی خراسانی که به شغل ترکش دوزی اشتغال داشت و از مریدان درویش خسرو بود. شاه عباس بزرگ در زمانی که به تکیهٔ خسرو (در قزوین) رفت وآمد داشت با یوسفی خراسانی هم مهربانی می ...