Showing 61-90 of 343,316 items.
#WordDefinition
 
61یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبیدبن دینار عبدی بصری، مکنی به ابوعبداللََّه یا ابوعبید. از حافظان حدیث و از ثقات و خود از یاران حسن بصری و از مردم بصره بود. ذهبی او را یکی از اعلام الهدی وصف کرده است. ...
62یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب بن احمدبن ابی بکر عَیثاوی شافعی. فقیه بود و لقب مفیدالطالبین و خطیب المسلمین یافت. او را تألیفاتی است که از آن جمله است: ۱- الجامع المغنی لاولی الرغبات، در فقه شافعی. ۲
63یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبدالمجیدبن علی بن داود هذلی، ملقب به سراج الدین و معروف به ارمنتی. قاضی و عارف به فقه و ادبیات بود. در ارمنت به سال ۶۴۴ هـ . ق. به دنیا آمد و نخست در قوص ...
64یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن مغیث، معروف به ابن صفار و مکنی به ابوالولید. قاضی اندلسی و از مردم قرطبه بود و به سال ۳۳۸ هـ . ق. متولد شد و از متصوفان و دانشمندان حدیث است. در ...
65یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبدالقادر رشیدی اشری. او راست: تحفة اهل المعرفة بفضائل یوم عرفة. (از یادداشت مؤلف).
66یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان قمی. از مشهورترین محدثان شیعی مذهب است. وی بارها به ایفای اعمال حج و عمره موفق گردید و به سال ۲۰۸ هـ . ق. در مدینهٔ منوره درگذشت. گویند به دست خود ۱۰۰۰ جلد کتاب نوشته ...
67یونس[ نُ ] (اِخ) ابن عبدالاعلی بن موسی بن میسرة، الصدفی، مکنی به ابوموسی. یکی از اعاظم فقیهان شافعی و از اصحاب امام شافعی و از اهالی مصر بوده، فقه و حدیث و دیگر علوم را از امام شافعی فراگرفته و ...
68یونس[ نُ ] (اِخ) ابن سلیمان بن کردبن شهریار، معروف به یونس کاتب. از فرزندان هرمز و کاتب و شاعر و در علم موسیقی استاد بود. در مدینه بزرگ شد و سکنی گزید. در تجارت به شام مسافرت کرد و ولیدبن ...
69یونس[ نُ ] (اِخ) ابن سالم بن یونس خیاط قرشی. از مخضرمین و از شاعران عصر بنی امیه و بنی عباس و شاعری نغزگوی و ظریف و هجوسرا بود. به وسیلهٔ عبداللََّه بن مصعب بن زبیر به درگاه مهدی خلیفه رسید و شعر ...
70یونس[ نُ ] (اِخ) ابن خلیل یا شیخ یونس بن خلیل. او راست: «معیار الاخبار و الاسرار» در تصریف، به زبان ترکی. (از یادداشت مؤلف).
71یونس[ نُ ] (اِخ) ابن حسین بن علی بن محمدبن زکریا، ذوالنون زبیری واحی (یا الواحی) مصری شافعی. فاضل بود و به حدیث و فتوا اشتغال داشت. وی به سال ۷۵۵ هـ . ق. در قاهره به دنیا آمد و به ...
72یونس[ نُ ] (اِخ) ابن حسن مصری. از متصوفان بود و کتاب «غایات السرائر و آیات البصائر» از اوست که به سال ۸۹۶ هـ . ق. از تألیف آن فراغت یافت. (از اعلام زرکلی).
73یونس[ نُ ] (اِخ) ابن حبیب بن عبدالقاهربن عبدالعزیز. از راویان بود و احادیثی از آن حضرت (پیغمبر) روایت کرده. وی به سال ۲۶۷ هـ . ق. در مدینه درگذشت. (از ذکر اخبار اصبهان ص ۳۴۵).
74یونس[ نُ ] (اِخ) ابن حبیب الضبی، مکنی به ابوعبدالرحمان. امام نحویان بصره در روزگار خویش بود و محضر او مجمع اهل ادب و نحو و تحقیق و مرجع رفع مشکلات ادیبان و نحویان بود. سیبویه از محضر او کسب علم کرده ...
75یونس[ نُ ] (اِخ) ابن بُکَیْربن واصل شیبانی، مکنی به ابوبکر. مورخ و از حافظان حدیث و از مردم کوفه و از مصاحبان جعفربن یحیای برمکی بود. یافعی و ذهبی او را صاحب «المغازی» دانسته اند. مرگ یونس به سال ۱۹۹ ...
76یونس[ نُ ] (اِخ) ابن بدران بن فیروزبن صاعد شیبی قرشی حجازی الاصل، مکنی به ابوالولید و معروف به جمال الدین مصری. قاضی القضاة دمشق. وی در سال ۵۵۵ هـ . ق. در مصر به دنیا آمد و از سلفی و ...
77یونس[ نُ ] (اِخ) ابن احمد محلی ازهری کفراوی شافعی، معروف به یونس مصری. فقیه بود و به علم حدیث اشتغال داشت. در محلةالکبرای مصر در سال ۱۰۲۹ هـ . ق. به دنیا آمد و در همانجا و سپس در الازهر ...
78یونس[ نُ ] (اِخ) ابن احمدبن رسته مغازلی، مکنی به ابوالحسن. شیخی ثقه و از محدثان بود و به سال ۳۲۱ هـ . ق. درگذشت. (از ذکر اخبار اصبهان ص ۳۴۶).
79یونس[ نُ ] (اِخ) ابن ابی فروة. رجوع به یونس (ابن محمدبن کیسان...) شود.
80یونس[ نُ ] (اِخ) ابن ابی عمر اصفهانی، معروف به یونس اصفهانی. از محدثان بود و احادیثی از آن حضرت روایت کرده است. (از ذکر اخبار اصبهان ص ۳۵۴).
81یونس[ نُ ] (اِخ) ابن ابراهیم وفراوندی. ابن ندیم در الفهرست ذکر او کرده است. او راست: «الشافی فی علوم القرآن» و «الوافی فی العروض و القوافی». (از معجم الادباء چ مصر ج ۲۰ ص ۶۸).
82یونس[ نُ ] (اِخ) نام سورهٔ دهم از قرآن مجید، پیش از سورهٔ هود و پس از سورهٔ توبه. و خود دارای ۱۰۹ آیه است و در مکه نازل شده و با این آیه آغاز می شود: الر تلک آیات ...
83یونس[ نِ ] (اِخ) دهی است از دهستان سامن شهرستان ملایر، واقع در ۲۴۰۰۰گزی جنوب شهر ملایر، کنار خاوری راه شوسهٔ ملایر به بروجرد. سکنهٔ آن ۵۹۳ تن. آب آن از چشمه و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ...
84یونس[ نُ ] (عبری، اِ) به معنی کبوتر است. (از قاموس کتاب مقدس).
85یونژیت(فرانسوی، اِ) سولفور طبیعی روی و سرب و آهن و منگنز که ظاهری شبیه به گالن دارد. (یادداشت مؤلف).
86یونجه لو[ یُنْ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان قوری چای بخش قره آغاج شهرستان مراغه، واقع در ۳۶هزارگزی شمال باختر قره آغاج، با ۲۹۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ ...
87یونجه زار[ یُنْ جَ / جِ ] (اِخ) از دهات پیرامون تهران میان فرحزاد و امامزاده داود است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۳۵۰).
88یونجه زار[ یُنْ جَ / جِ ] (اِ مرکب) جایی که در آن یونجه کاشته اند. ارض مقضاب. (یادداشت مؤلف).
89یونجه[ یُنْ جَ / جِ ] (اِ) ینجه. اسفست. اسپست. آسپست. رطبة. قت. فصفصة. برسیم. گیاهی تر و سبز که تخم آن را می کارند و برای تعلیف اغنام و احشام به کار می رود. (یادداشت مؤلف). یونچقه. گیاهی که اسبان را فربه کند. ...
90یونجالو[ یُنْ ] (اِخ) دهی است از دهستان نمین بخش نمین شهرستان اردبیل، واقع در ۱۵هزارگزی شوسهٔ اردبیل به نمین، با ۲۴۷ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).