Showing 481-510 of 343,318 items.
#WordDefinition
 
481آبهی [ بِ ] (اِخ) نام رود آمو یعنی جیحون : همان گاه نزدیک دریا رسید یکی ژرف دریای بن ناپدید به وَستا درون نام او آبهی که قعرش نبوده ست هرگز تهی. زراتشت بهرام.
482آبی(ص نسبی) برنگ آب. کبود. ازرق. نیلی. نیلگون. نیلوفری. کوود. آبیو. رنگ کبود روشن. و گاه آبی آسمانی گویند و از آن آبی سخت روشن خواهند و این همان آسمانجونی و آسمانگونه است. و آبی سیر گویند و از آن آبی ...
483آبی(اِ) میوهٔ بزرگتر از سیب برنگ زرد پرزدار و از سوی دم و سر ترنجیده و برگ درخت آن با پرز و مخملی و رنگ و پوست چوب آن بسیاهی مایل. بهی. بِهْ. سفرجل : آبی مگر چو من ز غم ...
484آبی(ص نسبی) منسوب به آبه یعنی آوه. از مردم آبه.
485آبی(ع ص) سرکش. نافرمان. بی فرمان. بازایستنده. انکارکننده. ممتنع. اَبی. آنکه سر باززند از. مکروه دارنده. کارِهْ. || آن گشن که بول بوید. (مهذب الاسماء). || (اِخ) آبی اللحم الغفاری؛ نام صحابی که گوشت ...
486آبیار [ آبْ ] (ص مرکب، اِ مرکب) آنکه کشت را آب دهد. اویار. آب بخش. میرآب. قلاد. ساقی : تا کشت تخم مهر تو، یکدم جدا نشد از چشمه سار خون جگر آبیار چشم. کمال اصفهانی.
487آبیار [ آبْ ] (اِخ) نام محلی کنار راه سمنان و دامغان میان سمنان و تلیستان در ۲۳۰ هزارگزی طهران.
488آبیاری [ آبْ ] (حامص مرکب) کار آبیار. سقایت : به آبیاری دولت بباغ نصرت شاه بسال فتح گل خارمند شد بویا. خوندمیر مورخ.
- آبیاری کردن؛ آب دادن. مشروب کردن. آب پاشی کردن. آب ...
489آب یخ [ بِ یَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که در آن یخ افکنده و سرد کرده باشند.
490آبید(اِ) شراره و سرشک آتش را گویند. در مؤیدالفضلاء بجای حرف آخر رای قرشت و در جای دیگر زای فارسی نوشته اند و بجای حرف ثالث (ب) یاء حطی. (برهان). و در برهان، ابیز بهمزهٔ مفتوحه بر وزن تمیز و آییژ نیز ...
491آبیدوس(اِخ) از شهرهای مصر علیاست و تخته سنگهای موسوم به آبیدوس که نامهای دو طبقه از فراعنهٔ قدیم مصر در آن نقش بود در حفر اراضی آن به دست آمد (بسال ۱۸۷۱ م.).
492آبیذیمیا(معرب، اِ) رجوع به اِبیدیمیا شود.
493آب یک [ یَ ] (اِخ) نام محلی از توابع قزوین، کنار جادهٔ طهران، میان ینگی امام و قشلاق بفاصلهٔ ۶۵۸۰۰ گز از طهران. این قریه دارای معادن ذغال سنگ است بدرهٔ کوچکی واقع در شمال غربی بفاصلهٔ ۴۰۰۰ گز. زغال ...
494آبین(اِخ) نام قریه ای است از توابع شیراز و مغاره ای به نزدیک آن که مومیایی معدنی از آنجا خیزد. || نام مومیایی که از معدن آبین گیرند. موم آبین. و صاحب برهان در آیین نیز همین معنی را ...
495آبیو [ وْ ] (ص) اَبیو. آبی. کبود. ازرق. نیلگون.
496آبی و خاکی [ یُ ] (ص نسبی) آنکه هم در آب و هم در خشکی زیستن دارد.
497آپادانا(اِخ) بارگاه پادشاهان ایران. || نام یکی از قصور تخت جمشید.
498آپارتمان [ تِ ] (فرانسوی، اِ) خانه ای بچندین آشکوب.
499آپاردی(ص) (شاید از ترکی آپارماق بمعنی بردن) سخت گربز. || سخت بی شرم.
500آپاندیسیت(فرانسوی، اِ) آماس که در ضمیمه یعنی زائدهٔ دودی پدید آید.
501آپستنگاه [ پَ تَ ] (اِ مرکب) در فرهنگ اسدی (خطی) کلمه ای بدین صورت هست بمعنی آبشتنگاه و شعر قریع الدهر را در اینجا نیز شاهد آورده است.
502آپکانه [ نَ / نِ ] (ص، اِ) آبکانه. افکانه. آفکانه. (برهان).
503آپلن [ پُ لُ ] (اِخ) رجوع به افولن و ابلن شود.
504آپوق(اِ) پرباد کردن دهان و زدن دست در آن حال از بیرون سوی بر گونه، تا آوازی از میان دو لب برهم آورده برآید. لپق.
505آپیخ(اِ) پیخال: همواره بر آپیخ است آن چشم فژا کند گویی که دو بوم آنجا بر خانه گرفته ست. عمارهٔ مروزی.
506آپیس(اِخ) هاپی. گاو مقدس مصریان قدیم و معبود مردم ممفیس.
507آپیون [ آپْ ] (از یونانی، اِ) (از یونانیِ اُپیُن ) اَپیون. هَپیون. اَفیون. تریاک به استعمال امروز: تلخی و شرینیش آمیخته ست کس نخورد نوش و شکر به آپیون.رودکی.
508آتاب(ع اِ) جِ اِتب. رجوع به اتب شود.
509آتابای(اِخ) نام تیره ای از ترکمانان. رجوع به اَتابای شود.
510آتابیک [ بَ / بِ ] (ترکی، ص مرکب، اِ مرکب) اَتابیک. رجوع به اتابک شود.