Showing 421-450 of 343,318 items.
#WordDefinition
 
421آبله نشان شدن [ بِ لَ / لِ نِ شُ دَ ] (مص مرکب) نشان آبله و مانند آن بر بشره پیدا آمدن. مجدر شدن.
422آبلیته [ بِ تَ / تِ ] (اِ) در مجمع الفرس بمعنی زراعت و فلاحت آمده است. (از فرهنگ شعوری). و در جای دیگر این کلمه دیده نشد.
423آب لیمو [ بِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از فشردن لیموی ترش حاصل کنند: آرزویی که ترا هست به آب لیمو شرح آن راست نیاید به هزاران طومار. بسحاق اطعمه.
424آبمال واره [ رَ ] (اِخ) نام قریه ای و آن مرکز بلوک پایین ولایت مشهد خراسان است.
425آب مالی کردن [ کَ دَ ] (مص مرکب) شستن جامه بار اول به آب تا سپس با صابون شویند. || شستن جامهٔ آلوده بصابون در آب خارج حوض تا کف صابون آب حوض را آلوده نکند.
426آب مانه [ نَ ] (اِخ) نام محلی از توابع کاشان دارای معدن زغال سنگ.
427آب ماه(اِ مرکب) ماه آب سریانی، مرادف آغوسطس رومی. و رجوع به آب (مدخلِ دوم) شود.
428آب ماهی نمکسود [ بِ یِ نَ مَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ماءالنون. (تحفه).
429آب مرده [ بِ مُ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب راکد.
430آب مردی [ بِ مَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نطفه. منی.
431آب مرغان [ بِ مُ ] (اِخ) نام تفرج گاهی به نزدیکی شیراز که مردمان در ماه رجب هر سه شنبه بدانجا روند: دیگر نروم به آب مرغان دیگر نخورم کباب مرغان.؟ (از آنندراج).
|| نام چشمه ای ...
432آب مروارید [ بِ مُ رْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نام بیماریی در چشم که از کدورت زجاجیه یا پرده های آن حاصل شود و موجب عمای تام یا ناقص گردد. و آن را آب سپید و آب سفید نیز گویند. ...
433آب مژگان [ بِ مُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اشک: ببدرود کردن رخ هر کسی ببوسید با آب مژگان بسی.فردوسی.
434آب مژه [ بِ مُ ژَ / ژِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اشک : من شسته به نظاره و انگشت همی گز وآب مژه بگشاده و غلطان شده چون گوز. سوزنی.
435آب مضاف [ بِ مُ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع بمضاف شود.
436آب مطلق [ بِ مُ لَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع بمطلق شود.
437آب معدنی [ بِ مَ دَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) چشمه ای که بطبع آمیخته به پاره ای املاح است مانند گوگرد و زیبق و ید و آهن و شبّ و زاج و در بعض بیماریها بدان استحمام کنند و یا ...
438آب معلق [ بِ مُ عَ لْ لَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مجازاً، آسمان : سنگ در این خاک مطبَّق نشان خاک بر این آب معلق فشان.نظامی.
439آب مقطر [ بِ مُ قَ طْ طَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب حاصل کرده از بخار. آبی که با قرع و انبیق تصفیه شده باشد.
440آبن [ بِ ] (ع ص) طعام خشک.
441آب ناداده [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) مقابل آب داده. - شمشیر آب ناداده، پیکان آب ناداده و بی پر؛ شَرْخ.
442آب نار [ بِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رجوع به آب انار شود.
443آب نارنج [ بِ رَ / رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از فشردن نارنج حاصل کنند.
444آبناک (ص مرکب) آب دار. آمیخته به آب: ضیاح، ضیح؛ شیری آبناک. و زمینی آبناک؛ زمین که چشمه های بسیار دارد. زمین که آب از آن تراود.
445آبنایخ [ ] (اِخ) لقب قطلغ بن پهلوان، از امرای دولت سلجوقیه. و او در زمان خوارزمشاه امیرالامراء و در حملهٔ مغول امیر بخارا بوده است، پس از استیلای مغول بر بخارا بخراسان و از آنجا به ری رفت و بپسر خوارزمشاه ...
446آب نبات [ بِ نَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) قسمی حلوا و شیرینی : چه شیوه میکند آب نبات با دل ما که بر طبقچهٔ شمشاد و کاسهٔ حلبی است. بسحاق اطعمه.
447آبندون [ بَ ] (اِخ) نام قریه ای بجرجان. مسقطالرأس ابوبکر احمدبن محمدبن علی جرجانی آبدونی.
448آب ندیدگی [ نَ دی دَ / دِ ] (حامص مرکب) کیفیت و حالت چیز آب ندیده مانندهٔ کرباس و سفال.
449آب ندیده [ نَ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب) جامه یا سفال و مانند آن که هیچگاه شسته نشده و آب بدان نرسیده باشد: کوزهٔ آب ندیده. کرباس آب ندیده.
450آب نشاط [ بِ نَ / نِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مذی. (زمخشری) (ربنجنی). || نطفه.