Showing 391-420 of 343,318 items.
#WordDefinition
 
391دائرهٔ هقعه [ ءِ رَ / رِ یِ هَ عَ / عِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دائرهٔ پیش سینهٔ اسب یا جای پاشنهٔ سوار و آن مکروه است. (از منتهی الارب). وهی الحادیة عشرة من الدوائر التی تکون فی الخیل. ...
392دائرةالذئب [ ءِ رَ تُذْ ذِ ] (اِخ) موضعی است به نجد، بنوکلاب را.
393دائرةالصقرین [ ءِ رَ تُصْ صَ رَ ] (ع اِ مرکب) دو دائرهٔ سپس جای کبد. (منتهی الارب). الخامسة عشرة و السادسة عشرة من الدوائر التی تکون فی الخیل. و هما دائرتان بین الحجبتین و المقصرتین. (صبح الاعشی ج ۲ ...
394دائرةالبروج [ ءِ رَ تُلْ بُ ] (ع اِ مرکب) مدار کرهٔ زمین در حرکت سالانه بدور آفتاب. مدار سنوی زمین. مدار شمسی زمین. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ذیل دائرةالبروج شود.
395دائرةالبنیقتین [ ءِ رَ تُلْ بَ قَ تَ ] (ع اِ مرکب) دو دائرهٔ سینهٔ اسب. (منتهی الارب). و هما السابعة و الثامنة من الدوائرالتی تکون فی الخیل، و همادائرتان فی نحرالفرس فیما قاله الاصمعی و قال ابوعبیده: البنیقةالعشر المختلف فی منتهی الخاصرة ...
396دائرةالخرب [ ءِ رَ تُلْ خَ ] (ع اِ مرکب) نام دو دائره از دوایر سینهٔ اسب. الثالثة عشرة و الرابعة عشرة من الدوائر التی تکون فی الخیل. و هما اللتان یکونان تحت الصقرین و هما رأس الحجبتین اللتین هما العظمان ...
397دائرةالمعارف [ ءِ رَ تُلْ مَ رِ ] (ع اِ مرکب) آنسیکلوپدی حاوی العلوم. کتابی حاوی مجموع معارف انسانی. فرهنگ فنون و علوم. خلاصهٔ قابل فهمی از معارف بشری. شاخه ای از اطلاعات علمی حاوی رشته ها و زمینه های مختلف ...
398دائرةالناخس [ ءِ رَ تُنْ نا خِ ] (ع اِ مرکب) یکی از دو دائرهٔ زیر هر دو ران اسب میان جاعره و فائله و آن مکروه است. (منتهی الارب). السابعة عشرة و الثامنة عشرة من الدّوائر التی تکون فی ...
399دائر و معکوس [ ءِ رُ مَ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) اصطلاح منطقی در موصل تصدیقی باب قیاسات. و آن چنان است که: هر گاه نتیجهٔ قیاس اقترانی را با یک مقدمه تألیف کنند بر هیأتی قیاسی که با دیگر مقدمه ...
400دائم شدن [ ءِ شُ دَ ] (مص مرکب) جاوید گردیدن. وصوب. (دهار). رهن. (دهار). سجو. مقاتاة. (منتهی الارب). پیوسته شدن. بردوام شدن. همیشه شدن. || پیوسته رفتن. دائم جریان داشتن.
401دائر شدن [ ءِ شُ دَ ] (مص مرکب) مقابل بائر شدن. آباد و معمور گشتن. زیر کشت درآمدن (زمین). || رواج یافتن. از رکود برآمدن. برپا گردیدن. پادار گشتن: دائر شدن امر؛ قرار گرفتن آن.
402دائم کردن [ ءِ کَ دَ ] (مص مرکب) تدمین. پیوسته کردن. همیشه کردن. بردوام کردن. مداوم کردن.
403دائر کردن [ ءِ کَ دَ ] (مص مرکب) آباد کردن و معمور گردانیدن. || از نو رواج دادن و رائج کردن. بر پا گردانیدن. پادار کردن.
404دائمک [ ءِ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گاوکان بخش جبال بارز شهرستان جیرفت. واقع در صدهزارگزی جنوب خاوری مسکون. سر راه مالرو سبزواران به کروک. جلگه. گرمسیر. مالاریائی و دارای ۱۵۰ تن سکنه، آب آنجا از ...
405دائمة [ ءِ مَ ] (ع ص) تأنیث دائم. حمی دائمة؛ تب لازم .
406دائم و قائم [ ءِ مُ ءِ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) همیشه و پایدار.
407دائمةالمطلقة [ ءِ مَ تُلْ مُ لَ قَ ] (ع ترکیب اضافی) در اصطلاح منطق قضیه ای موجهه که در آن حکم شود به دوام نسبت ثبوتیه یا سلبیه مادامی که ذات موضوع موجود است. جرجانی در تعریفات گوید: دائمةالمطلقة، ...
408دائم ذاتی [ ءِ مِ تی ی ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) اصطلاحی است در منطق و شرح آن اینکه اعتبار دوام از دو گونه کنند: اول آنکه عموم و خصوص میان ضرورت و دوام اعتبار نکنند، بل ملاحظت دوام تنها کنند. ...
409دائم لاضروری [ ءِ مِ ضَ ری ی ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) در اصطلاح منطق یکی از قضایای چهارده گانهٔ مطلقه و موجهه از صنف اول باعتبار ذات تنها. (اساس الاقتباس ص ۱۵۲).
410دائم التزاید [ ءِ مُتْ تَ یُ ] (ع ص مرکب) که پیوسته فزونی گیرد. روزافزون.
411دائم السفر [ ءِ مُسْ سَ فَ ] (ع ص مرکب) مسفار، قلقال، که پیوسته در سفر باشد. || (در اصطلاح فقه) از عناوین مستثنی شدهٔ از حکم وجوب قصر (نماز).
412دائم الصوم [ ءِ مُصْ صَ ] (ع ص مرکب) که پیوسته روزه دارد. بردوام روزه دارنده.
413دائم الصلوة [ ءِ مُصْ صَ لا ] (ع ص مرکب) که پیوسته در نماز باشد. که همه وقت در کار نمازگزاردن بود.
414دائم الطهارة [ ءِ مُطْ طَ رَ ] (ع ص مرکب) که پیوسته با طهارت بود. که همه گاه پاکیزگی پیش گیرد.
415دائم الحیاة [ ءِ مُلْ حَ ] (ع اِ مرکب) حی العالم . ایزون.
416دائم الحیض [ ءِ مُلْ حَ ] (ع ص مرکب) پیوسته بی نماز (زن). که همه وقت عادت ببیند. که عادت از وی منفک نشود.
417دائم الخمری [ ءِ مُلْ خَ ] (حامص مرکب) عمل دائم الخمر. اِدمان. مستی پیوسته. شراب خواری مداوم. مستی مستدام.
418دائم الخمر [ ءِ مُلْ خَ ] (ع ص مرکب)سکیر. همیشه مست. سکور. که پیوسته شراب خورد. مستلج. مدمن. آنکه همیشه شراب و مِی نوشد. (آنندراج). خِمّیر؛ که پیوسته مست باشد.
419دائم المرض [ ءِ مُلْ مَ رَ ] (ع ص مرکب) آنکه همواره مریض و بیمار باشد. (آنندراج). پیوسته بیمار. که هماره با درد بود. مطلی؛ دائم المرض. (منتهی الارب).
420دائماً [ ءِ مَنْ ] (ع ق) دائم. همیشه. پیوسته. مدام. (آنندراج): و دائماً از آن زمان که توجه بخدمت ایشان کردم در خاطر من این بود که در بخارا اول بخدمت ایشان مشرف گردم. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی مؤلف ...