Showing 391-420 of 343,318 items.
#WordDefinition
 
391یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابی بکربن محمدبن علی سکاکی، مکنی به ابویعقوب و ملقب به سراج الدین و معروف به سکاکی. از دانشمندان ادب عرب و معانی و بیان و عروض و شعر و جز آن بود. و رجوع به ...
392یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم وانوغی مغربی حنفی. مردی فاضل بود. سخاوی گوید به دمشق رفت. دانشمندان از محضر او کسب دانش می کردند. تألیفاتی دارد که از آن جمله است: ۱- شرح شواهد الزجاج. ۲
393یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن میاد سدراتی ورجلانی، مکنی به ابویعقوب. دانشمند و فقیه و از فرقهٔ اباضیهٔ خوارج و از مردم ورجلان مغرب بود. در جوانی به اندلس رفت و در قرطبه سکنی گزید. از آثار اوست: العدل و الانصاف ...
394یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد اکمل الدین زهری شروانی. فقیه حنفی. در شروان به دنیا آمد و در مدینه شهرت یافت و همانجا به سال ۱۱۳۴ هـ . ق. درگذشت. او راست: هدیةالصبیح، شرح مشکاةالمصابیح در ۳ جلد. شرح ملتقی ...
395یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالواحد شیبانی تیمی، معروف به قفطی و مکنی به ابوالفضایل. وزیر و قاضی گرانقدر و از نویسندگان و منشیان بزرگ بود. در قفط مصر به دنیا آمد و به تحصیل پرداخت. در فتنهٔ سال ۵۷۲ ...
396یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالرحمان یا یوسف بک، معروف به یوسف عَظُمَة. از شهیدان بزرگ راه استقلال سوریه بود. به سال ۱۳۰۱ هـ . ق. در دمشق به دنیا آمد. در دانشگاه جنگ اسلامبول و آلمان به ...
397یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن جملة (متولد به سال ۶۸۲ و متوفی در دمشق به سال ۷۳۸ هـ . ق.). قاضی بود و به حدیث نیز می پرداخت. نخست پیرو مذهب حنبلی بود ولی بعد به شافعی گروید و به ...
398یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم اردبیلی شافعی، جمال الدین فقیه. از شهر اردبیل آذربایجان و مردی والامقام و دانشمندی بزرگ بود. کتاب «انوار لعمل الابرار» از تألیفات اوست. مرگ وی به سال ۷۹۹ هـ . ق. در اردبیل اتفاق افتاد. ...
399یوسف[ سُ ] (اِخ) ابن ابراهیم، مکنی به ابوالحسن و معروف به ابن دایه. از نویسندگان و محاسبان بغدادی و از غلامان ابراهیم بن مهدی بود. پس از درگذشت ابن مهدی (۲۲۴ هـ . ق.) به دمشق رفت و از ...
400یوسف[ سُ ] (اِخ) از حواریون و شاگردان حضرت عیسی(ع) و به سبط افرائیم منسوب بود و به اعتقاد نصارا جسد مبارک حضرت مسیح را پس از مصلوب شدن در باغچهٔ خود دفن کرد. (از قاموس الاعلام ترکی). از ...
401یوسع[ ] (اِخ) ابن بد. یکی از ناقلان نصاری به زبان عربی است. (از ابن الندیم).
402یوستینیانه[ نَ ] (اِخ) نام دو شهر قدیمی است که یوستی نیان امپراطور روم به بنا یا تجدید و توسعهٔ آنها پرداخت و آنها عبارتند از اسکوب و گوستندیل. (از قاموس الاعلام ترکی).
403یوستین(اِخ) ژوستن دوم. برادرزادهٔ یوستینیانوس ملقب به «جوان» بود و در تاریخ ۵۶۵ م. جانشین وی گردید. در آغاز حکومت کشور را به خوبی اداره می کرد و از ایرانیان جلوگیری کرد، اما بعدها به عیش و عشرت پرداخت و امور مملکت داری به ...
404یوستین(اِخ) یکی از امپراتوران روم و ملقب به «پیر» بود. در اوایل حال چوپانی می کرد، سپس به سربازی رسید. به هنگام درگذشت آناستاس در حالتی که سمت والیگری داشت با یک دسیسه وی را به تخت نشاندند. پس از ...
405یوستی نیانوس(اِخ) ژوستی نیانوس. ژوستی نین اول. نام یکی از امپراتوران قدیم رم. رجوع به ژوستی نیانوس شود.
406یوستی(اِخ) نام خاورشناس معروف که کتاب نامنامهٔ ایرانی (یا نامهای ایرانی) از اوست و در آن اسامی و نسب دودمانهای اشکانیان و ساسانیان آمده است. (از مزدیسنا و ادب فارسی ص ۲۴۸) (از ایران باستان ص ۱۶۲۴).
407یوسامیش(مغولی، اِ) یاسامیش. (فرهنگ وصاف). حکومت و سیاست و انتظام و ترتیب کارها. (ناظم الاطباء). || مباشرت و کارسازی. (ناظم الاطباء). کار و سرانجام کارها. (آنندراج). || (ص) پسندیده. (از آنندراج). رجوع به یاسامیشی شود.
408یوس(اِ) شریعت را می گویند. (آنندراج).
409یوژه[ ژَ / ژِ ] (اِ) به معنی یوز و یوزه است. (از شعوری ج ۲ ورق ۴۵۰). و رجوع به یوز و یوزه شود.
410یوزیدن[ دَ ] (مص) جستن و جهیدن و برجستن. (ناظم الاطباء). || طلب نمودن و جُستن. (آنندراج). جستجو کردن. تفحص کردن. طلب کردن. جُستن. طلبیدن، چنانکه گویند: راه یوز و صیدیوز و رزم یوز، و امثال آن. (یادداشت ...
411یوزیدر[ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بیلوار بخش کامیاران شهرستان سنندج، واقع در ۴۵۰۰۰گزی شمال باختر کامیاران، بین گازرخانی و پالنگان، با ۲۰۸ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ...
412یوزوف[ زُفْ ] (اِخ) ژزف وان تی نی. ژنرالی از فرانسه و اصل او از ایتالیاست. مولد او جزیرهٔ الب است (۱۸۱۰-۱۸۶۶ م.). او را در تسخیر الجزایر سهمی بزرگ است. (یادداشت مؤلف).
413یوزوان[ یوزْ ] (ص مرکب، اِ مرکب) یوزبان. یوزدار. فهاد. (یادداشت مؤلف). و رجوع به یوزبان شود.
414یوزه[ زَ / زِ ] (اِ) تنهٔ درخت. (ناظم الاطباء) (از برهان). ساق درخت و «ها»ی آخر جهت حرکت حرف آخر است. (از انجمن آرا) (آنندراج). ظاهراً تحریفی از بوز و پوز است. رجوع به بوز و پوز شود. || ...
415یوزنده[ زَ دَ / دِ ] (نف) سخت جهنده و خیزنده که جست وخیزی تند داشته باشد. (یادداشت مؤلف). و رجوع به یوز و یوزیدن شود.
416یوزنان[ زِ ] (اِخ) دهی است از دهستان زاوه رود بخش رزاب شهرستان سنندج، واقع در ۲۷۰۰۰گزی جنوب خاوری رزاب و ۴۰۰۰گزی پالنگان، با ۲۰۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ...
417یوزناب(اِخ) (ایزه ناب) دهی است از دهستان خان اندبیل بخش مرکزی شهرستان خلخال، واقع در ۱۴هزارگزی باختری هروآباد، با ۱۱۴ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
418یوزلک[ لِ ] (ترکی، اِ مرکب) کلمهٔ ترکی است مرکب از «یوز» به معنی صد و «لک» ادات نسبت و بنابراین یوزلک به معنی صدی یا دارای صد «قرش» و آن سکه ای مصری از سیم است که ارزش آن برابر صد ...
419یوزل[ زَ ] (اِ) توله سگ و سگ کوچک و یودک. (ناظم الاطباء). نوعی سگ کوچک است. (از شعوری ج ۲ ورق ۴۴۹). شاید دگرگون شدهٔ یوزک باشد. رجوع به یوزک شود.
420یوزگی[ زَ / زِ ] (حامص) حالت و چگونگی یوزه. (یادداشت مؤلف). و رجوع به دریوزگی شود.