Dictionary
Showing 343,111-343,140 of 343,316 items.
| # | Word | Definition |
|---|---|---|
|
| ||
| 343111 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش رامهرمز شهرستان اهواز، واقع در ۳هزارگزی جنوب خاوری رامهرمز به خلف آباد، با ۴۵۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ رامهرمز و راه آن در تابستان اتومبیل رو است. (از ... |
| 343112 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسلهٔ شهرستان خرم آباد، واقع در ۹۰۰۰گزی جنوب باختری الشتر و ۳۰۰۰گزی باختر راه شوسهٔ خرم آباد به الشتر، با ۱۲۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. ... |
| 343113 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان میربیگ بخش دلفان شهرستان خرم آباد، واقع در ۵۸۰۰۰گزی باختر راه نورآباد و ۳۷۰۰۰گزی باختر راه شوسهٔ خرم آباد به کرمانشاه. آب آن از چشمهٔ یوسف آباد و راه آن مالرو است. (از فرهنگ ... |
| 343114 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان ژان بخش دورود شهرستان بروجرد، واقع در ۲۱۰۰۰گزی شمال خاوری دورود و ۳۰۰۰گزی جنوب راه مالرو، با ۲۵۹ تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶). |
| 343115 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان انگوران بخش ماه نشان شهرستان زنجان، واقع در ۴۸۰۰۰گزی جنوب ماه نشان و ۶۰۰۰گزی راه مالرو عمومی، با ۲۹۰ تن سکنه. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲). |
| 343116 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان اهلمرستاق بخش مرکزی شهرستان آمل، واقع در ۱۸۰۰۰گزی شمال باختری آمل و ۲۵۰۰گزی باختر شوسهٔ آمل به محمودآباد، با ۲۱۵۰ تن سکنه. آب آن از آلش رود و نهر لکونی و راه آن ... |
| 343117 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان علای بخش مرکزی شهرستان سمنان، واقع در ۹۰۰۰گزی جنوب سمنان و ۳۰۰۰گزی راه شوسه، با ۲۲۵ تن سکنه. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳). |
| 343118 | یوسفآباد | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان خشکبیجار بخش خمام شهرستان رشت، واقع در ۹۰۰۰گزی جنوب خاوری خمام و ۳۰۰۰گزی راه مالرو عمومی، با ۱۴۵ تن سکنه. آب آن از نهر کیشه دمرده از سفیدرود و راه آن مالرو است. (از ... |
| 343119 | یوسفآباد خالصه وسط | [ سِ لِ صَ وَ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهنام وسط بخش ورامین شهرستان تهران، واقع در ۶هزارگزی باختر ورامین، سر راه ماشین رو فرعی ایجدون، با ۲۶۶ تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است. ... |
| 343120 | یوسفآباد قوام بزرگ | [ سِ قَ بُ زُ ] (اِخ) دهی است از بخش شهریار شهرستان تهران، واقع در ۱۴هزارگزی باختر شهریار، سر راه شوسهٔ فرعی علیشاه عوض به شهرآباد، با ۱۴۷ تن سکنه. آب آن از قنات و رود کرج است. مزرعهٔ گامیش خانه ... |
| 343121 | یوسفجرد | [ سِ جِ ] (اِخ) دهی است از دهستان فعله کری بخش سنقر کلیایی شهرستان کرمانشاه، واقع در ۲۲۰۰۰گزی شمال خاوری سنقر و ۱۰۰۰گزی جنوب راه فرعی سنقر به خسروآباد، با ۴۵۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ دره چرملهٔ خسروآباد است. ... |
| 343122 | یوسفخان | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومهٔ شهرستان قوچان، واقع در ۵۰۰۰گزی شمال خاوری قوچان و ۴۰۰۰گزی خاور شوسهٔ عمومی قوچان به باجگیران، با ۵۲۹ تن سکنه. آب آن از رود اترک و راه آن مالرو ... |
| 343123 | یوسفده | [ سِ دِهْ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبنهٔ بخش مرکزی شهرستان لاهیجان، واقع در ۱۴۰۰۰گزی شمال خاوری لاهیجان و ۲۹۰۰گزی رودبنه، با ۳۸۹ تن سکنه. آب آن از حشمت رود از سفیدرود. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ... |
| 343124 | یوسفرضا | [ سِ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهنام سوختهٔ بخش ورامین شهرستان تهران، واقع در ۵هزارگزی شمال خاور ورامین و ۴۰هزارگزی شمالی راه آهن، با ۱۵۶ تن سکنه. آب آن از قنات سعدآباد و راه آن مالرو ... |
| 343125 | یوسفستان | [ سُ فِ ] (اِ مرکب) جایی که در آن یوسف ها (زیبارویان) باشند. مولوی این ترکیب را در بیت زیر آورده است و از آن محلی پر از یوسف یعنی پر از زیبارویی و جمال و به عبارت بهتر ... |
| 343126 | یوسفشاه | [ سُ ] (اِخ) نام اتابک پنجم از اتابکان بزرگ لر و جانشین پدرش شمس الدین آلب آرغون بود، ولی چون جان ابقاخان را از یک خطر نجات داده بود نتوانست از التزام دربار وی خودداری کند و کشور موروث خود را ... |
| 343127 | یوسفشاه پوربی | [ سُ ] (اِخ) یکی از ملوک بنگاله بود و در سال ۸۸۷ هـ . ق. جانشین پدرش باربک شاه شد و ۸ سال حکومت کرد. |
| 343128 | یوسفکندی | [ سِ کَ ] (اِخ) دهی است از دهستان شهر ویران بخش حومهٔ شهرستان مهاباد، واقع در ۶هزارگزی شمال مهاباد، با ۳۱۵ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ مهاباد و راه آن شوسه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴). |
| 343129 | یوسفکندی | [ سِ کَ ] (اِخ) دهی است از دهستان آجرلوی بخش مرکزی شهرستان مراغه، واقع در ۳۶هزارگزی جنوب خاوری مراغه، با ۱۲۰ تن سکنه. آب آن از رود آجرلو و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴). |
| 343130 | یوسفگلی | [ سِ گُ ] (اِخ) دهی است از دهستان کلاس بخش سردشت شهرستان مهاباد، واقع در ۱۲هزارگزی خاوری سردشت، با ۱۸۷ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ زاب کوچک و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴). |
| 343131 | یوسفلو | [ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان منجوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز، واقع در ۴۰هزارگزی جنوب باختری خداآفرین، با ۱۹۵ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴). |
| 343132 | یوسفمحله | [ سِ مَ حَ لْ لَ / لِ ] (اِخ) دهی است از دهستان خشکبیجار بخش خمام شهرستان رشت، واقع در ۹۰۰۰گزی شمال خاوری خمام و ۳۰۰۰گزی بازار خشکبیجار، با ۵۹۷ تن سکنه. آب آن از نهر حاجی بکنده از سفیدرود ... |
| 343133 | یوسفوند | [ سِ وَ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش سلسلهٔ شهرستان خرم آباد است. این دهستان در باختر بخش واقع و محدود است از خاور به دهستان حسنوند، از باختر به دهستان کولیوند، از شمال به کوه گردن، از جنوب به سفیدکوه. ... |
| 343134 | یوسفی | [ سُ ] (ص نسبی) منسوب به یوسف. || سیمای شبیه به یوسف. (ناظم الاطباء). || (حامص) پادشاهی و اقتدار. - یوسفی کردن؛ پادشاهی کردن و اقتدار داشتن. (ناظم الاطباء). |
| 343135 | یوسفی | [ سِ ] (اِخ) یکی از شعب طایفهٔ جاکی از ایلات کوه گیلویه. سابقاً عدهٔ آنها بالغ بر ۸۰۰ خانوار بود، بعدها کم کم به اطراف پراکنده شدند و فعلاً بیش از یکصد خانوار از آنها باقی نیست که در نواحی ... |
| 343136 | یوسفی | [ سُ ] (اِخ) ابن محمد. طبیب هروی است. در ایام بابر و همایون شاه می زیست و صاحب تألیفات ذیل است: ۱ -فواید اخیار که در سال ۹۱۳ هـ . ق. تألیف شده. ۲ |
| 343137 | یوسفی | [ سُ ] (اِخ) ترکش دوز. مردی خراسانی که به شغل ترکش دوزی اشتغال داشت و از مریدان درویش خسرو بود. شاه عباس بزرگ در زمانی که به تکیهٔ خسرو (در قزوین) رفت وآمد داشت با یوسفی خراسانی هم مهربانی می ... |
| 343138 | یوسفیه | [ سُ فی یَ / یِ ] (ص نسبی، اِ) از بهترین دنانیری است که در روزگار بنی امیه سکه زده شده است و چون یوسف بن عمر از ولاة عراق، در عهد یزیدبن عبدالملک آن را سکه زده بدین نام خوانده شده ... |
| 343139 | یوسه | [ سَ / سِ ] (اِ) ارهٔ درودگری. (از
برهان). ارهٔ درودگران باشد. (فرهنگ اوبهی)
(از لغت فرس اسدی). اره را گویند. (فرهنگ
جهانگیری) (آنندراج):
به یوسه ببرند چوب سکند
که تا پای خونی درآرد به بند.اسدی. |
| 343140 | یوسون | (ترکی، اِ) عادت و رسم و طریقه و استعمال. (ناظم الاطباء): بعد از اقامت مراسم شادمانی... از حال یاساق و یوسون و عادت و رسوم برادر خویش سلطان سعید غازان خان تفحص فرمود. (جامع التواریخ رشیدی). و رسوم و یوسون و یاسای ... |
