Showing 1-27 of 27 items.
#WordDefinition
 
1گاور[ وَ ] (اِ) نام درختی است که صمغ آن را گاوشیر گویند و جاوشیر معرب آن است. (برهان). رجوع به گاوشیر و گاورشیر شود.
2گاور[ وَ / وُ ] (ص) کافر. ملحد. بی دین. (ناظم الاطباء).
3گاورا(اِخ) دهی است از دهستان باباجانی بخش ثلاث شهرستان کرمانشاهان، واقع در ۱۵۰۰۰گزی جنوب ده شیخ. کوهستانی، گرمسیر. سکنه ۲۰۰ تن. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات حبوبات، لبنیات. شغل آنان زراعت، گله داری. راه مالرو است. ساکنین از طایفهٔ باباجانی ...
4گاوران(نف مرکب) شبان که گاوان به صحرا برد. چوپان گاو.
5گاورد[ رَ ] (اِخ) ناحیه ای از هزارجریب دودانگه. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص ۱۲۲).
6گاورده جلالی[ وَ ؟ ] (اِخ) دهی از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس، در ۴۸۰۰گزی شمال خاور بندرعباس، سر راه فرعی میناب به بندرعباس، جلگه، گرمسیر، سکنه ۱۰۰ تن، آب آن از رودخانه، محصول آنجا خرما، شغل اهالی زراعت، راه فرعی دارد. ...
7گاورس[ وِ / وَ ] (اِ) معرب آن جاورس، دانه ای شبیه به ارزن که بیشتر به کبوتران دهند. (حاشیهٔ برهان چ معین). بطوری که از تقریر صاحب تحفة المؤمنین و غیره معلوم میشود غله ای است که به فارسی ارزن ...
8گاورس سیم[ وَ سِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از ستاره است. (ناظم الاطباء).
9گاورس هندی[ وَ سِ هِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) ذرت. بلال. گندمکه. گندم مکه. جاورس هندی.
10گاورسه[ وَ سَ / سِ ] (اِ) جمانه، و آن حبه ای است که از سیم کنند چند ارزنی. گاورس. گاورسه سیمین و زرین و ارزیز. بژه های خرد بود. و بسیاری و اندکی و صلبی و نرمی آن به اندازهٔ ...
11گاورسهٔ نقره‌گون[ وَ سَ / سِ یِ نُ رَ / رِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از گوهر تیغ باشد: بلارک بگاورسهٔ نقره گون ز نقره برآورده گاورس خون. نظامی (شرفنامهٔ چ ارمغان ص ۴۳۸).
|| کهکشان. (آنندراج).
12گاورسی[ وَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ایتیوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد، در ۳۳ هزارگزی باختر شوسهٔ خرم آباد به کرمانشاه. دامنه، سردسیر، مالاریائی، دارای ۴۲۰ تن سکنه. محصول آنجا لبنیات، پشم. شغل اهالی زراعت و گله داری صنایع ...
13گاورسین[ وِ / وَ ] (ص نسبی) منسوب به گاورس : زغاره، نان گاورسین بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۳۶) (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
رجوع به گاورس و جاورسیه شود. ...
14گاورش[ وْ رُ ] (اِخ) قهرمان کتاب بینوایان ویکتور هوگو، وی یکی از ولگردان پاریس و حاضرجواب، بذله گو و شوخ و در عین حال شجاع و سخی است. نام وی در زبان فرانسه معروف است.
15گاورشیر[ وَ ] (اِ مرکب) صمغی است که آن را گاوشیر هم میگویند. (برهان) (آنندراج).
16گاورنگ[ وْ رَ ] (ص مرکب) گاومانند. بمعنی گاوپیکر است که گرز فریدون باشد و آن را بهیأت سر گاو میش از آهن ساخته بودند. (برهان). اصل نام گورنگ. رجوع به همین کلمه شود. همان گرزگاوسر و گاوچهر بمعنی گاو ...
17گاورو[ رَ / رُو ] (اِ مرکب) گشادگی و سوراخی که گاوی تواند از آن گذشتن. قسمی کول، تنبوشه.
18گاورو (ص مرکب) رجوع به گاوروی شود.
19گاورو شدن[ رَ / رُو شُ دَ ] (مص مرکب) تا آن حد آب دادن بزمین که درخور تخم زدن شده باشد، و آن را دم آمدن زمین نیز گویند.
20گاوروانی[ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان هرسم بخش مرکزی شهرستان شاه آباد، واقع در ۹۰۰۰گزی شمال باختری هرسم جنوب خاوری شاه آباد. دامنه، سردسیر، دارای ۱۸۰ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ ماشالگان. محصول آن غلات، حبوبات، چغندرقند، تریاک، لبنیات. ...
21گاورود(اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش کامیاران، همچنین نام روخانه ای است که در این دهستان جاری است. این دهستان در شمال باختری واقع، محدود است از طرف شمال به دهستانهای حومهٔ سنندج و ییلاق، از طرف جنوب باختر دهستان سوسور، از خاور ...
22گاورود(اِخ) قلعه ای بوده است نزدیک سلطانیه. رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدالدین فضل اللََّه ص ۲۲۱، ۲۵۰ شود.
23گاورود(اِخ) یا دیاله یا سیروان رود. این رود از جبال مغرب اسدآباد (سر راه همدان به کرمانشاهان) سرچشمه میگیرد و از سرحد ایران و عراق میگذرد و به رود دجله می پیوندد و یکی از شعب مهم آن آب حلوان ...
24گاوروی (ص مرکب) گرزی که آن را بصورت گاو سازند، گرزهٔ گاوروی : زند بر سرت گرزهٔ گاوروی به بندت درآرد از ایوان به کوی. فردوسی. زِره دار با گرزهٔ گاوروی برفتند گردان پرخاشجوی.فردوسی. مرا دید با گرزهٔ گاوروی بیامد به نزدیک ...
25گاوری[ رَ ] (اِخ) حاکم نشین کانتون مانش از بخش کوتانس ساحل سیَن دارای ۱۱۹۵ تن سکنه.
26گاوریزه[ زَ / زِ ] (اِ مرکب) گاو خرد: طغیا؛ گاوریزه. (منتهی الارب). طُغیا علم لبقرة الوحش و قیل للصغیر من بقرالوحش. (اقرب الموارد).
27گاوریش (ص مرکب) بی عقل و احمق و ابله و خام طمع. (برهان) (غیاث). مسخره. (غیاث). ریش گاو: از فعال شاعران خر تمیز بی ادب وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد. سنایی. نی عجب گر گاوریشی زرگری گوساله ساخت طبع صاحب کف ...