Showing 1-30 of 46 items.
#WordDefinition
 
1کلاه[ کُ ] (اِ) چیزی که از پوست و پارچهٔ زربفت و غیره دوزند و برسرگذارند. (برهان) (آنندراج). سربند و هرچیزی که از پارچه و پوست و نمد و زربفت و تیرمه و جز آن سازند و جهت پوشش برسرگذارند. (ناظم الاطباء). وجه اشتقاق ...
2کلاه احمدی[ کُ هِ اَ مَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کلاه منسوب به احمد: آستین را از نمد می بر به سر می نه چو تاج ور کلاه احمدی و بایزیدی نیست نیست. نظام قاری.
3کلاه پوستی[ کُ ] (اِخ) تیره ای از ایل بهارلو (از ایلات خمسهٔ فارس). (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۶).
4کلاه دیو[ کُ هِ وْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دساسة، سماروغ سفید و آن رستنی باشد که آن را خایه دیس و کلاه دیو نیز گویند. (حاشیه منتهی الارب). و رجوع به مدخل بعد شود.
5کلاه دیوان[ کُ هِ دی ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) صاحب الابنیه گوید: فطر را سماروغ خوانند و کلاه دیوان نیز گویند. (الابنیه عن حقایق الادویه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مادهٔ قبل و کلاه زمین شود.
6کلاه رش[ کُ رَ ] (اِخ) دهی از دهستان باباجانی است که در بخش ثلاث شهرستان کرمانشاه واقع است و ۲۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
7کلاه شکستن[ کُ شِ کَ تَ ] (مص مرکب) کنایه از برگردانیدن گوشهٔ کلاه باشد و نیز کج گذاشتن کلاه را بر سر گویند. (برهان). برگردانیدن گوشهٔ کلاه و کج گذاشتن کلاه. (ناظم الاطباء). کج گذاشتن کلاه بر سر. کج کردن گوشهٔ کلاه. (فرهنگ ...
8کلاه شیطان[ کُ هِ شَ / شِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) قسمی قارچ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کلاه دیو و کلاه دیوان شود.
9کلاه فرنگی[ کُ فَ رَ ] (اِ مرکب) عمارتی که در میان عرصه سازند بناء در میان عرصه با گنبدی شبه مخروط. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || اطاقکی مسقف که در وسط کاخها و باغها برای استراحت ...
10کلاه قلعه نر[ کُ قَ عِ نَ ] (اِخ) دهی از دهستان قیلاب پائین است که در بخش الوار گرمسیری شهرستان خرم آباد واقع است و ۱۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
11کلاه کبود[ کُ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان خالصه است که در بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع است و ۳۰۵ تن سکنه دارد. در سه محل بفاصلهٔ یکهزار گز به علیا و سفلی و وسطی مشهورند سکنهٔ علیا ۸۰ تن ...
12کلاه کبود[ کُ کَ ] (اِخ) دهی است از بخش روانسر شهرستان سنندج که ۱۷۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
13کلاه کج[ کُ کَ ] (اِخ) تیره ای از بهمئی از شعبهٔ لیراوی از ایلات کوه کیلویهٔ فارس. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۹).
14کلاه کج[ کُ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان یوسف وند است که در بخش سلسلهٔ شهرستان خرم آباد واقع است و ۳۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
15کلاه گذاشتن[ کُ گُ تَ ] (مص مرکب) کلاه نهادن بر سر. (فرهنگ فارسی معین). کلاه پوشیدن. || فریب دادن. کلاه گذاری کردن. و رجوع به ترکیب کلاه سر کسی گذاشتن ذیل کلاه شود.
16کلاه نهادن[ کُ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) کنایه از تواضع و عجز و زبونی باشد. (برهان). بمعنی کلاه پیش کسی نهادن. (آنندراج). تواضع کردن عجز و زبونی نمودن. (ناظم الاطباء). عجز و زبونی کردن. (از انجمن آرا): کله با همتت ...
17کلاه‌آباد[ کُ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش روانسر شهرستان سنندج که ۱۷۶ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
18کلاه‌آبادی[ کُ ] (اِخ) ایل کرد از طوایف پشتکوه. (ز جغرافیایی سیاسی کیهان ص ۷۰).
19کلاهبردار[ کُ بَ ] (نف مرکب) آدم حقه باز و شیاد و مال مردم خور. کسی که به انحاء مختلف مال مردم را از ایشان بگیرد. (از فرهنگ عامیانهٔ جمالزاده). کلاه بردارنده، آنکه به فریب مال مردم و پول دیگران ...
20کلاهبرداری[ کُ بَ ] (حامص مرکب) عمل کلاهبردار. شیادی و حقه بازی. به فریب و دروغ مال دیگران را گرفتن.
21کلاهخود[ کُ ] (اِ مرکب) کله خود. خود. کلاهی از آهن، فولاد یا فلز دیگر که سپاهیان بر سر گذارند. مغفر. (فرهنگ فارسی معین). پوششی از چرمهای مخصوص و پخته شده یا از فلز برای محافظت سر و گردن و گاه ...
22کلاهدار[ کُ ] (نف مرکب) آنکه کلاه بر سر دارد. (فرهنگ فارسی معین). دارندهٔ کلاه. || کنایه از پادشاه. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از برهان). کنایه از پادشاه. سلطان. (فرهنگ فارسی معین). تاجدار. و رجوع به کلاه و کلاهداری شود.
23کلاهداری[ کُ ] (حامص مرکب) داشتن کلاه بر سر. (فرهنگ فارسی معین). عمل کلاهدار. و رجوع به مادهٔ قبل شود. || کنایه از پادشاهی و سلطنت. (از برهان) (فرهنگ فارسی معین) (ناظم الاطباء) (از آنندراج): نه ...
24کلاهدوز[ کُ ] (نف مرکب) که کلاه دوزد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه کلاه دوزد. کلاه فروش. (فرهنگ فارسی معین).
25کلاهدوزی[ کُ ] (حامص مرکب) دوختن کلاه. عمل کلاهدوز. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). عمل و شغل و کلاهدوز. کلاه فروش. (فرهنگ فارسی معین): پالانگری به غایت خود بهتر ز کلاهدوزی بد.نظامی.
||
26کلاه‌ساز[ کُ ] (نف مرکب) سازندهٔ کلاه. کلاهدوز. (فرهنگ فارسی معین). || کنایه از آن که برای دیگران پاپوش دوزد و تولید مزاحمت کند. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به ماده بعد شود.
27کلاه‌سازی[ کُ ] (حامص مرکب) کلاهدوزی. || پاپوش دوزی. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به مادهٔ قبل شود.
28کلاه‌سیاه[ کُ ] (اِخ) طایفه ای از طوایف ایل قشقائی. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۳).
29کلاه‌سیاه[ کُ ] (اِخ) دهی از دهستان دشمن زیاری است که در بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون واقع است و ۹۲۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
30کلاه‌فروش[ کُ فُ ] (نف مرکب) فروشندهٔ کلاه. که کلاه فروشد. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).