Showing 1-22 of 22 items.
#WordDefinition
 
1ممه[ مَ مَ / مِ ] (اِ) در تداول شیرخوارگان، شیر مادر. (یادداشت مرحوم دهخدا). || پستان. (یادداشت مرحوم دهخدا). - امثال:
ممه را لولو برد
؛ تعبیری تسکین بخش کودکان تازه از شیر ...
2ممه شیر[ مَ مَ ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان مراغه با ۲۳۵ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
3ممه کندی[ مَ مَ کَ ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان سراب با ۳۰۸ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
4ممه کندی[ مَ مَ کَ ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان مراغه با ۲۶۷ سکنه. محصول آن غلات، حبوبات و کرچک است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
5ممهاء[ مَ ] (ع ص) ناقة ممهاء؛ ماده شتری که شیر وی تنک و رقیق باشد. (ناظم الاطباء). ناقهٔ تنک شیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).
6ممهاة[ مُ ] (ع ص) آب داده: سکین ممهاة؛ کاردی آب داده. (مهذب الاسماء).
7ممهد[ مُ مَ هْ هَ ] (ع ص) گسترانیده شده. (ناظم الاطباء). گسترده شده. (غیاث اللغات). نیک گسترده. آماده کرده. آماده. آسان کرده. فراهم کرده. مهیا. (یادداشت مرحوم دهخدا): سزاوارتر کسی به مسرت و ارتیاح اوست که جانب او دوستان را ...
8ممهد[ مُ مَ هْ هِ ] (ع ص) گستراننده. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء): چنانکه ایشان طعن و لعن آباء و اسلاف خود و ممهدان آن دعوت بر زبان راند. (جهانگشای جوینی). ممهد قواعد فرمانروایی و مشید مبانی کشورگشایی. ...
9ممهدالدوله[ مُ مَ هْ هِ دُدْ دَ لَ ] (اِخ) ابومنصور. دومین فرمانروا از بنی مروان بود که از سال ۳۸۷ تا ۴۰۲ هـ . ق. در دیاربکر حکومت کرد. (از ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۱۰۷) (کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی ...
10ممه‌دل[ مَ مَ دِ ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان ارومیه با ۶۹۶ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
11ممهر[ مُ هِ ] (ع ص) فرس ممهر؛ مادیان باکره. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اسپ باکره. (منتهی الارب) (آنندراج).
12ممهرة[ مُ هَ رَ ] (ع ص) امرأة ممهرة؛ زن کابین کرده شده. (ناظم الاطباء).
13ممه‌زینه[ مَ مَ نَ ] (اِخ) دهی است از بخش سردشت شهرستان مهاباد با ۱۵۷ تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
14ممه‌شلتی[ مَ مَ شَ ] (اِخ) دهی است که نام دیگر آن دامداما است. رجوع به دامداما شود.
15ممهک[ مُ مَ هْ هِ ] (ع ص) درازبالای مضطرب خلقت. || اسب گشاده گام. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اسب فراخ گام. (از شرح قاموس). || جوان پر از ...
16ممهک[ مُ مَ هْ هَ ] (ع ص) جوان پر از جوانی. (آنندراج) (از اقرب الموارد).
17ممهل[ مُ مَ هْ هِ ] (ع ص) زمان دهنده و تأخیرکننده و نرمی و آهستگی کننده. (آنندراج). مهلت دهنده و زمان دهنده و تأخیرکننده. (ناظم الاطباء).
18ممهو[ مَ هُ وو ] (ع ص) شیر تنک و رقیق. (ناظم الاطباء).
19ممهوج[ مَ ] (ع ص) ممهوج البطن؛ فروهشته شکم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج).
20ممهور[ مَ ] (ع ص) مهرشده و امضاشده. (ناظم الاطباء). مختوم. مهربرنهاده. (یادداشت مرحوم دهخدا).
21ممهورة[ مَ رَ ] (ع ص) زن کابین کرده شده و کابین داده شده. (ناظم الاطباء). - امثال:
کالممهورة احدی خدمتیها
؛ یعنی مانند آن زنی که به یکی از دو خلخالهای خود کابین کرده ...
22ممهوک[ مَ ] (ع ص) بسیارخطا در کلام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).