Showing 1-30 of 178 items.
#WordDefinition
 
1سام(اِ) آتش، چه جانوری که در آتش مسکون میشود او را سام اندر میگویند یعنی اندر آتش و سمندر مخفف آن است. (برهان) (آنندراج) (غیاث) (جهانگیری). آتش. (الفاظ الادویه). این اشتقاق عامیانه است، چه سمندر مأخوذ از «سالامندرا» یونانی است. رک. سالامندرا و ...
2سام(ع اِ) رگهایی را گویند که از زر و طلا در کان و معدن بهم میرسد. (برهان) (جهانگیری). رگ زر. (شرفنامهٔ منیری). زر ساده، یعنی زری که زرگری نشده و مسکوک نیز نگشته است. زر و سیم. (منتهی الارب). رگ ...
3سام(اِ) در سانسکریت بمعنی حدیث خوش است. (التفهیم ص ۶۲). رجوع به سام بیذ شود.
4سام(اِخ) عموسام. شخصیت مضحکی است از دموکراسی ایالات متحدهٔ آمریکا. نام وی معرف هزل آمیز افراد آمریکایی است.
5سام(اِخ) گرشاسب به اسم خاندانش سام گرشاسب خوانده شد. (فروردین یشت بندهای ۶۱ و ۱۳۶). حتی در کتب پهلوی هم گاهی فقط بنام خاندانش (سام) نامیده شده است. و اکنون او را سام گرشاسب نریمان یا سام نریمان گوئیم. رجوع ...
6سام(اِخ) خلف کیقباد. (فهرست ولف): چو به زاد برزین رستم نژاد چو سام یل از تخمهٔ کیقباد.فردوسی.
7سام(اِخ) نام یکی از نجبای ایران که معاصر هرمزد بوده. (فهرست ولف): ز شیراز چون سام اسفندیار ز کرمان چو پیروز گرد سوار.فردوسی.
8سام(اِخ) او ارشد اولاد نوح بود که با زوجهٔ خود در کشتی داخل گشته از هلاک طوفان رهایی یافت و رفتار نیکویی که دربارهٔ پدر بزرگوار خود کرد در سفر پیدایش ۹:۲۰ -۲۷ مذکور است. قوم یهود و آرام ...
9سام(اِخ) از عمال و کسان عمرولیث که خزانه دار عمرو بود و عمرو خزانهٔ خود را به او سپرده بود. رجوع به شرح احوال رودکی سعید نفیسی ص ۳۷۲ و ۳۷۳ شود.
10سام(اِخ) از قراء غوطه دمشق است. (معجم البلدان).
11سام(اِخ) نام کوهی است در ماوراءالنهر. (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری) (جهانگیری).
12سام(اِخ) نام کوهی است مر هذیل را. (منتهی الارب).
13سام(اِخ) ابن غیاث الدین غور. از جد غوریان است که بعد از عم زاده پادشاه شد و بعراق رفت. (تاریخ گزیده ص ۴۰۷). رجوع به حبیب السیر شود.
14سام(اِخ) ابن نوح علیه السلام. بقول بعضی مورخان پیغمبر مرسل است.اکثر انبیاء و جمیع اهل ایران از تخم اویند و او را شش پسر بود. رجوع به تاریخ گزیده ص ۲۷ شود. سام بن نوح را هفت پسر بود مادر وی ...
15سام(اِخ) رکن الدین. از خانواده های اتابکان یزد است که مادر او دختر امیر علاءالدوله علی بوده. رجوع بتاریخ مغول ص ۴۰۶ و رجوع به فهرست تاریخ افضل بنام بدایع الازمان فی وقایع کرمان شود.
16سام ابرص[ سام مِ اَ رَ ] (ع اِ مرکب)بتشدید میم، کریاس، و در خلاصه گفته که وی سوسمار است. (بحر الجواهر) (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نوعی از چلپاسه هم هست و آن را سام ابرص گویند و ...
17سام ازهام[ مِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نام جرم فلک الافلاک. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). از مجعولات دساتیری است. رجوع به فرهنگ دساتیر شود.
18سام اصرم کمری[ مِ اَ رَ مِ کَ ] (اِخ) رجوع به اصرم کمری شود.
19سام الرکاز[ ] (ع اِ مرکب) رگی است از طلا در معدن و در معدن در نظام با فاصله های کم : و کان الفرید و الدر و الیاقوت من لفظه و سام الرکاز. (الجماهر بیرونی ص ۱۵۱).
20سام بنی سنان[ مِ بَ سَ ] (اِخ) قلعه ای است در مغرب جبال صنهاجه مضاف الی بنی سنان. قبیله ای است که ممکن است از طایفه بربر باشد. (معجم البلدان).
21سام بوکا(ا) یک نوع آلت موسیقی قدیمی است که معلوم نیست شبیه چه آلتی بوده است، شاید لفظ دنبک پس از تصحیف رومیها سامبوکا گردیده. (ایران باستان ص ۲۶۹۹).
22سام بوکوس(اِخ) ژان (۱۵۳۱ - ۱۵۸۴ م.) دانشمند مجارستانی متولد در تیرنو. وقایع نگار ماکسیملین دوم و رودلف دوم .
23سام بیذ(اِ مرکب) قسمی از بیذات و سام بیذ کلمه ای است مرکب از سام+ بیذ و چنانکه ابوریحان آرد: بیذ در تداول مذهب برهما بمعنی علم بچیزی است که معلوم نباشد و آن کلمه ای است نامعلوم که از دهان براهمه ...
24سام دست[ دَ ] (ص مرکب) آنکه در جلدی و چابکی چون سام باشد. دارندهٔ دست بمانند دست سام : چابکی چرب دست و شیرین کار سام دستی و نام او سمنار.نظامی.
25سام رزم[ رَ ] (ص مرکب) آنکه چون سام جنگ کند: جم سیری و سام رزم و دارا بزمی رستم کرداری و فریدون کاری.فرخی.
26سام سوار[ مِ سَ ] (اِخ) نام پهلوانی پدر دستان و جد رستم. (آنندراج): بسکه در اصطبلش آمد تاخت اسب خویش را در تلاش منصب میرآخوری سام سوار. سعید اشرف (از آنندراج).
رجوع به سام شود.
27سام کیس(ص) بزرگ و شریف باشد و اشهر سامکیس یعنی مهتر بزرگ و شریف. (برهان) (آنندراج).
28سام گرشاسب[ مِ گَ ] (اِخ) رجوع به سام و رجوع به گرشاسب شود.
29سام میرزا(اِخ) معروف به شاه صفی. رجوع به صفی شود.
30سام میرزا(اِخ) این میرزا برادر کوچکتر شاه مرحوم (یعنی شاه طهماسب اول) بود. عیش و عشرت را دوست میداشت و چند سال در خراسان فرمانفرمایی میکرد. در اقسام نظم و نثر طبع شوخ و متینی داشت. تذکرهٔ شعرایی به اسم «تحفهٔ سامی» تألیف کرد و ...