Showing 1-30 of 343,316 items.
#WordDefinition
 
1آ(حرف) الف لَیِّنه، مقابل همزه یا الف متحرکه، حرف اوّل است از حروف هجا، و در حساب جُمَّل آن را به یک دارند. این حرف چون در اوّل کلمه باشد گاه به همزهٔ مفتوحه بدل شود، چون در آفکانه، افکانه. آفسانه، افسانه : ...
2آء(ع اِ) جِ آءة.
3آءة [ ءَ ] (ع اِ) نام درختی است و گویند بانک. (مهذب الاسماء). || ثمرهٔ درختی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). ج، آء. || کلمه ای که بدان شتر را زجر کنند. (منتهی الارب). ...
4آآ(اِخ) (کلمهٔ آلمانی به معنی آب) نام عدهٔ بسیاری از رودخانه های ممالک سلت و آلمان. || نام رودخانهٔ ساحلی فرانسه (دریای شمال) که کشت و زرع سنتومر بدوست. طول آن ۸۰ هزار گز.
5آآر(اِخ) رودخانه ای است در سویس که از گردنهٔ «گِرمَسل» سرچشمه گیرد و «برن» و «سُلور» را آبیاری کند و با «روس» و «لیما» و «تی یِل» یکی شده به رود رَن ریزد. طول آن ۲۸۰ هزار گز.
6آآرو [ رَ ] (اِخ) شهری است در سویس کرسی ولایت آرگوی، در ساحل «آر»، دارای ۱۲۰۰۰ تن سکنه.
7آئب [ ءِ ] (ع ص) بازگردنده. ج، اُوّاب، اُیّاب.
8آئبه [ ءِ بَ ] (ع ص) مؤنث آئب. || (اِ) آبی که در نیمروز خورند.
9آئرپلان [ ءِ رُ ] (فرانسوی، اِ) هواپیما. طیاره. آسمان پیما.
10آئس [ ءِ ] (ع ص) مأیوس. ناامید. نومید.
11آئل [ ءِ ] (ع ص) شیر ستبر. || هر چیز ستبر از روغن و عسل و مانند آن.
12آئن [ ءِ ] (ع ص) مرفّه و تن آسان.
13آئین(اِ) رجوع به آیین شود.
14آئینه [ نَ / نِ ] (اِ) رجوع به آیینه شود.
15آارخیس [ اَ ] (اِ) آرخیس. آرغیس. اَرغیس. پوست ریشهٔ امبرباریس یعنی زرشک و در دمشق و مصر آن را عودالریح خوانند.
16آارس [ اُ رُ ] (اِخ) نام بندری به دانمارک دارای ۷۸۰۰۰ مردم.
17آاطریلال [ اَ ] (اِ) آطریلال. رجوع به اَآطریلال و اِطریلال شود.
18آالبرگ [ اُ بِ ] (اِخ) نام بندری است به دانمارک دارای ۴۳۰۰۰ تن سکنه.
19آانس [ اَ ] (اِ) سپند.
20آب(اِ) (اوستائی آپ p a، سانسکریت آپَ ap a، پارسی باستانی آپی ip a، پهلوی آپ p a) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد. ...
21آب(اِ) نام ماه یازدهم از سال ملی یهود و ماه پنجم از سال عرفی و دیوانی آنان و غُرّهٔ آن بگفتهٔ مورخین قدیم با سلخ مرداد یا غُرّهٔ شهریور مطابق است. و این ماه نزد بنی اسرائیل ماه عزا و ماتم باشد. و ...
22آب(اِخ) نزد نصاری، اقنوم اوّل از اقانیم سه گانه. صورتی از اَب.
23آب آلو [ بِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آب که در آن آلو تر نهاده باشند.
24آب آمیخته [ بِ تَ / تِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب مضاف: و عقرب را آب آمیخته و سخت رو. (التفهیم).
25آب آهک [ بِ هَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که در آن مقداری معلوم آهک ریزند و پس از رسوب آب را در معالجات بکار برند.
26آب آهن تافته [ بِ هَ نِ تَ / تِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ماءالحدید. (تحفه).
27آب آهن‌تاب [ بِ هَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آبی که آهن تفته در آن فروبرده باشند و در طب بکار است.
28آب ابرو [ بِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ترکیبی مایع که زنان ابروان بدو سیاه کنند.
29آب الهی [ بِ اِ لا هی ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آب محض و خالص از نباتی.
30آب انار [ بِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آبی که از فشردن انار گیرند.