عرض ٢٤١-٢٧٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
#مدخلمعنی
 
٢٤١زیان‌دار(نف مرکب) ضررناک. (انجمن آرا). مضر و آسیب آور. و رجوع به زیان و دیگر ترکیبهای آن شود.
٢٤٢قوشباز(نف مرکب) صیاد و شکارچی که با قوش شکار میکند. (ناظم الاطباء). مرغ باز و فروشندهٔ آن. (آنندراج).
٢٤٣ماهی‌گیر(نف مرکب) صیاد ماهی. (ناظم الاطباء). دامیار. سماک. عَرَکیّ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماهی گیرنده و معرب آن ماهیجیر: چون سلیمان نبود ماهی گیر خاتم آورد باز دست آخر.خاقانی. || (اِ مرکب) به معنی ...
٢٤٤شاخ‌پیرا(نف مرکب) صفت فاعلی از شاخ پیراستن. رجوع به شاخ پیراستن شود: چشمه پنهان در حجاب و بر درخت دست دولت شاخ پیرا دیده ام.خاقانی.
٢٤٥راستگو(نف مرکب) صادق. مقابل کاذب و دروغگو. (ناظم الاطباء). راستگوینده. صادق القول. راست گفتار. صادق الوعد: و آن نخستین چون گواه عدل است و راستگو. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۵). و گفت خواهد آمد بشما رسول راستگو و راست کردار. (قصص الانبیاء ...
٢٤٦گاودار(نف مرکب) صاحب و مالک گاو. گاودارنده. محافظ و نگهبان او.
٢٤۷نیشدار(نف مرکب) صاحب نیش. دارندهٔ نیش. آنکه نیش دارد چون عقرب و مانند آن. (یادداشت مؤلف). گزنده. نیش زن : بیندیش از آن پشّهٔ نیشدار که نمرود را گفت سر پیش دار.نظامی.
|| ذوناب. آنکه نیش دارد. (فرهنگ ...
٢٤٨قانون‌گو(نف مرکب) صاحب منصبی که مکلف باشد به نوشتن و تصریح کردن قواعد سلطنت و نیز صاحب منصب در هر ناحیه ای که آشنا باشد به قواعد و عادات و رسوم و طبیعت و محصولات آن ناحیه. (ناظم الاطباء).
٢٤٩مالدار(نف مرکب) صاحب مال و دولتمند. (آنندراج). غنی و پولدار و متمول و مالک و صاحب مال. (ناظم الاطباء). مال دارنده. دارای مال. ثروتمند. غنی. توانگر. دارا. صاحب ثروت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): یکی مایه ور مالدار ایدر است که گنجش ...
٢٥٠گوشدار(نف مرکب) صاحب گوش. دارندهٔ گوش. که گوش دارد. دارای آلت شنوائی. || توجه کننده. شنونده. سامع : سروشت سال و مه اندر کنار است به گفتارت همیشه گوشدار است. (ویس و رامین).
|| محافظت ...
٢٥١بامبول‌باز(نف مرکب) شیوه باز. آدمی که بامبول میزند یا بامبول سوار میکند. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده). حقه باز. متقلب. دغل. (یادداشت مؤلف). دغل باز. که حقه سوار کند. که تزویر و مکر بکار برد. که رنگ ها برآرد در ...
٢٥٢شیمیدان(نف مرکب) شیمی داننده. عالم و متبحر در علم شیمی. آنکه دانش شیمی دارد. شیمیست. (یادداشت مؤلف). رجوع به شیمی شود.
٢٥٣شیک‌پوش(نف مرکب) شیک پوشنده. آنکه همیشه لباسهای پاکیزه و زیبا و گرانبها و مدروز پوشد. که جامه های او با برش و دوخت و قماش و نسیجی اعلاست. که عادتاً جامهٔ شیک پوشد. (یادداشت مؤلف).
٢٥٤شیرینی‌ساز(نف مرکب) شیرینی سازنده. آنکه شیرینی سازد. قناد. (فرهنگ فارسی معین). شیرینی پز. رجوع به شیرینی پز و نیز مترادفات کلمه شود.
٢٥٥شیرین‌گو(نف مرکب) شیرین گوی. شیرین سخن. شیرین گفتار. خوش سخن : طعنه از کس خوش نباشد گرچه شیرین گو بود زخم نی بر دیده سخت است ار همه نیشکّر است. جامی. از مردم خوش طبع شیرین کار و شیرین گوی که در ...
٢٥٦شیرین‌گوی(نف مرکب) شیرین گو. شیرین گفتار.
٢٥۷نوش‌گوی(نف مرکب) شیرین گفتار: ای پسر می گسار نوش لب و نوش گوی فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی. منوچهری.
٢٥٨شیرنوش(نف مرکب) شیرنوشنده. که شیر مادر بخورد. شیرخوار: کودک اول چون بزاید شیرنوش مدتی خامش بود از جمله گوش.مولوی.
٢٥٩شیردار(نف مرکب) شیربان. آنکه شیر (اسد) را نگه دارد. (یادداشت مؤلف): شیردار آورد به میدانگاه گرد بر گرد صف کشند سپاه.نظامی. شیرداران دو شیر مردم خوار یله کردند بر نشانهٔ کار.نظامی. شیرداری از آن میانه دلیر تاج بنهاد در میان دو شیر.نظامی.
٢٦٠چوب‌شوی(نف مرکب) شویندهٔ چوب. || (اِ مرکب) چنبهٔ گازری و کدین. (ناظم الاطباء).
٢٦١شومال(نف مرکب) شوی مال. شومالنده. || (اِ مرکب) ابزاری که بدان پارچه را جلا دهند. (فرهنگ فارسی معین). || نفع و فایده و سودا. (ناظم الاطباء).
٢٦٢شوی‌مال(نف مرکب) شومال. شخصی را گویند که آهار و آش بر تار جامه ای که می بافند بمالد. (برهان). نساج. در اصل لغت به معنی بافنده است و برخلاف اصل موضوع بمعنی شوی مال استعمال کنند. (ملخص اللغات حسن خطیب ...
٢٦٣آوازجو(نف مرکب) شهرت طلب : از این لافندگان وآوازجویان بگذر ای حجت که تو مرد حق و زهدی نه مرد لاف و آوازی. ناصرخسرو.
٢٦٤آب‌باز(نف مرکب) شناگر. سباح.
٢٦٥چاکدار(نف مرکب) شکافته. دریده. پاره. عضوی یا جامه ای که شکافتگی و بریدگی داشته باشد. || ترکیده. کفیده.
٢٦٦دولاب‌باز(نف مرکب) شعبده باز. (ناظم الاطباء). || آنکه در معامله در ادای وجه افراط می کند. (ناظم الاطباء) (از آنندراج).
٢٦۷آبدار(نف مرکب) شربت دار. ساقی. ایاغچی. و در این زمان خادمی که بکار تهیهٔ چای و قهوه و غلیان است : بیوسف چنین گفت پس آبدار که ای مایهٔ علم و گنج وقار. شمسی (یوسف و زلیخا). ز یوسف پذیرفت پس آبدار که گر ...
٢٦٨جام‌گیر(نف مرکب) شراب خوار. (بهار عجم از ارمغان آصفی). جام گیرنده. پیاله گیر. قدح گیر: تو شمشیرگیری و او جام گیر تو بر سر نشینی و او بر سریر.نظامی. چو کیخسرو از می شود جام گیر چرا جام خالی بود بر سریر.نظامی. این دو ...
٢٦٩بازدار(نف مرکب) شخصی را نیز گویند که مردم را از کاری و از چیزی بازدارد و منع کند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). بازدارنده. (ناظم الاطباء). رجوع به بازدارنده شود.
٢۷٠خاکبیز(نف مرکب) شخصی را گویند که خاک کوچه ها و بازارها را بجهت نفع خود جاروب کند و ببیزد. (برهان قاطع). بیزندهٔ خاک : دی طفلک خاک بیز غربال بدست میزد بدو دست روی خود را می خست. شیخ ابوسعید (از ...