عرض ٢١١-٢٤٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
#مدخلمعنی
 
٢١١بیمارخیز(نف مرکب) کسی که از بیماری برخاسته باشد و اغلب که خیز در این ترکیب بمعنی خاستن است، یعنی کسی که خاستن او مثل بیماران بود و این در حالت نقاهت باشد. (بهار عجم) (آنندراج). بیمارناک. بیمارغنج : چون معالجت ...
٢١٢ماشین‌پا(نف مرکب) کسانی که در خیابان از اتومبیلها مراقبت می کنند تا کسی لوازم آنها را ندزدد و احیاناً گاهی آنها را می شویند و پاک می کنند و در برابر این کار حقی مختصر دریافت می دارند. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال ...
٢١٣کامجوی(نف مرکب) کامران. (آنندراج). کامروا. کامیاب. بر مراد و آرزو رسیده. طالب آمال و امانی : اگر دادده باشی ای نامجوی شوی بر همه آرزو کامجوی.فردوسی. امیران کامران، دلیران کامجوی هزبران تیزچنگ، سواران کامکار.فرخی. شاد بادی بر هواها کامران و کامگار شاه ...
٢١٤کامپوز(نف مرکب) کامجوی. (یادداشت مؤلف). رجوع به پوزیدن در لغت نامه و چاه پور در برهان شود.
٢١٥کافوربیز(نف مرکب) کافور بیزنده. کافوربار. - ابر کافوربیز؛ ابری که برف بارد.
٢١٦کافوربار(نف مرکب) کافور بارنده. کافوربیز. || کنایه از هر چیز بغایت سرد. (برهان). || کنایه از هر چیز بسیار خوشبوی باشد. (برهان): بخورانگیز شد عود قماری هوا میکرد خود کافورباری.نظامی.
|| برف ...
٢١۷جام باز(نف مرکب) کاسه گردان. || متقلب، حقه باز.
٢١٨نان‌گیر(نف مرکب) کارگر که نان از تنور بیرون آرد. || (اِ مرکب) انبری که بوسیلهٔ آن نان را از دیوار تنور جدا کنند و بیرون آرند. نان چین.
٢١٩کارجوی(نف مرکب) کارجو. آنکه شغل خواهد. بیکاری که کار طلبد. کار جوینده. جویای کار. || منهی : بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی کارجویش بره بر، بدید.فردوسی. بسی یاد کردند از آن کارجوی به سال چهارم پدید آمد ...
٢٢٠زورباز(نف مرکب) قوی و توانا. (آنندراج). تنومند و قوی و قادر و زورآور. (ناظم الاطباء).
٢٢١قوزدار(نف مرکب) قوزدارنده. کوژپشت. قوزی. رجوع به غوز و غوزدار شود.
٢٢٢داستان‌گوی(نف مرکب) قصه پرداز. حکایت گوی. قصه گوی : چون برآن داستان غنود سرم داستان گوی دور شد ز برم.نظامی.
٢٢٣قالی‌شور(نف مرکب) قالی شوی. شویندهٔ قالی.
٢٢٤فیزیک‌دان(نف مرکب) فیزیک داننده. کسی که از علم فیزیک آگاه باشد. عالم فیزیک. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به فیزیسین شود.
٢٢٥قالی‌فروش(نف مرکب) فروشنده قالی.
٢٢٦جادار(نف مرکب) فراخ. وسیع. متسع.
٢٢۷ناپایدار(نف مرکب) فانی. هلاک شونده. (آنندراج). فانی. (ناظم الاطباء). بی دوام. گذران. ناپاینده. گذرنده. که دائمی و باقی و همیشگی نیست : اگر شهریاری و گر پیشکار تو ناپایداری و او [ جهان ] پایدار.فردوسی. به گیتی نمانده ست از او یادگار مگر این ...
٢٢٨فالگوی(نف مرکب) فالگیر. رجوع به فالگو شود.
٢٢٩فالگو(نف مرکب) فالگوی. آنکه فال زند و تعبیر کند و سرانجام آن را بگوید. فالگیر. فال زن. فالکباز: همان نیز گفتار آن فالگو که گفت او بپیچد ز تخت تو رو.فردوسی. بسان فالگویانند مرغان بر درختان بر نهاده پیش خویش اندر پر از ...
٢٣٠فال‌گیر(نف مرکب) فالچی. فال گو. زاجر. (یادداشت بخط مؤلف). شخصی که ادعای اخبار از مستقبلات کند به توسط احضار اموات و سؤال نمودن از ایشان، و این مطلب در شریعت موسوی ممنوع بود و مرتکب آن بایستی سنگسار شود. (قاموس ...
٢٣١غوزدار(نف مرکب) غوزی. آنکه غوز دارد. قوزدار. کوژپشت. رجوع به غوز، قوز، کوز و کوژ شود.
٢٣٢ناگاه‌گیر(نف مرکب) غافل گیر. (ناظم الاطباء). کسی که حملهٔ ناگهانی آرد و بی خبر و بی اطلاع کسی چیزی را بگیرد. (آنندراج).
٢٣٣عیدزای(نف مرکب) عیدزاینده. آنکه یا آنچه سبب جشن و عید شود. هرچه موجب پیروزی و فتح و شادی گردد: زآن عیدزای گوهر شمشیر آبدار شد آب بحر و آب شد از شرم گوهرش. خاقانی.
٢٣٤عیدآرای(نف مرکب) عیدآراینده. آرایش دهندهٔ عید، و در بیت ذیل منظور عید رمضان است. آرایش دهندهٔ جشن روزه گشادن : به عیدآرای ابروی هلالی ندیدش کس که جان نسپرد حالی.نظامی.
٢٣٥عیارگیر(نف مرکب) عیارگیرنده. کسی که در ضرابخانه زر و سیم مسکوک را امتحان کرده و علامت بر آن میگذارد. (ناظم الاطباء). معیر. چاشنی گیر زر و سیم. || جواهریِ بامهارت. (ناظم الاطباء).
٢٣٦عودسوز(نف مرکب) عودسوزنده. کسی که عود میسوزاند. آنکه عود بر آتش مینهد تا بسوزد و بوی خوش دهد: نشستند خوبان بربطنواز یکی عودسوز و یکی عودساز.فردوسی. صندل و عود هر سویی برپای باد ازو عودسوز و صندل سای.نظامی. در طبق مجمر مجلس ...
٢٣۷پایان‌بین(نف مرکب) عاقبت بین. عاقبت نگر. عاقبت اندیش : هر که پایان بین تر او مسعودتر.مولوی.
٢٣٨خوی‌گیر(نف مرکب) عادت گیرنده : کجا چون طبع مردم خوی گیر است ز هرکس آدمی عادت پذیر است.عطار.
|| الفت گیرنده. (یادداشت مؤلف). مصاحب. همدم. هم نشین. انیس. (ناظم الاطباء).
٢٣٩تاریک‌جوی(نف مرکب) ظلمت طلب. بیراهه رو. منحرف. کجرو: بپرسید کار پرستش بچیست بنیکیّ یزدان گراینده کیست چنین داد پاسخ که تاریک جوی روان اندرآرد بباریک موی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۸ ص ۲۵۳۹).
٢٤٠ضیاپاش(نف مرکب) ضیاگستر. (آنندراج). روشنائی بخش.