لغتنامه
عرض ١٨١-٢١٠ من أصل ٣٤٣٬٣١٦ مُدخل.
| # | مدخل | معنی |
|---|---|---|
|
| ||
| ١٨١ | چارچارگوی | (نف مرکب) کنایه از هرزه
و پوچ گوی. (آنندراج):
ارباب سخن گرچه که پیرم دانند
از طبع جوان من سخن می رانند
خواهم که کنم فکر رباعی چندی
گو شاعر چارچارگویم خوانند.
قبول (از آنندراج). |
| ١٨٢ | سوهانگیر | (نف مرکب) کنایه از نرم و ملائم.
(غیاث) (آنندراج):
در دل سوهانگرم آه مرا تأثیر نیست
چون دل پولاد او یک ذره سوهان گیر نیست.
سیفی بخاری (از آنندراج). |
| ١٨٣ | گوشچین | (نف مرکب) کنایه از مردم خبیث و تنگ حوصله که هرچه بشنوند پیش هر کسی بازگویند. (آنندراج). |
| ١٨٤ | خونساز | (نف مرکب) کنایه از قاتل و کشندهٔ
بی تقریب و بی تقصیر. (آنندراج) (ناظم
الاطباء):
کسی خود جان نبرد از شیوهٔ آن چشم خونسازت
دگر قصد که داری ای جهان کشته همه نازت.
وحشی (از آنندراج). || ... |
| ١٨٥ | زودخیز | (نف مرکب) کنایه از فرمانبردار و خدمتکار باشد. (برهان). خادم فرمانبردار چست و چالاک. (آنندراج) (از انجمن آرا). فرمانبردار و مطیع. (فرهنگ رشیدی). چالاک. (غیاث). فرمانبردار. خدمتکار. (فرهنگ فارسی معین). فرمانبردار و مطیع و خدمتکار. (ناظم الاطباء). به شتاب حرکت کننده. زودخیزنده. چست : ... |
| ١٨٦ | بوریاپوش | (نف مرکب) کنایه از غایت
مفلسی و نکبتی که برای پوشیدن، غیر بوریا
نداشته باشد. (آنندراج). کسی که از هر جهت
بیچاره و بی نوا باشد. (ناظم الاطباء):
هوس آتشین رخی دارد
هر کجا رند و بوریاپوشی است.
وحید (از آنندراج). |
| ١٨۷ | جانگیر | (نف مرکب) کنایه از عزرائیل. (آنندراج). گیرندهٔ جان. قبض جان کننده. || مخفف جهانگیر. (ناظم الاطباء). |
| ١٨٨ | خاکروب | (نف مرکب) کَنّاس. (دهار)
(آنندراج). آنکه خاک روبد:
خاک روبی است بنده خاقانی
کز قبول تو نامور گردد.خاقانی.
شاهنشه دو کون محمد که هر صباح
آید بخاک روب درش بر سر آفتاب.
علی خراسانی (از آنندراج). || |
| ١٨٩ | جادوخیز | (نف مرکب) کسی یا چیزی که
جادو را برانگیزد. جادوگر:
آهوی تاتار را سازد اسیر
چشم جادوخیز و عنبرموی
تو.خاقانی. رجوع به جادو شود. |
| ١٩٠ | جایگیر | (نف مرکب) کسی و یا چیزی که جائی را متصرف باشد و ثابت در مکانی بود و برقرار شده و متوطن و مؤثر. (ناظم الاطباء). جای گیرنده. استوار. مَکین. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن). مُتَمَکِّن. (منتهی الارب). پذیرفته. مورد قبول : بدو ... |
| ١٩١ | کامران | (نف مرکب) کسی که هرچه بخواهد برایش مهیا شود و کسی که در عشرت است. (فرهنگ نظام). بهره مند و کامیاب در هر عزم و آرزویی. (ناظم الاطباء). سعادتمند پیروز و موفق. (ولف): که من بودم اندر جهان کامران مرا بود ... |
| ١٩٢ | سازدار | (نف مرکب) کسی که نظم و ترتیب را بموقع رعایت میکند. (اشتینگاس). || کسی که لیاقت داشته باشد. (ناظم الاطباء). |
| ١٩٣ | کارآموز | (نف مرکب) کسی که مشغول آموختن کار است. این کلمه بجای «استاژیر» پذیرفته شده. (فرهنگستان). || دانشمند و هوشیار و زیرک و بافراست، و حاذق و مجرب و تجربه کرده. (ناظم الاطباء). |
| ١٩٤ | سوگدار | (نف مرکب) کسی که ماتم داشته باشد. (آنندراج). مصیبت زده و لباس ماتم پوشیده. (ناظم الاطباء). |
| ١٩٥ | گیاهکار | (نف مرکب) کسی که گیاه بکارد. زارع. فلاح. |
| ١٩٦ | خودساز | (نف مرکب) کسی که کلاه خود و مغفر سازد. (ناظم الاطباء). |
| ١٩۷ | فالبین | (نف مرکب) کسی که فال میگیرد. طالع بین. رجوع به فال شود. |
| ١٩٨ | قابساز | (نف مرکب) کسی که شغلش ساختن قاب باشد. |
| ١٩٩ | طاسبین | (نف مرکب) کسی که در طاس
فال بیند. (آنندراج):
بر اطراف آن قصرهای متین
نشستند چون مردم طاس بین.
ملاحسین صبوحی. |
| ٢٠٠ | پاتوغدار | (نف مرکب) کسی که در پاتوغ سمت پیشوائی و ریاست دارد و او به صفات شجاعت و عفت متصف است. |
| ٢٠١ | عیالدار | (نف مرکب) کسی که دارای زن و فرزند و اهل و عیال باشد. (ناظم الاطباء). عیالبار. عیالوار. معیل. |
| ٢٠٢ | خاکلیس | (نف مرکب) کسی که خاک را
بلیسد. (از آنندراج):
بگرداگرد تخت طاقدیسش
دهان تاجداران خاک لیسش.نظامی. |
| ٢٠٣ | خاکپاش | (نف مرکب) کسی که خاک پاشد. کسی که خاک برافشاند. ج، خاکپاشان . |
| ٢٠٤ | چاقوساز | (نف مرکب) کسی که چاقوسازی داند و چاقوسازی کند. سازندهٔ چاقو. |
| ٢٠٥ | تیزتاز | (نف مرکب) کسی که جلد می دود و تند تاخت می کند. (ناظم الاطباء). سریع السیر. تندرو: پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز.فردوسی. دگر موبدی گفت کای سرفراز دو اسب گرانمایهٔ تیزتاز.فردوسی. سوی جاهش سهم غیب تیزتاز چون ... |
| ٢٠٦ | بانکدار | (نف مرکب) کسی که بانک دارد و موجد و مؤسس و خداوند آن است و بکارهای بانکی می پردازد. (لغات مصوبهٔ فرهنگستان). بانکیه . |
| ٢٠۷ | باژگیر | (نف مرکب) کسی که باج و خراج و مالیات میگیرد. باج گیر. (ناظم الاطباء). گمرک چی. |
| ٢٠٨ | تودار | (نف مرکب) کسی که افکار خود را
پوشیده دارد. که اسرار خود به کس نگوید.
(یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رازدار.
خلاف تنک حوصله و تنک دل : چهرهٔ
او جوان و تودار بود. (سایه روشن صادق
هدایت ص ۱۳). ... |
| ٢٠٩ | دوربین | (نف مرکب) کسی که از دور خوب می بیند. (ناظم الاطباء). دوربیننده. که قدرت دیدن دوردست را دارد. که اشیاء یا اشخاص دوردست را تواند دیدن. که دید چشم و نیروی بینائی قوی برای دیدن فاصلهٔ دور دارد: ... |
| ٢١٠ | خیکدوز | (نف مرکب) کسی که از پوست حیوانات مشک می دوزد. (ناظم الاطباء). |
